پندار؛ هنوز یک پست توی وبلاگم به تو بدهکارم

عکس ها را ورق می‌زنم، در مقابل ِ چشم ِ یک دوست ِ قدیمی.
این را ببین. انگشت‌ها که هرکدام سازی می‌زنند و در هوا می‌رقصند. چشم‌ها را نگاه کن! لبخند به این زیبایی تا به‌حال دیده بودی؟ اینجا را نگاه کن...
دلم می‌خواست خیال پردازی کنم. محمد خیلی از دوستانم را دیده بود. خیلی وقت‌ها توی کافه می‌نشستیم، ادای ِ روشن‌فکرها را در می‌آوردیم و از سینما، کتاب، تئاتر و شعر حرف می‌زدیم. سیگار ِ بهمن ِ قرمز دود می‌کردیم. و بعد وقتی جدا می‌شدیم، محمد در گوشم می‌گفت چه دوست دختر ِ پُری داری. خوش به حالت، یه جورایی حالتون به هم می خوره. راستی از کجا پیدایش کردی، دوستی چیزی نداره مثل خودش با من آشنا بشه...
و من که به ادامه‌ی حرف‌های محمد گوش نمی‌کردم و فقط بادی در گلو می‌انداختم و با غرور راه می رفتم.
این بار تو را به محمد نشان دادم. این آدم شاید هیچ چیز از نمایش‌نامه‌های تخصصی ِ تئاتر نداند. اینکه فلان کارگردان کی فلان نمایش را روی صحنه می‌برد و یا این نقاشی ِ پست مدرن چه محتوایی دارد. اما این همه‌ی نمایش‌های ِ دنیا را درچشمانش بازی می‌کند. به چشم ها نگاه کن.
رهبر ارکستی‌ست که انگشت هایش را هدایت می‌کند، خوب به ملودی آن‌ها دقت کن.
رنگ ِ لب‌هایش -که همین امشب بدون آرایش هم دیده بودمش- برای ِ همه‌ی تابلوهای ِ نگارخانه‌های دنیا رنگ دارد.
و محمد نا امید از اتاقم بیرون رفت و من را با تو، و یک فنجان ِ سرخالی ویسکی ِ چند ساله‌ی اسکاچ تنها گذاشت...

معجزه‌ی مادر

کنار مادر در حال صرف عصرانه نشسته ایم. درب ِ رو به ایوان باز است. باد ِ بهاری به در و دیوار می خورد، به سرو کله ی ما هم. سرهای باد خورده سودای ِ گفت و گو دارند. چشمان مادر ظاهر ِ مورد دارم را برنداز می کند. کاملا در چشمان روشن و عاشق ِ مادر هویداست که تلاش می کند مکنونات ِ ذهنی اش را آشکار کند. در همان لحظه گوشی ِ تلفن ِ همراهم زنگ می خورد و تصویر همچو ماه ِ دوستی عزیز، صفحه‌ی سیاه ِ گوشی را، سپید می کند. واضح است که نمی توانم پاسخ دهم. سایلنت می کنم و به صورت متعجب ِ مادر لبخند می زنم.

بهانه دست ِ مادر آمده است:

تا به کی می خواهی به این رویه ادامه دهی. نمی دانی شنیدن صدای ِ این آدم ها چه به روزت می آورد؟ (مادر از کجا می دانید، طرف صدایی افسانه ای دارد؟) چرا از طبیعت درس نمی گیری؟ می دانی عنکبوت، با صدایش حشرات ِ مورد نظر خود را در دام می اندازد؟ می دانستی طاووس ماده با نوشیدن ِ اشک ِ طاووس نر، باردار می شود؟ و...

این کشف ِ ارتباط ِ صدا، اشک و دام. از معجزات ِ مادر است که از سوی ِ خدا برانگیخته شده است تا با کلمات پراکنده ی زندگی ام، جمله سازی کند. در مقابل ِ مادر که رسول ِ خداوند است سکوت می کنم. کاش می دانست دام ِ این عنکوبت را با تمام ِ بهشتی که برایش نماز می خواند عوض نخواهم کرد...