ساختمان شمارهی بیست
من جزو سرپاییهای ِ انتهای ِ سالن هستم. مهندس علی کاف. وارد میشود. کنار ِ دستم میآید و با اشارهی دست، به طرز ِ مدیرانهای اشاره میکند کنار بروم و اجازه دهم کنارم بـ ِایستد...
مهم نیست که آقای ِ مهندس علی کاف. بعد از سخنان آقای مهندس علی خ. چه نطقی کرد. و چه بلایی برسر ِ ریخت ِ همکارها درآورد. مهم این است که وقتی برای اهدای ِ تابلوی ِ امضای ِ یادگاریمان بهخدمت علی آقای ِ خ. رسیده بودیم، از چشمانش دلم لرزید. میخندید ولی گریه میکرد. اشک نداشت، چشمانش قرمز نبود، اما لبهایش گریه میکردند. دلم برای اولینبار به حال ِ از ما بهتران هم سوخت. من ایشان را دوست داشتم. اخلاق مزخرفی داشت اما این کاره بود. هوای همه راهم داشت و خیر میرساند. جریمه میکرد و از جریمه شدن دلخوری خاصی برایمان باقی نمیگذاشت. با رفتن ایشان یک پروژهی 2.2 میلیارد دلاری بهزمین خورد و از فردا به این امید به ساختمان شمارهی بیست میرویم که ما را یکروز، حتی یکروز دیرتر جارو کنند و در خیابان بیاندازند...
تنهايى