راز دیوار سیمانی

در موجی که نسل چهارمی‌ها به‌راه انداخته‌اند، جمعه‌ها غم‌ناک و رخوت‌بار است. جمعه عصرها البته همیشه نامطلوب بوده، اما یادم نمی‌آید زمان نوجوانی ما، این‌چنین مورد کم‌لطفی و حمله قرار بگیرد، و مظلوم واقع شود.

ذهن انسان همیشه آماده‌ی همراهی با موج اجتماع است. باید آرزو کنیم این موج، پیام درستی همراه خود داشته‌باشد، وگرنه به‌مرور یک فکر غلط مثل سلول‌های سرطانی در جامعه رشد می‌کند و غیرقابل درمان خواهد شد. داستان جمعه‌ها هم یکی از همین افکار نادرست است. روزی‌که به‌نظر از ابتدای صبح تا انتهای شب، می‌تواند سراسر لذت و آرامش باشد.

خلاصه این‌که من هم کم‌کم داشتم در این مرداب فرو می‌رفتم تا خداوند این جمعه را بر سر راهم قرار داد. یکی از جمعه‌های تابستان که به‌واسطه‌ی باران شب قبل گرم نبود.

در این جمعه، من حواسم را از جو مسموم جامعه دور کردم و مشاعرم را به دست همان هوای خنک سپردم. برای اولین‌بار در طول زندگیم جان دو موجود مهم زنده با این حس آمیخته با انرژی طبیعت نجات پیدا کرد، و من هم خود را جزو کوچکی از نظام پیچیده‌ی طبیعی یافتم. جزو یک مجموعه درست و نه خط نوری مجازی تصنعی همراه با ریا و فریب و دروغ...

یک روز عادی

به آدم های اطرافم نگاه می کنم. اسامی ریز و درشت و رنگارنگ. آدم های دور، آدم های نزدیک. کسانی که خوبی کرده‌اند و یا کسانی که بدی کرده‌اند و هنوز اسمشان اطرافم است. اتفاق‌های ریز و درشت می‌افتد. سال نو می‌شود، عشقی تمام می شود و دلبستگی ِ جدیدی آغاز. عمو بعد از ده سال مبارزه با بیماری جان می‌سپارد و سال نو در تکاپوی ِ جاده‌ای کویری آغاز می شود. همان روال ادامه دارد. همه چیز عادی است. چروک‌های ِ صورت مادر بیشتر شده است، مادربزرگ خمیده شده. امیر چهره‌ای مردانه پیدا کرده است و الی در آستانه‌ی زایمان است. با همان روش سال‌های گذشته به خانه بر می‌گردیم. نگران عملکرد کولر و شدت مقابله‌ی آن در برابر گرماییم. همچنان کولر آبی قدیمی که از روز اول خراب بود، صدا می دهد. یاتاقانش خراب شده و پوشالش نیاز به تعویض دارد. این طرف دایی حسین زمین گیر شده است. باز جانش را برای ِ خانواده‌اش گذاشته. کسی چه می‌داند شاید برخلاف ِ تصور همه‌ی فامیل که خیال می‌کنند دایی در جنگ ِ تک نفره‌ی خانه تکانی پیش از عید دیسک کمرش را هدیه کرد، با زن دیگری روی هم ریخته باشد و کمرش را در این راه داده باشد. هرچند از چشمان پر نور و معصوم و مظلومش، کاملا بعید است. این طرف تر ...
و اما این طرف، عطیه روی ِ تخت بیمارستان است.
عطیه به کما رفته است.
آیا کسی از روال ِ گذشته دست می کشد یا این فقط ایمان است که زن و زندگیش را رها کرده، صبح تا شب و شب تا صبح پشت ِ شیشه‌ی چند جداره‌ی آی سی یو می‌ایستد؟ چه کسی حاضر است مثل ایمان بیست روز سر کار نرود؟ چه کسی حاضر است یک ماه جواب هیچ تلفنی را ندهد؟ هیچ ارتباطی نداشته باشد، دانشگاه نرود.
من به عطیه فکر می‌کنم و به رفتاری که با عطیه داشته‌ام. به گذشته‌ای که داشته است. و دلم برای شیطنت هایش و علاقه‌مندی های منحصر به فردش تنگ شده است...

رودی از مو

خاطرات، در پس هر بار دودی که مریم از قلیان می گرفت و به هوا می فرستاد، شکل می گرفت، پر رنگ می شد و خیلی زود ناپدید می شد. نفس گرفت، دود را وارد حلقش کرد، بیشتر از همیشه و با قدرت بیرون داد و یک توده ی بزرگی از خاطرات شکل گرفت.
از مدرسه به خانه برمی گشتم و پر بودن بیش از حد ِ حجم کیفم، مثل همیشه، آزارم می داد. چهار طبقه را با مشقت سپری کردم. با پاهایی که نا نداشت، آرام به پاشنه ی در زدم، وقتی بازوهامو روی دستیگره ی در گذاشتم، از پنجره ی راه پله ها، آفتاب غروب را نگاه کردم و ضربه ی دوم، سوم. در باز نشد. هنوز فرصت برای باز کردن بود، اما منتظر نشدم. به سرعت پله ها را پایین آمدم. کیف حسین روی باغچه ی خاکی ِ مقابل در آپارتمان درحال خاک ِ خوردن بود. سر چرخاندم و حسین را مشغول کشتی گرفتن با بچه ها و بازی کردن دیدم. کیفش را برداشتم، دستش را گرفتم و با خودم کشاندم. بلوک کناری، 149، طبقه ی دوم، واحد سمت چپ.
در باز شد. دوتا چشم ِ روشن، در را باز کرد. بلد نبودم لرزش و لکنت ِ زبانم را کنترل کنم، اما باز سعی کردم. درحالیکه موفق نشدم گفتم: "مَ مَ مَ ـهین خانوم. کسی خونمون نی نی نیـ ست" و مهین خانوم راهمون داد تو و کنار هال نشوندمون. برامون میوه آورد و عباس آقا هم باهامون شوخی کرد. بالاخره اون چیزی که به خاطرش دست به چنین خطری زده بودم در اتاق کوچیکه را باز کرد. تصویری که بعد از گذشت بیست و یک سال توی ذهنم مانده یک موج ِ بزرگی از موی ِ بلوند ِ تیره ی افشانی ست که شبیه بک رودخانه ای خروشان ِ درگیر تندباد سعی دارد تکه های بزرگ سنگ را بشکند و عبور کند. سحر بدون کوچکترین توجه به من ِ لرزان و حسین بازیگوش، از مقابل دیدگانمون گذشت و گوشه ی هال مشغول بازی با عروسکش شد.
آخر ِ شب، مریم و مامان ِ نگران آمدند و با خشم برمونگرداند خونه. مریم به مهین خانم گفت که در را باز کرده و حتی من را صدا زده. اما من بی توجه به صدای او با سرعت پایین آمدم و وقتی هم که مریم چادر گل گلی ِ سفیدی که همیشه از قدش بلند تر بود و زمین را جارو می کرد را سرش کرده و دنبالمان آمده، گم و گور شدیم.
آبرومون رفت، تنبیه شدیم و تذکر شنیدیم. فقط به خاطر دیدن ِ لحظه ای از موهای سحر...

حس غربت در پشت بام

پاهايم را روی زيرانداز حصيری قشنگی دراز کرده بودم. گرمای بعد از ظهر نيمه خرداد برخلاف تصورم چندان آزار دهنده نبوذ، باد دلپذيری مي وزيد و لذت نگاه کردن به پشت بام های ناهمگــــــون اطراف را دوچنــــدان می کرد. الا و حسين وارد پشت ِ بام شدند. پاهايم دراز بود. الا کنارم، روبروی همسرش نشست و به نرده های رو به کوچه تکیه داد. بابت دراز بودن پاهایم عذر خواهی کردم و همچنان به تماشای پشت بام ها و مردمی که  از دوردست با لباس راحتی هرازگاه می آمدند و از ترس گرما خیلی تند می رفتند، ادامه دادم.

از وقتی الا وارد خانواده ی ما شده، حس یک برادر بزرگتر را نسبت به او دارم. همیشه سعی کردم کاری کنم بهم اعتماد کنه و در صورت نیاز ازم کمک بخواد. اون روزی که برای خرید رفته بودیم و ازم خواست در انتخاب لباس خواب کمک کنم، از برخورد گذشته ام با عروس جوان و زیبامون راضی بودم. راضی از اینکه رفتارم در جهتی بوده که خیلی ساده و بدون فکر ایچنین به برادر بزرگتر شوهرش احساس نزدیکی می کنه. ولی متاسفانه حسین با تمام خوبی هاش، کارهای کوچیکی انجام داد که علی رغم سادگی سبب شد این حس نزدیکی و علاقه کمی کمرنگ بشه. حالا گیرم که جلوی پیراهن همسرت بازه. تو باید در مقابل برادر بزرگی که رفتارش فقط در جهت اعتماد و عشق بوده با زحمت فراوان و با چشم ابرو، اشاره کنی که قسمت باز را بپوشاند!؟ اصلا تصورش را نمی کنم اگر یک روزی الا لخت ِ لخت، در مقابلم ظاهر شود، عکس العملی غیر از عکس العملی که به مامان و مریم نشان می دهم، نشان دهم، و آن هم اینه که؛ الا جان بگو لباس هات کجاست، تا زودتر بدم بپوشی...

دسته ی کورها

از یه کارش خوشم اومد. اینکه یوهو نپرید پله ی آخر. همیشه رعایت سلسله مراتب و لزوم آغـــــــاز حرکت از نقطه ی اول رو می پسندیدم. امیر هم دقیقا با سیاست و اصول گرا () رفتار کرد. در ابتدا با ترس و لرز و به بهانه ی فوتبال از خونه می زد بیرون و مجبور بود حدود ساعت 11 خونه باشه. بعد که موج ذهنی خانواده رو همراه خودش دید، شروع کرد به دیر اومدن. البته این هم چندان از نظر من اشکالی نداشت. خوب جوونه و علاقه هاش  هم با من  تفاوت داره. به همین خاطر سعی می کردم التهاب و نگرانی مامانو کنترل کنم. در مرحله ی بعد دوستای قلیون کش و اراجیف گوی پسر تبدیل شدند به دختر. بازهم به نظرم اقتضای سنش بود، درسته که انتظار داشتم به عنوان برادر بزرگتر باهام مشورت کنه، اما اجبار که نیست. شاید انقدرا که تصور می کنــــــم نزدیک نبودیم و نتونستم مـــــــورد اعتماد باشم. این بار شب ها از کار دیـــــــر می اومد و می گفت که شام خورده. سریع یه دوش می گرفت و می رفت پیش دوستای پسر مزبورش تا توازن رو بین هر دو طرف برقرار کرده باشه. یه بار گفتم؛ امیر جان، من نمی گم جای تو نبودما و کارهایی که تو می کنی انجام ندادما، اما حداقل برای رضایت خانواده می شستم یکی دو تا لقمه همراهی می کردم، امیر هم در پاسخ می گفت؛ سرکار چیپس و پفک خورده. نمی دونم این فضای خونه واقعا چه هیولایی داره که کلا جوان ترها باهاش حال نمی کنن. قبل تر به این فکر می کردم فضای خونه ی دایی چه جوریه که علی دلش با خونه نیست و دوست داره هرجایی باشه غیر از خونه و سرانجام در مورد امیر هم این بلا سرمون اومد. این اواخر زودتر از 1، 2 خونه نمی آد. صبــــــح ها هم با کسالت و به زور از خـــــــواب بیـــــــــدار می شه. اما چون می تونه بعد از ظهر استراحت کنه، برای قرارهای بعــــــــد از کار تجدیـــــــد قـــــــــــوا می کنه. تازه از مامان باج هم می گیره. یعنی اجازه داره توی حیاط قلیون بکشه و دوست هاشو بی آره خونه. ولی باز هم بیرون راحت تره.

آخر هفته خونه ی ایمان دعوت بودیم، امیر کنسل کرد و گفت می خوام برم شمال. مامان هم شاکی شد، گله کرد که چرا از دیگران باید مطلع بشیم؟ امیـــــــــــر پاسخ داد؛ نمی خواد بره شمال و قراره این سه روز رو خونه ی دوستش اصغر باشه. یک بار من یک غلطی کردم و این اصغر رو تایید کردم. دیگه مامان هم در مورد خونه ی اون زیاد به امیر گیر نمی ده. خلاصه هر بار که زنگ می زدم، صدای حرکت ماشین با سرعت زیاد می اومد و موزیک هم روشن بود و امیر می گفت اومدیم بیرون چیز میز بگیریم. حالا واقعا نمی دونم چرا دروغ گفت!؟ شمال چندان هم با خونه ی اصغر تفاوت نداشت و مامان هم اصلا نمی تونه در مقابل یک جوون بیست و دو ساله مخالفتی داشته باشه. دیگه دلیل دروغش برام مشخص نیست. کاملا معلوم بود رفتند شمال، چون روز آخر هم خونه ی الا نیومد و دقیقا هم تو ترافیک گیر کرده بودند بندگان خدا و امیر مجبور بود مدام بگه اومدیم چیز میز بخریم.  امیر همیشه یک تکیه کلام در برابر حسین به کار می بره؛ حسین فکر می کنه با دسته ی کورها طرفه. الان هم من بد جور این تصور رو دارم. حس می کنم کلا من و مامان خوب دسته  ی کوری رو باهم تشکیل دادیم...

برای رضایت مامان

مامان: حسین، نماز صبحتو خوندی!؟

حسین: آره.

مامان: چرا دروغ می گی!؟

حسین: به خدا خوندم.

مامان: پس چرا من ندیدم!؟

حسین رو به الا می کنه و می پرسه: الا مگه من صبح نماز نخوندم!؟

و الا که داره چشمای پف کردشو می ماله و هنوز خمیازه می کشه، با حرکت سر تایید می کنه.

حسین: بیاین! منو قبول ندارین، عروستونو که قبول دارید.

من: نچ نچ نچ! حتی اگرم خونده باشی و مامان ندیده باشه، بازم قبول نیست.


چند ساعت بعد موقع خداحافظی؛

مامان: حسین جان، من نیستم سفارش نکنما، به نماز اهمیت بدین!

من: حسین جان از فردا هفته ای یکبار سی دی نمازهای یومیتو برای مامان ورمیداری می آری...

آدم های بی جنبه

ملیکا که مثل ِ همه ی هم سن و سال هاش شیرین زبونه، کلمات رو به شکل ِ ویژه ای ادا می کنه. وقتی تند حرف می زنه به جای حرف "ک"، "چ" تلفظ می کنه.

توی تعطیلات خونه ی حسین و الا نشسته بودیم و مثل ِ بنز می خوردیم. کلا تفریحمون توی تعطیلات 90 خوردن بود.

در لحظه ای که مسابقه به اوج هیجانش رسیده بود و کاسه های آجیل، ظرف های میوه، شیرنی ها و شکلات رو به تموم شدن می نمود، ناگهان، ملیکا در حالیکه یه دونه پسته تو دهانش می گذاشت و هفت هشت تا پسته و بادوم و بادوم هندی توی دستش قایم کرده بود، رو کرد به مهدی و گفت: داداشی، انقدر نخور، می ترچیاااااا

با این حرف همه حساب ِ کار ِ خودشون رو کردند و قبل از تموم شدن ِ خوردنی ها دست از خوردن کشیدند.

گرچه چون اون روز تنها یکی از دو روزی بود که ما فرصت داشتیم دید ِ ملت رو پاسخ بدیم و چند جا رفته بودیم. وقتی ساعت 2 نیمه شب به خونه برگشتیم، هممون حالمون بهم خورد و نوبتی می رفتیم توی حیاط و تگری می زدیم...

ما همه آماده ایم

60

61

62

63

64

65

66

67

68

69

70

71

72

73

74

75

76

77

78

79

80

81

82

83

84

85

86

87

88

89

می بینید!؟

می بینید چقدر زود گذشت!؟

زود گذشت همراه هزار و یک اتفاق ِ سریع، که نفهمیدیم چگونه وجودمان را در برگرفت!

سال ِ 60 به دنیا اومدیم.

سال ِ 62 پدر بزرگ ِ پدریمان از دنیا رفت.

سال ِ 62 برادرمان به دنیا آمد.

سال ِ 71 پدر بزرگ ِ مادریمان از دنیا رفت.

سال ِ 67 برادر ِ کوچکترمان به دنیا آمد.

سال ِ 87 مادر بزرگ ِ پدریمان از دنیا رفت.

سال ِ 78 خواهر زاده مان به دنیا آمد.

سال ِ 88 پدرمان از دنیا رفت.

سال ِ 83 خواهر زاده کوچکمان به دنیا آمد.

می بینید!؟

چقدر با ما بازی کرد!؟

چقدر گوش و حواسمان را بستیم، چشممان را باز کردیم و فکر نکردیم چه کلاه گشادی سرمان رفته است...

.

.

.

۹۰

کله پاچه

هر وقت صبح کله پاچه می خورم، نه تنها تا شبش چیزی نمی خورم، بلکه یک هفته هم واقعا اشتهایی ندارم. حالا تصور کنید که کسی شب کله پاچه بخوره. فقط به این علت که داداش و عروس صبح نیومدند و خیلی هم دوست دارند و قرارشون رو گذاشتند به جمعه شب.
خدا رو شکر که الان زنده ایم. البته خیلی مراعات کردم و فقط یک پاچه خوردم. یک چشم، نصف بناگوش، آب و مغزش و نصف پاچه ی مامان رو دوباره و کمی هم از مخلفات ِ دایی مرتضی که نمی دونم چی بود.
چرا دو روز گشنم نشده!؟