تبليغاتX
پرنیان سرد
 فینال با صدا و سیما

وقتی که دیدم صدا و سیما پس از مدت ها حق پخش یه فوتبال خارجی رو خریده کلی کیف کردم و گفتم بشینیم با امیر فوتبال با کیفیت نگاه کنیم.

اما همون اولش فهمیدم، صدا و سیما جون به جونش کنی صدا و سیماست. از طرفی هم پندار بد شانس، جون به جونش کنی پندار بدشانسه.

دو تا آدم اون وسط زمین، یعنی دقیقا برابر با خط مرکزی زمین، بهترین جایگاه ممکن برای یک تماشاچی نشسته بودند، و هروقت توپ به اون سمت می رسید پرچم های اسراییل رو بالا می آوردند تکون می دادند. فکر کنم اون ها هم شنیده بودند قراره توی ایران بازی پخش مستقیم بشه، توافق کرده بودند بازی رو به دهنمون کوفت کنند. البته نه اینکه از دیدن پرچم اسراییل دلمالش می گیریم ها، نه! ولی صدا و سیما می گرفت و تا توپ که هر سی ثانیه یه بار می رسید وسط زمین، سانسور رو می زد پشتش و می رفتیم گل و بوته نگاه می کردیم.

آخر بازی هم یه نفس راحتی کشیدیم و گفتیم و از دست اسراییل غاصب ِ یدون خار و مادر راحت شدیم، حداقل مراسم اهدای جام رو ببینیم، که سالامون کالو، که من فکر کنم اونم اسراییلی باشه، برداشت پیرهنشو در آورد و چسبید به جام، صدا و سیما هم عمرا یه پسر سیاه ِ لاغر بد ترکیب لخت رو پخش نکنه، بی خیال شد و برگشت به استودیو و سه تا دماغ گنده ی ریشمالو رو به تصویر کشید...

توسط: پندار پارسا | دوشنبه یکم خرداد 1391|ساعت 10:1 | لینک  | 
 کشتید مارو!!!
این قضیه ی پست پایین مربوط به یکی از پروژه هایی بود که تحویل دادم و از خیر پولش هم گذشتم.

هیچ اخراجی و از این قبیل مسائل هم در کار نیست!!!!

توسط: پندار پارسا | شنبه سی ام اردیبهشت 1391|ساعت 17:45 | لینک
 عقده بازار

خب. برخورد های ضد و نقیضی دیدم. خیلی ها یعنی اکثریت قریب به اتفاق بچه ها رفتارشون قابل پیش بینی بود. یعنی آقایون بغلم کردند و بوسیدند و فشارم دادند. و خانم ها هم رفتارشون خیلی خوب بود.

اما دو نفر کاملا از دیدنم ناراحت شدند. یکی مسعود ع. (خیلی دوست دارم بگم حرام زاده، اما خب هم حیفم می آد، پدر و مادر محترمشو می شناسم و گناه دارند، هم می خوام به شما خوانندگان عزیز ثابت کنم آدم باقابلیتی هستم و بی توجهی دیگران آزارم نمی ده) و یکی هم رویا ن. (ای کاش می تونستم حرف های دلمو در موردش اینجا بنویسم. یعنی ای کاش اولا شماها نبودید تا فحش هامو بخونید و تو دلتون نگید که عجب آدم بی حیا و پاچه پاره ایه و دوما شعار احمقانه ای که همیشه به خودم می دم و می گم که پندار نذار آدم های کوچیک بهت آسیب برسونن)

اولی باز حق داره توهم بزنه دستشو تو حنا گذاشتم، دومی دیگه چرا!؟ حالا که میدون بازه و می تونه لیاقتشو ثابت کنه!؟ جالب اینجاست، حالا هم که نیستم پشت سرم حرف می زنه.

گرچه باز انقدر احوال پرسی کردم تا دومی کمی تحویلم گرفت، اما اولی (بـــــــــــــوق) سریع گذاشت رفت تا مثلا برا گرفتن امضای تسویه بیفتم پشت کونش! اما کور خوندی، به سحر که چشماش پر اشک شده بود گفتم تسویه نمی کنم و پولی که طلب دارم رو می بخشم به مدیران شرکت، یاد که نمی گیرن ولی حال که می کنن...

توسط: پندار پارسا | دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391|ساعت 15:53 | لینک
 بخشندگی
عرب ها هزار و چهارصد سال ِ پیش یک چیزی به ما دادند، که در قبالش هزار و چهارصد ساله دارند از ما می گیرند و هنوز هم به اون حد نرسیده است...


- جمله از علی الف.

توسط: پندار پارسا | سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391|ساعت 19:58 | لینک
 سوال

الف. هر که رو می بینه می پسنده و خوشش می آد و پس از مدت کوتاهی پیشنهاد ازدواج می ده. جالب اینجاست که پیشنهاد دوستی یا سکس هم نه، ازدواج.

پیش ِ خودم فکر می کنم اگر آقای الف. مثل سعید پاشا در رمان "خانوم" مسعود بهنود، ناگهان هم جنس باز از آب در می آمد این حیثیت ِ سی و اندی ساله را چگونه باید جمع می کردم...

توسط: پندار پارسا | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391|ساعت 20:35 | لینک
 رزم ِ ازلی!

حالا عزیز شده ام. حالا شده ام بهترین آدم ِ روی زمین. یک روزی وقتی با لبخند وارد اتاق می شدم و سلام می کردم، بی توجهی می کردند تا آزارم بدهند، اما امروز لبخند می زنند و مهربانی می کنند. یک روزی که به خاطر رعایت فضای عمومی اتاق صدامو -جوری که شنیده می شد- پایین می آوردم، می گفتند الآن صدا را پایین آورده و دارد راپورت ما را به فلانی می دهد. آن قدیم ها که برای بررسی و تجزیه و تحلیل مشکلات بچه ها با موبایل صدایشان را ضبط می کردم، می گفتند مامور شده است تمام جیک و پیک ها را به بالا اطلاع دهد. حتی دل آرام می گفت آنقدر فضا را پشت سرت مسموم کرده بودند که وقتی با تو تنها می شدم، عرق سرد به پیشانیم می نشست و اضطراب داشتم که نکند حرفی از دهانم بیرون بی آید و تو بازتاب دهی و عواقبش گریبان گیرم شود. اما این روزها می گویند ببینید پندار چه تفکری دارد و از همه چیز به دریچه ی آی تی نگاه می کند و دنبال سیستم است و از همین حرف ها.

تمام این مدت که هر لحظه اش به جنگ بود و مماشات می کردم و می گذشتم و دوست نداشتم در فضای کوچکی که هستم انرژی منفی باشد، ضعیف شدم و حالا احساس می کنم باید تجدید قوا کنم. میدان مبارزه ای نمی بینم و حریفی که در خور رقابت باشد، اما دوست ندارم برای همین ناچیز ها و بد پندارها و بدخواه ها تحلیل روم و دیگر چیزی ازم برای دیگران باقی نماند...

توسط: پندار پارسا | دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391|ساعت 20:6 | لینک
 سپید
به دکه ی تازه تاسیس کنار ِ ورودی مترو نگاهی انداختم.

چهره ی دختر فروشنده، در مقابل خیل ِ مشتریان دیده می شد که لبخندی برلب داشت و چشمانش برق می زد...

توسط: پندار پارسا | سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391|ساعت 18:0 | لینک
 حسرت نون تازه

ما هر موقع نون می خریم، نــــون های فریزر رو در می آریــــم و می خوریم و نون های تازه رو بسته بندی می کنیم و می ذاریم توی فریزر. دفعه ی بعد هم دوباره همیـــــن کار رو تکـــــــرار می کنیم و دقیقا به تعــــداد نون های تازه ی خریداری شده که داخل فریزر می رن، نون فریز شده در می آریم.

حالا بنده این سوال رو مطرح می کنم که چرا اون نون تازه ی خریداری شده رو نمی خوریم تا از خوردن نون تازه لذت ببریم!؟ چرا همون بسته اول خریداری شده و فریز شده برای روز مبادا رو نمی ذاریم تو فریزر بمونه و جون خودمونو برای چارتا دونه نون برای روز مبادا در می آریم!؟ کجای مخمون ایراد داره تو این زندگی!؟

توسط: پندار پارسا | چهارشنبه سی ام فروردین 1391|ساعت 12:41 | لینک
 شهر سیاه ِ همیشگی

از در خانه که بیرون می زنی، آفتاب در آسمان بالا رفته است. آفتاب مظهر روشنایی ست، آفتاب گرما دارد و نور. اما نه آفتاب به چشمانی که نور خورشید آن را تنگ آمده است می آید، و نه روشنایی بر قلبی که هر روز پس از خروج از خانه سیاهی می بیند رخنه کرده است.

تمام ِ کوچه های محله ی قدیمی و خاک گرفته ی ما سیاه پوش است. خیابان اصلی مملو از پرچم های سیاه ِ غول پیکر است. برای تاکسی دســت تکــان می دهی، روکش ِ خز داشبــــورد، یک پارچه ی کهنه ی سیاه روی خود می بیند. وقتی کنار راننـــده ی جوان ِ سیاه پوش، روی صندلی شاگـــرد می نشینم، سلام می کنم و منتظر خانم سیاه پوش ِ دیگری می ایستیم که از کمی بالاتر خودش را به تاکسی می رساند، در ذهنم حساب می کنم که سیاهی در شهر ما پایانی ندارد. تمام ِ خیابان ها و مسیر سیاهی است و سیاهی.

محل ِ کار ما، فارغ از داستان ِ دوازده ماهه ی مناسبتی، کسی حق ِ پوشیدن پیراهن یا مانتوی روشن ندارد، همه جا سیاهی ست. راستی صبح که مادر با بوسه ای گرم بدرقه ام کرد هم سیاه پوش بود...

در شهر سیاه ِ همیشگی، روی مدارک دانشگاهی و آموزشگاهی ِ سیاه ِ خود، در عین بی سوادی نشسته ایم و به صندلی چوبی و موریانه خورده ی تحجر تکیه داده ایم. زیر فشارهای سیاه ِ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و جنسی، انگار استخوان هایمان حال می آید...

توسط: پندار پارسا | پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391|ساعت 1:12 | لینک
 Seven Hundred Round

سیزده به در امسال، الا اخمهاش توی هم بود و از این جایی که من خیلی دوسش داشتم و جمعی که عاشق ِ بودن بینشون بودم، خوشش نمی اومد.

سیزده به در پارسال، من اخمهام توی هم بود و از اون جایی که الا خیلی دوسش داشت و جمعی که عاشق ِ بودن بینشون بود، خوشم نمی اومد.

ای کاش به جای این یک سال وقفه، پروردگار بزرگ خیلی زودتر، این شعور را درونم قرار می داد تا بهتر عزیزانم را درک کنم...


پ. ن: به هرحال این، جمله ی پارسال ایمان رو تغییر نمی ده؛ "که اگه برای ورود به پارک کارت ملی الزامی بود، به جای ده بیست هــــــــزار نفری که وول می خوردند تــــوی هم، ما و چند خانواده ی کوچک دیگه تنها می بودیم..."




-----------------------------------------

- عنوان، نام یکی از ترانه های آلبوم "پرچم سفید" آقای "محسن چاوشی" است.

توسط: پندار پارسا | چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391|ساعت 0:9 | لینک
 پندار؛ تعطیلات ِ خود را چگونه گذراندید!؟

از آخرین روز ِ ملال آور ِ کاری ِ سال کهنه، خسته و کوفته بازمی گردی. همه چیز سرجاشه. خونه تمیز و مرتبه و همه چیز برق می زنه. از همه مهمتر، اتاقته، که پس از یک سال خاک خوردن و ورود گرد و غبار از هزاران منفذی که داره و دود بخاری ِ بدون دودکشی که از روی جاتنگی نزدیک به سقف جاسازی کرده بودی، تکونده شده و حالا بعد از این روز خسته کننده می چسبه نگاش کنی، توش لباساتو دربی آری و بپری توی حمام و یک دوش آب ِ گرم ِ جانانه و سپس با صدای موزیک ساعت های طولانی رو داخل حمام سپری کنی.

بعد از حمام، رمان ِ مورد علاقه تو برداری و روی ِ تخت ِ نازنینت دراز بکشی و بخونی و به هیچ چیز فکر نکنی...

روز ِ بعد، به خاطر سپــــری کردن یک خواب ِ عمیق و سرشار از آرامش، سرحال ِ سرحالی و تـــوپ ِ تــــوپ، می خوای برنامه ریزی کنی، برای یک سفرعالی. سفر به جایی که مورد علاقته. جایی که هم بتونی آثار ِ کهن ِ معماری ِ کشورتو ببینی و خرکیف بشی و هم آب و هوای مورد علاقه تو داشته باشه، و هم مردمی خونگرم، که با دیدن و اکتشافشون لذت ببری، خب، زیاد هم شلوغ نباید باشه...

پس از انتخاب، و تهیه و تدارک ملزومات سفر، به همراه ِ خانواده راه می افتی...

وقتی رسیدی به امروز -دهم فروردین ماه ِ سال جدید- هم از سفر رویایی ِ خودت بازگشتی و هم برای یک سال انرژی داری. چرا که هم از بودن درکنار خانواده مشعوف شدی، و هم کلی آثار باستانی تماشا کردی، هم حسابی گشت و گذار کردی، هم مردمو تماشا کردی، هم کلی عکس انداختی و از همه مهمتر یک خستگی ِ حسابی روحی و روانی و جسمی درکردی. حالا نشستی روبروی لپ تاپ قشنگتو داری دل ِ خواننده های وبلاگتو می سوزنی. آخ که فکر کردن و تصور کردنشم چه حالی می ده...

با پس گردنی محکم، دهم فروردین سال جدید از وهم خارج شدم. چرا همیشه این سال نو زورش به ما می چربه!؟ چرا یه بار نشد ما لگدی چیزی بزنیم و از چرت شبانه خارجش کنیم و رویاشو پاره کنیم؟!!؟

توسط: پندار پارسا | پنجشنبه دهم فروردین 1391|ساعت 23:40 | لینک
 دنیای مجازی

کاش همگی در برخورد با هم یادمون بمونه که پشت خروارها سیم، کابل، و این صفحه های نورانی بزرگ و کوچک در سراسر دنیا، انسان حقیقی نشسته، انسانی که مثل ما از پوست و گوشت و خون ساخته شده، نه از صفحه کلید و سیستم کابل.

بستن یکی از این پنجره های نورانی کمتر از یک ثانیه طول می کشه، درست همون قدری که آزردن کسی طول می کشه. ولی کاش بدونیم پشت همه این اسم های زیبا و زشت کسی هست که دل داره، کسی که آزرده میشه، درد می کشه. کاش یادمون بمونه که همه ی ما آدمها یکجور درد میکشیم. کاش باور کنیم که دوستان مجازی، انسان هایی هستند کاملا حقیقی...


- از صفحه پرفایل مریم ش.

توسط: پندار پارسا | دوشنبه هفتم فروردین 1391|ساعت 18:42 | لینک
 عید

ای خدا، کی می شه این تعطیلات ِ نوروزی تموم بشه ما یه استراحتی بکنیم!؟!؟

توسط: پندار پارسا | دوشنبه هفتم فروردین 1391|ساعت 18:23 | لینک
 افسوس

ای کاش می تونستم راحت بنویسم. می تونستم از همه ی اون ابهامی که سرتاسر وجودم رو در برگرفته، از این همه تناقضی که اطرافم هست، از پای رفتن و دست های گرفتن، از ترس های زندگی ِ ترسناکم، از شجاعتی که هیچ وقت نداشتم، از فرصت های از دست رفته، از قرار گرفتنم در معذوریت های فراوان، ای کاش می تونستم از اون چیزهایی بنویسم که در دلم بود و به زبانم نی آمد.

ای کاش می تونستم خودم رو رها کنم، هرچند در موج ِ دروغ ها و فریب های بی انتها. از دستی که برخواست و آب رهایی رو درآغوش گرفت، اما درنهایت بی نتیجه ماند و غرق شد.

ای کاش می تونستم بنویســــم از این همه تلاش ِ بی ثمر. از خواب های پریشان. از اهـــــداف سیال ِ دست نی آفتنی سال های گذشته.

ای کاش فقط می تونستم حرف بزنم. باخودم. حداقل نقاب رو کنار بزنم و حرف ِ دلم رو راحت بزنم.

ای کاش ملاحظات، راحتم می گذاشتند...

توسط: پندار پارسا | یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390|ساعت 1:37 | لینک
 یه شوهر دارم!

مهدی چپ می ره، راست می ره از دوستان دلآرام می پرسه که آیا اینی که می گه من شوهر دارم راسته یا نه!؟ بالاخره دلآرام هم اعصابش خرد شد و رفت به محمدرضا گفت. محمدرضا هم مهدی رو کشید کنار و بهش تذکر داد که این خانم ناراحته که تو در موردش اینجوری تحقیق می کنی و می خواد بره پیش حاجی و همه چیز رو بگه.

تا اینجاش که به من هیچ ربطی نداشت.

امروز دلآرام باهام تماس گرفت و گفت که مهدی در جواب محمدرضا پاسخ داده که منم می رم به حاجی می گم که این خانم با پندار جیک تو جیکه و ریختن روی هم.

خب!

حالا بنده چند تا نکته و سوال دارم:

1- تکلیف ِ ما را روشن کنید لطفا!؟ دقیقا چه چیزی را با چه چیزی ریخته ایم روی هم!؟

2- منظورتان را از جیک تو جیک شفاف سازی کنید!؟ یعنی اینکه یه گوشه ای گیر می آوریم و برای هم آواز می خوانیم!؟ یا یک گوشه ی دیگر، اما دنج تری لب روی لب... وارد جزئیات نمی شوم.

3- اگر با اون خانم دوستت رفتید سر ِ کشوی من و نوشته ام روی تقویم کوچک برای دل آرام را خوانده اید، باید بدانید که اصولا کسی به معشوقه ی خود برای تبریک عید، همچین چیز کوچکی هدیه نمی دهد. آن هم توی این دوره و زمانه.

4- اگر سند، راحت بودن و هدیه دادن است پس من اول از همه با همان خانم دوست ِ شما و سپس با چهل پنجاه تا از دخترهای دیگر هم جیک تو جیک هستم و اینجا دیگر باید بگویم بنازم به این توک!!!!!

5- اینکه بنده بر فرض با دل آرام چنین روابطی که نام بردی را دارم. چه دخلی به شما دارد!؟ یعنی اصولا چه چیزی از این موضوع چوب می شود و داخل باسن مبارکتان نفوذ می کند!؟


تا همین جا کافی بود. چون ارضاء شدم. تجربه هم نشون داده که حرف زدن با مهدی اثری نداره. به هرحال این آدم از ریخت ِ من خوشش نمی آد زور نیست که!


در جواب دل آرام گفتم به جای این پیغام و پسغام ها، برو یه گوشه ای پیش مهدی و بهش بگو که آیا قصد ارائه ی پیشنهادی چیزی داری!؟ چون تنها کسی براش اهمیت داره طرف مجـــــرد باشه یا نه که بخــــواد پروژه ای، برنامه ای یا از این قبیل روش پیاده کنه...

توسط: پندار پارسا | چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390|ساعت 21:25 | لینک
 پاستیل

بدون شرح!


ادامه مطلب...
توسط: پندار پارسا | شنبه بیستم اسفند 1390|ساعت 12:15 | لینک
 جوون تر که بودم

وقتی یک آدمی می آد و بهتون گیر می ده چه کار می کنید!؟

وقتی محبت می کنید و بدی می کنه!؟ وقتی حسن نیت نشان می دهید و مدام فریبکاری می کنه!؟

وقتی مهربانید و خیانت می بینید!؟

وقتی گذشت می کنید و ...


باز هم تصور می کنم یک جایی از کارم گیر داشته. خوشحالم که موفق شدم اینجا نظر بیشتر بچه ها را جلب کنم و دعوتشان کنم به مهربانی، ولی همین که چند نفر -یا بهتر است بگویم؛ دو نفر- هستند که به خونم تشنه اند و از ریختم خوششان نمی آید، باز هم اشکال به خودم وارد است. باور کنید نمی خواهم خودم را به موش مردگی بزنم، اما دوست داشتم می توانستم بهتر رفتار کنم.

پروردگارا، نگرش ِ همه ی ما را به سوی زیبایی ها تغییر بده، ما را به عشق برسان و از بخل، حسادت و کینه توزی حذر بدار...


دانلود آهنگ ِ پنجم از سیامک عباسی با استعداد، جوون تر که بودم. (سپاس فراوان از سجاد عزیزم)

توسط: پندار پارسا | دوشنبه پانزدهم اسفند 1390|ساعت 0:3 | لینک