شب من
بسیار خب!
حالا که تو خوابیدهای، میتوانم با خیال راحت، حرفهایم را بزنم. میتوانم به چشمهای بستهات نگاه کنم و امیدوار باشم که خودت را بهخواب نزدهباشی. و امیدوار باشم که این پست هم، بهشکل موقت احمقانهای نرود کنار پستهای موقت بیفرجام گذشته.
حالا میتوانم از اکنون صحبت کنم. برای یکبار هم که شده، تمام پلهای گذشته را آتش بزنم. به آینده فکر کنم. میخواهم خوشبین باشم. فقط میخواهم حرف بزنم. بدون محدودیت در کمیت و محتوی. به فکر آن روز گرم تابستانی باشم، که قرار است بعد از کار، چند مشت آب بهصورتم بپاشم، صورتم را توی آینه برانداز کنم، از کشوی میز کارم، یک عطر خوشبو انتخاب و استفاده کنم. بعد، کفشها را واکس بزنم و...
اصلا بیا خیالپردازی راهم ممنوع کنیم.
بیا به دنیای واقعیت برگردیم. تو خوابی درست، و من آزادام، میدانم. اما میخواهم قوانین دنیا را نقض کنم، تمامشان را. اصلا میخواهم بهجای پرحرفی، پلکهای بسته شده، بر روی چشمانت را ببوسم.
تمام...
تنهايى