من همیشه پستهای خودم را در رختخواب، زیرلب زمزمه میکنم. همهشان هم بسیار شاهکار میشوند. اما وقتی روز بعد پشت صفحهی مدیریت وبلاگم میایستم، لال میشوم. و اینگونه است که همیشه وبلاگ دیگران بهتراست و حرفی برای گفتن دارد ولی وبلاگ ِ من...
بگذریم.
دیشب اما پیش از خواب به این فکر میکردم که زندگی زیباتر از آن نیست که تو یک وبلاگ داشته باشی. مال خودت باشد، آنقدر معروف نباشی که مدام تذکرهای امنیتی و اطلاعاتی برایت میل شود، صفحههای اجتماعی دیگر از راه رسیده باشند و ناخودآگاه جامعهی وبلاگنویسی را پاک و غربال کرده باشند، همین باعث شود که توجه رسانههای کنترلی به وبلاگنویسهای عمومی کم شود و هنوز وبلاگت فیلتر نشده باشد، و هروقت دلت خواست یک پست را در ذهنت مرور کنی و باز هر وقت دلت خواست آن پست را بنویسی و برایت اهمیت نداشته باشد که چه کسی میخواند، و چه کسی برایت نظر مینویسد. الان که همهی اینها را دارم به نظرم زندگی خیلی زیباست و درحال حاضر که یک روز تعطیل است، به چیز دیگری جز این نیاز ندارم. اما فردا همه چیز فرق خواهد کرد.
- راستی این پست به مقدمهی پایین هیچ ارتباطی ندارد. داستان مطلب پایین بسیار پیچیده است. ابتدا میخواستم یک خصوصیت محیرالعقول از خودم را اعتراف کنم. گفتم بدون مقدمه که نمیشود. هرکسی بیآید و بخواند شاخ در میآید و وبلاگ و صاحبش را ریپورت میکند، یا حداقل دیگر به سراغم نخواهد آمد. بعد که مقدمه را نوشتم، گفتم چه کسی این قانون را وضع کرده که هر مقدمهای نیاز به توضیح و تفصیل بعدی دارد؟ دیگر آن نیاز را درخود نمیبینم که اصل مطلب را بنویسم. برای همین است که همیشه اعتقاد دارم که یک پست را تا داغ است باید نگاشت درغیر این صورت بعدها خیلی دیر خواهد شد...