خاطرات، در پس هر بار دودی که مریم از قلیان می گرفت و به هوا می فرستاد، شکل می گرفت، پر رنگ می شد و خیلی زود ناپدید می شد. نفس گرفت، دود را وارد حلقش کرد، بیشتر از همیشه و با قدرت بیرون داد و یک توده ی بزرگی از خاطرات شکل گرفت.
از مدرسه به خانه برمی گشتم و پر بودن بیش از حد ِ حجم کیفم، مثل همیشه، آزارم می داد. چهار طبقه را با مشقت سپری کردم. با پاهایی که نا نداشت، آرام به پاشنه ی در زدم، وقتی بازوهامو روی دستیگره ی در گذاشتم، از پنجره ی راه پله ها، آفتاب غروب را نگاه کردم و ضربه ی دوم، سوم. در باز نشد. هنوز فرصت برای باز کردن بود، اما منتظر نشدم. به سرعت پله ها را پایین آمدم. کیف حسین روی باغچه ی خاکی ِ مقابل در آپارتمان درحال خاک ِ خوردن بود. سر چرخاندم و حسین را مشغول کشتی گرفتن با بچه ها و بازی کردن دیدم. کیفش را برداشتم، دستش را گرفتم و با خودم کشاندم. بلوک کناری، 149، طبقه ی دوم، واحد سمت چپ.
در باز شد. دوتا چشم ِ روشن، در را باز کرد. بلد نبودم لرزش و لکنت ِ زبانم را کنترل کنم، اما باز سعی کردم. درحالیکه موفق نشدم گفتم: "مَ مَ مَ ـهین خانوم. کسی خونمون نی نی نیـ ست" و مهین خانوم راهمون داد تو و کنار هال نشوندمون. برامون میوه آورد و عباس آقا هم باهامون شوخی کرد. بالاخره اون چیزی که به خاطرش دست به چنین خطری زده بودم در اتاق کوچیکه را باز کرد. تصویری که بعد از گذشت بیست و یک سال توی ذهنم مانده یک موج ِ بزرگی از موی ِ بلوند ِ تیره ی افشانی ست که شبیه بک رودخانه ای خروشان ِ درگیر تندباد سعی دارد تکه های بزرگ سنگ را بشکند و عبور کند. سحر بدون کوچکترین توجه به من ِ لرزان و حسین بازیگوش، از مقابل دیدگانمون گذشت و گوشه ی هال مشغول بازی با عروسکش شد.
آخر ِ شب، مریم و مامان ِ نگران آمدند و با خشم برمونگرداند خونه. مریم به مهین خانم گفت که در را باز کرده و حتی من را صدا زده. اما من بی توجه به صدای او با سرعت پایین آمدم و وقتی هم که مریم چادر گل گلی ِ سفیدی که همیشه از قدش بلند تر بود و زمین را جارو می کرد را سرش کرده و دنبالمان آمده، گم و گور شدیم.
آبرومون رفت، تنبیه شدیم و تذکر شنیدیم. فقط به خاطر دیدن ِ لحظه ای از موهای سحر...