شب من

بسیار خب!

حالا که تو خوابیده‌ای، می‌توانم با خیال راحت، حرف‌هایم را بزنم. می‌توانم به چشم‌های بسته‌ات نگاه کنم و امیدوار باشم که خودت را به‌خواب نزده‌باشی. و امیدوار باشم که این پست هم، به‌شکل موقت احمقانه‌ای نرود کنار پست‌های موقت بی‌فرجام گذشته.

حالا می‌توانم از اکنون صحبت کنم. برای یک‌بار هم که شده، تمام پل‌های گذشته را آتش بزنم. به آینده فکر کنم. می‌خواهم خوش‌بین باشم. فقط می‌خواهم حرف بزنم. بدون محدودیت در کمیت و محتوی. به فکر آن روز گرم تابستانی باشم، که قرار است بعد از کار، چند مشت آب به‌صورتم بپاشم، صورتم را توی آینه برانداز کنم، از کشوی میز کارم، یک عطر خوش‌بو انتخاب و استفاده کنم. بعد، کفش‌ها را واکس بزنم و...

اصلا بیا خیال‌پردازی راهم ممنوع کنیم.

بیا به دنیای واقعیت برگردیم. تو خوابی درست، و من آزادام، می‌دانم. اما می‌خواهم قوانین دنیا را نقض کنم، تمام‌شان را. اصلا می‌خواهم به‌جای پرحرفی، پلک‌های بسته شده، بر روی چشمانت را ببوسم.

تمام...

وبازهم هیچ‌گاه تنها نخواهی ماند

عشق یک‌طرفه چندان هم بد نیست! حداقل از هیچ که بهتر است! اگر بخواهم به نیمه پر لیوان نگاه کنم، باید بگویم از بی‌برنامه‌گی در زندگی خلاصت می‌کند. به آن هدف می‌دهد. یک زندگی معناداری پیدا می‌کنی. به‌نظر من از هیچ خیلی بهتر است. از زندگی مرگ‌بار، حالا که کسی دوستم ندارد، من‌هم علاقه‌ای به هیچ‌کس ندارم. پس چرا زنده‌ام؟

بله. این عشق زندگی من که درحال رشد است و از بیست و هفت، هشت سال بزرگ‌تر شده، در بدترین حالت دوستم ندارد، اما اجازه می‌دهد که دوستش داشته باشم. این یعنی یک دنیا... یعنی تمام روابط اسطوره‌ای کتاب‌های کهن تاریخ. از وجود چنین انگیزه‌ای در زندگی دشوار کنونی، خیلی خوشنودم...

 

- به‌مناسبت شروع دفتری جدید، به‌امید پایانی خوش!

این وبلاگ لعنتی

در همین لحظه، ممکن است اشک از چشمانم سرآزیر شود. صدای موسیقی را کم می‌کنم تا احساساتی نشوم. چه‌قدر خوب است که هستید. باورم نمی‌شد بچه‌های قدیمی هنوز باشند. لینک وبلاگ دوستان‌را که باز کردم، باورم نمی‌شد بعضی از وبلاگ‌ها بالا باشند. قدیمی‌ها همه هستند. حتی خیلی قدیمی‌ها و این مرا بسیار شاد می‌کند. وبلاگ، یک جواهر گران‌بهاست. زندگی در خاطرات را خیلی دوست دارم، و من همیشه با وبلاگ به گذشته سفر می‌کنم. وبلاگ خیلی از شما من‌را زنده کرد...

خدایا شکرت...

:)