ساختمان شماره‌ی بیست

منهای ِ چهارطبقه از سطح ِ زمین دور شده‌ایم. همه‌ی آقایان و خانم‌های ِ مهندس با ژست ِ همیشگی ردیف نشسته‌اند. پا روی پا انداخته‌اند و برای هم قیافه می‌گیرند. این حالت نشستن، نگاه کردن و رفتار نشان دهنده‌ی سطح ِ دانش و اطلاعاتشان است. هرکدام مفتخرند که خیلی می‌ارزند، حقوق‌های چند میلیونی و سوابق درخشان ِ کاری. باد ِ غبغب‌شان را توی ِ صورت ِ هم تف می کنند و دوباره جمع می‌کنند. هوا گرم است. همه آمده‌اند. کورسوی ِ امید در چشمشان دیده می‌شود. مهندس علی خ. وارد می‌شود. قیام می‌کنند. مهندس علی خ. با لبخند همیشگی پشت ِ تریبون می‌رود. با اعتماد به‌نفس و صلابتی که از او سراغ داریم شروع به صحبت می‌کند. همه بیشتر امیدوار می‌شوند. "ما یک خانواده‌ی 1600 نفری هستیم، درست است که سال گذشته همین موقع تعدادمان به 2000 نفر می‌رسید، اما اجازه نمی‌دهیم از این کمتر شویم..."
من جزو سرپایی‌های ِ انتهای ِ سالن هستم. مهندس علی کاف. وارد می‌شود. کنار ِ دستم می‌آید و با اشاره‌ی دست، به طرز ِ مدیرانه‌ای اشاره می‌کند کنار بروم و اجازه دهم کنارم بـ ِایستد...
مهم نیست که آقای ِ مهندس علی کاف. بعد از سخنان آقای مهندس علی خ. چه نطقی کرد. و چه بلایی برسر ِ ریخت ِ همکارها درآورد. مهم این است که وقتی برای اهدای ِ تابلوی ِ امضای ِ یادگاریمان به‌خدمت علی آقای ِ خ. رسیده بودیم، از چشمانش دلم لرزید. می‌خندید ولی گریه می‌کرد. اشک نداشت، چشمانش قرمز نبود، اما لب‌هایش گریه می‌کردند. دلم برای اولین‌بار به حال ِ از ما بهتران هم سوخت. من ایشان را دوست داشتم. اخلاق مزخرفی داشت اما این کاره بود. هوای همه راهم داشت و خیر می‌رساند. جریمه می‌کرد و از جریمه شدن دلخوری خاصی برایمان باقی نمی‌گذاشت. با رفتن ایشان یک پروژه‌ی 2.2 میلیارد دلاری به‌زمین خورد و از فردا به این امید به ساختمان شماره‌ی بیست می‌رویم که ما را یک‌روز، حتی یک‌روز دیرتر جارو کنند و در خیابان بی‌اندازند...

شانس تُـ

من نمی‌دونم این چه سری‌ـه که شب‌ها وقتی از کار برمی‌گردم و به اتاقم می‌رسم و با آرامش و طمانینه لباس‌هام رو درمی‌آرم، حوله‌ام رو برمی‌دارم، می‌رم حموم و دوبار سرم رو می‌شورم و حسابی آب بازی می‌کنم، وقتی برمی‌گردم بیرون و لباس می‌پوشم، ساعت از 8:30 دقیقه شده 8:35 دقیقه. اما صبح‌ها وقتی با سرعت تمام وارد اتاقم می‌‎شم، لباس‌هامو با عجله می‌کنم و می‌دوم تو حموم و خودمو خیس می‌کنم و زودی برمی‌گردم، ساعت از 5:45 دقیقه شده 6:25 دقیقه. شما می‌دونید!؟

مسافرهای خسته

آخر وقت بود و قطار به سمت جنوب حرکت می‌کرد.
به ایستگاه رسیدیم.
گوینده‌ی مترو به‌اشتباه اسم یک ایستگاه ِ شمالی را اعلام کرد.
آقای ِ کنار من شک کرد و برای اطمینان از درست سوارشدن قطار بیرون را نگاه کرد. سرش را تکان می‌داد و درجستجوی ِ تابلویی بود که نشان دهد کدام ایستگاه هستیم.
لبخند ِ تلخی زدم و گفتم، آقا چرا بیرون را نگاه می‌کنی؟ برای اطمینان از مسیر درست، داخل قطار رانگاه کن. مسافرها هرکدام تابلویی هستند برای ِ تایید مسیر ِ صحیح ِ قطار...

+ عقب موندگی ِ مفرط

- نمی دونی که تو ژاپن هر دقیقه یه بار مترو می آد (فین) و خیلی متروهاش خلوته! (فین)
- عاره. تو آلمان هم داخل مترو مبل گذاشتن. ملت میان می شینن حال می کنن.
- تازه تو ژاپن برق متروها رو از خود آدما می گیرن. (فین) یه دستگاهی هست اول ایستگاه، هرکی می‌آد رد می‌شه یه ذره ازش برق ذخیره می کنه و اون دستگاه (فین) به ریل قطار وصل شده.
- عجب
- عاره تازه پسر دایی من رفته بود ژاپن گفته بود متروهاشون از رو هوا رد می شن (فین) و تازه خیلی هم خلوته. (فین)
- عه! یکی از فامیل های ما هم رفته بود آلمان (آغو هول ندع) گفته بود که توی هر قطار یه دستگاه پلی استیشن هست که حوصله مسافرا سر نره!
- این که چیزی نیست (و این بار جوری فین کرد که تمام آت و آشغال ها و محتویات توی دماغش در ذهنم مجسم شد) ژاپن تو قطارش دستگاه ماساژ گذاشته. البته هنوز راه نیافتاده... (فین)
و...

گفتگوی دوتا جون ِ خسته تو شلوغی مترو با موهای ِ فشن، شلوار جین و تیشرت نازک، که هر کدوم یه کیف ظرف غذا دستشون بود، بیخ گوش و شاید توی حلق من (مخصوصا اونی که مدام فین می کرد)

کنجکاوی ساده

در کتاب علوم ِ دوره‌ی دبستان، نمی‌دانم شاید راهنمایی، یک کاراکتری بود که به‌واسطه‌ی کنجکاوی‌هایش به دست‌آوردهای مثبت ِ علمی رسیده بود و در پایان آن درس، نتیجه‌گیری کرده بودند که کنجکاوی، بُعد مثبت ِ فضولی، یک اتفاق ِ خوب است و نتایج ِ خوبی به‌همراه دارد.

امروز که به پیامدهای ِ کنجکاوی‌هایم در سال‌های ِ گذشته فکر می‌کردم، به یاد این درس افتادم. حتی تصاویر درس هم در ذهنم مجسم شد. به همین خاطر در جواب ِ سوالی از روی کنجکاوی ِ دوستی پاسخ دادم که همین جا نقطه بگذارد و بیش‌تر از این پیش نرود که من بارها در دام ِ کنجکاوی افتاده بودم. سوال، یک سوال ِ ساده بود و جواب ِ ساده ای داشت.

- ببخشید، اسم شما چیست؟

- چطور!؟

- همین‌طوری، از روی ِ کنجکاوی.

خانم محترمی که به تازگی با فرهاد دوست شده بود، وقتی تصاویر فرهاد را برایش به وسیله‌ی مالتی مدیا (MMS) ارسال کردم، برای تشکر این سوال را از من پرسیده بود.

+ شباهت عسلی و قطار

... این عسلی درست مثل قطار راه می رود ولی به کجا می‌رسد و بعد فکر کرد که عسلی ممکن است به جایی نرسد ولی قطار هم به هرجا برسد شبیه جایی است که از آن حرکت کرده است. پس فرق عمده‌ای بین عسلی و قطار وجود ندارد.


...و یک عروسک بزرگ که دلقک بود و هروقت پای ِ راستش را بالا می‌برد، دلقک اخم می‌کرد و هروقت پای ِ چپش را بالا می‌برد، دلقک غش و ریسه می‌رفت و طنابی در خشتک دلقک بود که اگر به پایین می‌کشیدند، دلقک دهانش را باز می‌کرد و زبانش را بیرون می‌آورد...

...و سمندر گاهی پشت پنجره می‌آمد. خود سمندر نمی‌آمد، کله‌اش می‌آمد پشت پنجره، انگاره طناب زیر خشتکش را بکشند که دهانش را باز می‌کرد و زبانش را بیرون می‌آورد...


بابای حسنی هر شب کتکش می‌زد، اما بابای ِ من هفته‌ای یکی دوبار، هر وقت که اوقاتش گـُه مرغی بود، هر وقت که خوب کاسبی نکرده بود، می‌افتاد به جون ِ من و احمد و رضا. و تا می‌خوردیم می‌زدمون. ننه‌ی من می‌افتاد به گریه و داد می‌زد که "مرتیکه چرا بچه‌هامو می‌کشی، چرا ناقصشون می‌کنی؟" بابام برمی‌گشت و می‌افتاد به جون ِ ننه‌ام و ننه‌ام داد می‌زد: "بچه‌ها در برین، دربرین بچه‌ها." ... اما بابای ِ حسنی کاری به کار ِ بچه‌های دیگه نداشت، فقط حسنی را می‌زد، بچه‌های دیگه‌رو نمی‌زد، و ننه‌اش هم هیچ‌وقت نمی‌گفت در برو...


آشفته‌حالان ِ بیداربخت
غلامحسین ساعدی

تیوال؛ ترانه‌های قدیمی

شاید کشیدن یک نسبت ِ دور فامیلی، به میان، درست نباشد. اما همین نسبت دور و چند دیدار کوتاه در جلسات بزرگ خانوادگی، حسرت صدچندانی در وجودت ایجاد می‌کند.
اصلا من نمی دانم داستان نمایش‌های رحمانیان چیست که بلیت‌هایش را لولو می‌برد.
هنوز داغ ِ "فنز" در دلم مانده است که بعد از قریب یک ماه اجرا، و اجرای دوباره در جشنواره تئاتر فجر، موفق به تهیه بلیت نشدم. راستی چرا نمی‌آیند تو فک و فامیل دوتا بلیت پخش کنند که بقیه این همه موقعیت دارند، و نیمی از بلیت‌ها به موقعیت‌دارها می‌رسد و دست ما بی کلاه بماند؟
بلی آقای رحمانیان. پسرخاله‌ی پدر عزیز. این نسبت دور فامیلی فقط جایی از ما را می‌سوزاند...

یک توضیح

 در نوشتن ِ تمامی پست‌ها صداقت را تا آخرین لحظه و تا آخرین کلمه رعایت کرده‌ام. این رسالت ِ من است و دینی است که برای رسیدن به آرامش و انتخاب فضای ِ دل‌انگیز وبلاگ، به خود دارم.
پست‌هایی که با عبارت "پندار" و "داستانک" آغاز می‌شوند تنها زاییده‌ی تخیلاتم‌اند و هیچ‌گونه بار حقیقی ندارند. در دسته‌بندی ِ موضوعی ِ وبلاگ نیز، می‌توانید این نوشته‌ها را پیدا کنید...

پندار؛ هنوز یک پست توی وبلاگم به تو بدهکارم

عکس ها را ورق می‌زنم، در مقابل ِ چشم ِ یک دوست ِ قدیمی.
این را ببین. انگشت‌ها که هرکدام سازی می‌زنند و در هوا می‌رقصند. چشم‌ها را نگاه کن! لبخند به این زیبایی تا به‌حال دیده بودی؟ اینجا را نگاه کن...
دلم می‌خواست خیال پردازی کنم. محمد خیلی از دوستانم را دیده بود. خیلی وقت‌ها توی کافه می‌نشستیم، ادای ِ روشن‌فکرها را در می‌آوردیم و از سینما، کتاب، تئاتر و شعر حرف می‌زدیم. سیگار ِ بهمن ِ قرمز دود می‌کردیم. و بعد وقتی جدا می‌شدیم، محمد در گوشم می‌گفت چه دوست دختر ِ پُری داری. خوش به حالت، یه جورایی حالتون به هم می خوره. راستی از کجا پیدایش کردی، دوستی چیزی نداره مثل خودش با من آشنا بشه...
و من که به ادامه‌ی حرف‌های محمد گوش نمی‌کردم و فقط بادی در گلو می‌انداختم و با غرور راه می رفتم.
این بار تو را به محمد نشان دادم. این آدم شاید هیچ چیز از نمایش‌نامه‌های تخصصی ِ تئاتر نداند. اینکه فلان کارگردان کی فلان نمایش را روی صحنه می‌برد و یا این نقاشی ِ پست مدرن چه محتوایی دارد. اما این همه‌ی نمایش‌های ِ دنیا را درچشمانش بازی می‌کند. به چشم ها نگاه کن.
رهبر ارکستی‌ست که انگشت هایش را هدایت می‌کند، خوب به ملودی آن‌ها دقت کن.
رنگ ِ لب‌هایش -که همین امشب بدون آرایش هم دیده بودمش- برای ِ همه‌ی تابلوهای ِ نگارخانه‌های دنیا رنگ دارد.
و محمد نا امید از اتاقم بیرون رفت و من را با تو، و یک فنجان ِ سرخالی ویسکی ِ چند ساله‌ی اسکاچ تنها گذاشت...