نان بی‌آر، کباب ببر

یک روزی از گذشته، و یا حتی همین امروز، انجامش داده‌ایم. بارها و بارها. دست را بی‌آور، بگذار روی ِ دستم. حالا وقتش است دستت را بکشی وگرنه کباب خواهی شد. باید دست‌ها را برمی‌گرداندی، و می‌زدی، باید سریع دست‌ها را می‌کشیدی که نخوری!

بلی دوستان، این تمرین ِ حقیقت ِ تلخ ِ زندگی ماست. تمرینی که از بچگی انجامش داده‌ایم، تمرین آن‌که بدانیم باید دست‌ها را برگردانیم تا بی‌آموزیم انسان‌ها در کسری از ثانیه برمی‌گردند، از این رو به آن رو می‌شوند و رنگ عوض می‌کنند. باید سریع برگردانیم و از رویی به روی ِ دیگر شویم تا یاد بگیریم، اگر رو عوض نکنیم می‌بازیم. سریع دستانمان را می‌کشیدیم تا تمرینی شود، سریع عقب بکشیم تا سرخ نشویم، کباب نشویم...


سپاس از میثم عزیز.

+ حلما

بعد از تولد ِ برادرزاده‌ی نازنینم کم کم به این نتیجه رسیدم که هنوز نسل دختر‌های زیبا تو فامیل ما منقرض نشده. دخترهای ِ خدا دادی زیبا. دخترهای بدون اصرار و خواهش و تمنا زیبا، دخترهای ِ بدون ِ خالی کردن تمام عقده‌های دنیا زیبا. (حالا اون دخترهایی هم که با جراحی و محنت ِ فراوان، آخرش هم زیبا نشدن به کنار)

کنجکاوی ساده

در کتاب علوم ِ دوره‌ی دبستان، نمی‌دانم شاید راهنمایی، یک کاراکتری بود که به‌واسطه‌ی کنجکاوی‌هایش به دست‌آوردهای مثبت ِ علمی رسیده بود و در پایان آن درس، نتیجه‌گیری کرده بودند که کنجکاوی، بُعد مثبت ِ فضولی، یک اتفاق ِ خوب است و نتایج ِ خوبی به‌همراه دارد.

امروز که به پیامدهای ِ کنجکاوی‌هایم در سال‌های ِ گذشته فکر می‌کردم، به یاد این درس افتادم. حتی تصاویر درس هم در ذهنم مجسم شد. به همین خاطر در جواب ِ سوالی از روی کنجکاوی ِ دوستی پاسخ دادم که همین جا نقطه بگذارد و بیش‌تر از این پیش نرود که من بارها در دام ِ کنجکاوی افتاده بودم. سوال، یک سوال ِ ساده بود و جواب ِ ساده ای داشت.

- ببخشید، اسم شما چیست؟

- چطور!؟

- همین‌طوری، از روی ِ کنجکاوی.

خانم محترمی که به تازگی با فرهاد دوست شده بود، وقتی تصاویر فرهاد را برایش به وسیله‌ی مالتی مدیا (MMS) ارسال کردم، برای تشکر این سوال را از من پرسیده بود.

تیوال؛ ترانه‌های قدیمی

شاید کشیدن یک نسبت ِ دور فامیلی، به میان، درست نباشد. اما همین نسبت دور و چند دیدار کوتاه در جلسات بزرگ خانوادگی، حسرت صدچندانی در وجودت ایجاد می‌کند.
اصلا من نمی دانم داستان نمایش‌های رحمانیان چیست که بلیت‌هایش را لولو می‌برد.
هنوز داغ ِ "فنز" در دلم مانده است که بعد از قریب یک ماه اجرا، و اجرای دوباره در جشنواره تئاتر فجر، موفق به تهیه بلیت نشدم. راستی چرا نمی‌آیند تو فک و فامیل دوتا بلیت پخش کنند که بقیه این همه موقعیت دارند، و نیمی از بلیت‌ها به موقعیت‌دارها می‌رسد و دست ما بی کلاه بماند؟
بلی آقای رحمانیان. پسرخاله‌ی پدر عزیز. این نسبت دور فامیلی فقط جایی از ما را می‌سوزاند...

زندگی ادامه دارد

با عطیه یا بدون عطیه. با زن ِ دست فروش ِ گوشه‌ی میدان آرژانتین که هر روز زیر درخت ِ بید ِ مجنون بساط پهن می کرد، و یا بدون ِ آن که چند روزی جایش خالی است و اثری ازش نیست، با ترشی و آب‌غوره و سرکه‌ی هرساله‌ی مادر بزرگ یا بدون ّ آن‌ها، با لبخند عمیق مادر که مدت هاست از صورتش خداحافظی کرده است، با اخم های ِ هر شب ِ امیر و با شیطنت های مریم...
این زندگی ادامه دارد.
آه که دیوانه بازی های ِ ایمان نیز، به همراه ِ زندگی ِ لعنتی ادامه دارد. وبلاگ ِ کوچک ِ من را یارای ِ نوشتن ِ مراتب ِ علاقه‌ی جنون آمیز ایمان به خواهرش نیست. اما دوست ِ عزیز، همراه عزیز، حالا دیگر دیر است. باید پایت را از دنیای ِ خواهر بیرون بکشی و اجازه دهی دنیا به راهش ادامه دهد. از توصیه خوشت نمی آمد اما فقط همین یک جمله را زیر گوشت گفتم؛ بگذار داغ ِ عطیه از تو یک مرد بسازد...


از کامنت های دلگرم کننده‌اتان سپاسگزارم. من خوبم. نگران خانواده‌ی عمو هستم وگرنه که من از همان ابتدا خوب بودم، با گریه هایشان گریه کردم، در شیون و داد و آه و ناله‌اشان سکوت کردم و با سکوتشان قلبم آرام می‌گرفت. از نظر من هنوز زندگی زیبایی های بسیاری دارد، هرچند می توانست از این بهتر باشد، می توانست به قول ِ ایمان عطیه هیچ جایی از دنیای بزرگ ِ خدا را تنگ نکرده باشد...
نوشتن با صدای داریوش تمرکز آدم را بر هم می زند.

24


عطیه


از
پنجم تیرماه 1368

تا
پنجم تیرماه 1392

یک روز عادی

به آدم های اطرافم نگاه می کنم. اسامی ریز و درشت و رنگارنگ. آدم های دور، آدم های نزدیک. کسانی که خوبی کرده‌اند و یا کسانی که بدی کرده‌اند و هنوز اسمشان اطرافم است. اتفاق‌های ریز و درشت می‌افتد. سال نو می‌شود، عشقی تمام می شود و دلبستگی ِ جدیدی آغاز. عمو بعد از ده سال مبارزه با بیماری جان می‌سپارد و سال نو در تکاپوی ِ جاده‌ای کویری آغاز می شود. همان روال ادامه دارد. همه چیز عادی است. چروک‌های ِ صورت مادر بیشتر شده است، مادربزرگ خمیده شده. امیر چهره‌ای مردانه پیدا کرده است و الی در آستانه‌ی زایمان است. با همان روش سال‌های گذشته به خانه بر می‌گردیم. نگران عملکرد کولر و شدت مقابله‌ی آن در برابر گرماییم. همچنان کولر آبی قدیمی که از روز اول خراب بود، صدا می دهد. یاتاقانش خراب شده و پوشالش نیاز به تعویض دارد. این طرف دایی حسین زمین گیر شده است. باز جانش را برای ِ خانواده‌اش گذاشته. کسی چه می‌داند شاید برخلاف ِ تصور همه‌ی فامیل که خیال می‌کنند دایی در جنگ ِ تک نفره‌ی خانه تکانی پیش از عید دیسک کمرش را هدیه کرد، با زن دیگری روی هم ریخته باشد و کمرش را در این راه داده باشد. هرچند از چشمان پر نور و معصوم و مظلومش، کاملا بعید است. این طرف تر ...
و اما این طرف، عطیه روی ِ تخت بیمارستان است.
عطیه به کما رفته است.
آیا کسی از روال ِ گذشته دست می کشد یا این فقط ایمان است که زن و زندگیش را رها کرده، صبح تا شب و شب تا صبح پشت ِ شیشه‌ی چند جداره‌ی آی سی یو می‌ایستد؟ چه کسی حاضر است مثل ایمان بیست روز سر کار نرود؟ چه کسی حاضر است یک ماه جواب هیچ تلفنی را ندهد؟ هیچ ارتباطی نداشته باشد، دانشگاه نرود.
من به عطیه فکر می‌کنم و به رفتاری که با عطیه داشته‌ام. به گذشته‌ای که داشته است. و دلم برای شیطنت هایش و علاقه‌مندی های منحصر به فردش تنگ شده است...

همیشه گلوله از سرب نیست

این روزهای ِ ابتدای سال، مجال ِ مناسبی است برای به اوج رسیدن رسم ِ مسخره‌ی تعارف بازی ِ ما ایرانی‌ها. تعارف فی نفسه چیز بدی نیست و شاید بعضی اوقات نیاز و نشانه‌ی احترام هم باشد. اما مشکل ِ ما آمیخته شدن ِ تعارف با دروغ، و یا شاید حذف ِ همه ی راستی و حقیقت نهفته شده در قلبمان است. آدم ها این روزها زیاد باهم بازدید می کنند، زیاد در مسیر ِ نگاه ِ هم قرار می گیرند و زیاد رو به گوش‌های معصوم ِ یکدیگر دهان باز می کنند.

یکی از دهان ها که دی‌شب رو به گوش ِ من باز شد، برای لحظه ای از مسیر فکری این روزها رهایم کرد. دهانی که بارها در نبودم به هردلیلی بر علیه‌ام باز شده بود، دی‌شب به لبخندی اضافه شده بود و حرف‌های متفاوتی به سمت ِ گوش ِ معصومم می راند.

نمی توانم، با هر خصوصیت این آدم ها خو بگیرم، نمی توانم به دورویی آن‌ها عادت کنم. دست خودم نیست، نمی توانم...

من آدم ِ بدی نیستم.

من آدم ِ بدی نیستم.
هر لحظه این جمله را توی ذهنم مرور می کنم. هرلحظه تکرار می کنم. من آدم بدی نیستم.
باید آدم ِ بدی نباشم.
اطرافیانم به دو دسته تقسیم شده اند. یک سری ِ خیلی اندک، که نزدیکترند و معتقدند که آدم ِ بدی نیستم و یک سری ِ خیلی خیلی زیاد که به زبان نمی آورند اما رفتارشان توی سرم می زند که آدم ِ خوبی نیستم.
نمی خواهم باورم شود آدم ِ خوبی نیستم.

من آدم غیرقابل ِ اعتمادی نیستم.

رفتار دیگران که مدام می خواهند القا کنند که قابل اعتماد نیستم آزارم می دهد. مگر هر کس در مظان ِ اتهامی قرار گرفت مجرم است؟ اصلا به فرض دادگاه هم در یک تصمیم نادرست یا تحت تاثیر عامل خاصی مرا مجرم دانست و همه ی دنیا هم فریاد زدند که این آدم مجرم است. مگر قلبم می تواند بپذیرد که گناهکارم؟

اگر همه ی دنیا بگویند که مجرم هستم و انسان ِ خوبی نیستم می پذیرم. با احترام به همه ی آدم های دنیا می پذیرم که جرمی مرتکب شده ام. اما باز هم در خیابان ِ خلوت حتی، پشت ِ چراغ قرمز عابر پیاده منتظر می مانم. به مسافران خسته و غمگین و عصبی مترو لبخند می زنم. برای بزرگتر ها احترام قائلم و به حقوق دیگران احترام می گذارم. به دارایی های محدود خودم قناعت می کنم. از مهمانان ِ بی شمار آخر هفته پذیرایی می کنم. پشتیبان ِ برادران ِ کوچکترم می شوم. هرکاری از دستم برآید برای غریبه و آشنا انجام می دهم. به این احساساتی بودن و نیاز به ارتباط داشتن و دلتنگ شدن ادامه می دهم. من اسمم آدم ِ بد و گناهکار است اما خوب رفتار می کنم و همچنان نمی گذارم سیاهی به قلبم رخته کند...

کمرم برای چیز دیگه ای درد می کنه

مُردم از بس مهمون داری کردم. آخه این همه آدم مگه توی این دنیای کوچیک وجود دارن؟ حالا خرید پونزده کیلو انار کنار، تخمه و آجیل و هله هوله کنار، جاروبرقی و گرد گیری کنار، پذیرایی و دولا راست شدن و چای و شیرینی تعارف کردن کنار، سفره انداختن از این سر اتاق تا اون سر اتاق کنار، چه طور شد جو گیر شدم و یک کوه ظرف رو شستم؟ هنوز هم کمرم درد می کنه! تا چشم به هم بذاری، دوباره آخر هفته می رسه و دوباره از درو دیوار آدم می ریزه تو خونه. غلط کردم گفتم شیرفرهادم و نمی ذارم مهمون از ببره فرار کنه...

وقت درد دل رسیده است...

بعد از تاریکی اولین حسی که به مغز می رسد، یک صداست. یک صدای ناموزون ِ پی در پی که در انتظار می مانی و با خود می گویی الان است تمام شود، ولی همچنان بدون وقفه، مثل ِ قلب ِ سخت جان ِ یک آدم عاصی ِ در انتظار ِ مرگ، کار می کند و کار می کند و صـــــدا می دهد و صــــــدا می دهد و دیوانه ترت می کند. دومین حس، بوی ِ ناخوشایند ِ طبیعی است. از بوی ِ نامطبوع می توانم بگذرم. چشمانم در جدال ِ تاریکی و نور، نیمه بسته است. در تلاش برای باز شدن و دیدن، به مرد نیمه سال ِ بیماری برمی خورد که از درد به خود می پیچد و نمی تواند بخوابد. در این اتاق یک جوان دیگر است که رنگ پریده تر و شیدا تر با خواب کنار آمده، پس از گذری کوتاه در اتاق کناری، چهار جوان که منظم خوابیده اند را می نگرد. در همین نقطه ی شروع، چشمان می پرسنــــد، اینجا چه می خواهی!؟ از آن ها خجالت می کشم. بر این باور رسیــــده ام که چشمانم - حتی - حرف هایم را باور نمی کنند، که اگر می کردند، آرام می گرفتند، بسته می شدند و یک بار هم شده برای کمک به صاحبشان دست به کار می شدند و سربالا می رفتند و به مغز دستور می دادند که آرام بگیرد.

دیگر از چشم ها هم امید بریده ام. اگر این چشمان ِ پی رو ِ اصول ِ اخلاقی ام بودند، که اینگونه دست به تحریف باورهایم نمی زدند، اینگونه عمیق، انتظاراتم را وارونه نمی کردند. چرا باید با آن ها کینه و عداوت و تنگ نظری دیگران را ببینم. چــــرا آدم هایی را می بینم که علی رغـــم دانستن ِ حقیقتی، بر علیه آن رفتار می کنند!؟

به مچ ِ دستان ِ زخم خورده ام نگاه می کنم، که ساعتی پیش به معاشقه با چنگالی از پولاد در آمده بود و عشق بازیشان ِ درگیر ِ نگاه نگران ِ مادرم رسوا شد.

آخ که چندصد هزار بار از خود پرسیدم، به کدامین گناه؟ به کدامین گناه؟

به کدامین گناه باید شاهد اشک ِ مادرم باشم. در مظان اتهام قرار گرفتن، رسوا شدن و فرو ریختن دیوار انتظار، چه اهمیتی در برابر بار ِ نگرانی های مادرم دارد. به خدا قسم که حاضرم هزار بار در تیر رس تنگ نظری و سیاه بافی های دیگران قرار بگیرم ولی مادر را اینگونه نگران نبینم.

فکر مادر، مسیر خود خوری هایم را پاره می کند و دوباره برمی گرداند. وقتی قلبم تندتند می زند و به فردا می اندیشم. اگر نتوانم ثابت کنم بی گناهم چه می شود؟


-" وبلاگ صدای وجدان جامعه است . وبلاگ جای بیان هزران حرف ناگفته است. وبلاگ تصویر فریاد های فرو خورده نسل سکوت است.این جمله را که خواندم، به این "1فکر افتادم که بنویسم. همه چیز را ننوشتم. دوست دارم شما هم برای خود برداشت کنید، قضاوت کنید. به هرحال شما هم کم یا زیاد من را می شناسید. به قضاوت های متفاوت آدم های اطرافم عادت کرده ام. حتی وقتی که در این اتفاق همه ی عزیزانم حق را به من دادند و با تمام ایمانم می دانم که شاکیان هم در وجودشان حق را به من می دادند. اما این را نمی دانم که چطور ادامه دادند. چطور خواستند که فرو بریزم. اگر سرو استواری بودم، دلم نمی سوخت. اما مگر....

حالم از این سوال ها به هم می خورد.

این پست را نوشتم که بگویم حالم خراب است. اما با همین حال خراب هم ایمانم را از یاد نخواهم برد. اینکه هنوز هم باید اصول اخلاقی ِ مکتب ِ وجودیم را رعایت کنم. هدفم این است که نگذارم سیاهی ها به قلبم رخنه کنند. هنوز هم، باوجود مشقتی که این روزها کشیده ام، کینه ی کسی بر دلم نیست و نخواهد بود. فقط این را برای شما نوشتم که بدانید هیچ گاه بی گناه نیستید.

اگر مثل ِ من تا به حال، پایتان به کلانتری، دادسرا یا دادگاه باز نشده بود، بدانید که باید با تمام وجود از آن فرار کنید. خواهش می کنم مثل احمق ها منتظر این نباشید چون بی گناهید قانون از شما دفاع کند. فرار کنید و اجازه ندهید پایتان باز شود.

این پست را نوشتم تا علاوه بر درد دل انتقال تجربه کنم. اگر کسی به شما اتهام ناروایی زد، از کوره در نروید. نگویید به هرکجا که می خواهی زنگ بزن، من بی گناهم و تازه در صورت اثبات قریب الوقوع بی گناهیم اعاده ی حیثیت نیز خواهم کرد. به جای این حرف ها بروید و دستانش را ببوسید و بگویید دوتا تهمت دیگر هم رویش بگذار، اما من را مقابل قانونی نبر که نمی تواند از بی گناه دفاع کند...


1- وبلاگ naghshi


ای کاش مال اینجا نبودم

هیچ گاه چرخ روزگار آنگونه که انتظار داری یا پیش بینی کردی نمی چرخد. یک جایی می خواندم آدم ها باید آنقدر شخصیت انعطاف پذیری داشته باشند که خود را با جریانات غیرقابل پیش بینی روزگار وفق بدهند. اما من اینجا روبروی شما نشستم و دارم حرف می زنم، با یک بدن کش آمده از انعطاف، و یک شخصیت شکست خورده که واقعا تاب نشان دادن روی خوش الکی ندارد.

من اینجا نشسته ام و درحال خودخوری هستم، درحالیکه نگران موقعیت و جایگاه مبهم ِ از دست رفته ی گذشته ام نیستم. برای غرورم که خیلی ارزشمند است نگرانم و شخصیتم، که دیگر اطمینان چندانی به او نیست.

خیلی دوست دارم کل ماجرا را تعریف کنم، اما تکرار مکررات است. می دانم اگر همه چیز را باجزئیات شرح دهم سبک می شوم. اما دیگر این سبکی زودگذر مصنوعی را دوست ندارم. فقط می دانم، این حسم را باید تغییر بدهم. همان حسی که اعتقاد داشت انسان بدون عشق زنده نمی ماند. نگرشم در حال حاضر این است که انسان با عشق زود می میرد. کدام انرژی و جریان اهریمنی بود که از کودکی عاشقی را یادم داد!؟ دوست دارم پیدایش کنم و بزنم توی گوشش.

از همان روزهایی که درحد مرگ به مداد و اولین دفتر مشقم عشق می ورزدیم. همان دفتری که هنوز هم توی کمد زیر کتابخانه ام است. دوست دارم بعد از سیلی بروم سراغش و بندازمش توی آتش. روزهایی را به خاطر می آورم که انرژی اهریمنی یادم داد، انسان باید عاشق مادر، پدر، خواهر، برادر، فامیل دور یا نزدیک، دوست، همسایه، رهگذر، نانوا، قصاب، رفتگر، پسری که با شیطنت به طرفت سنگ پرتاب می کند، بقال، معلم، مدیر، ناظم، همشاگردی تنبل کلاس، دختر همسایه و وسایلی که برخی برایت می مانند و برخی زود ترکت می کنند باشد. یاد گرفتم باید با عشق رفتار کنم، از وسایلم با عشق استفاده کنم و با انسان ها مصالحه جو و خیرخواه باشم.

پس از گذشت نزدیک به سی و یک سال، تازگی ها سرخورده شده ام از این حس. چرا گذشتم؟ چرا دشمنی ها و عداوت ها را پذیرفتم، تحمل کردم؟ رفتارم شاید برای آدم ها خوب نبوده باشد، ولی توی قلبم ایمان داشتم که باید با خوبی و مهربانی رفتار کنم.

کم آورده ام. تاب دیدن تذکر دیگران را ندارم. زجرم می دهد یک کودکی که چیزی نمی فهمد و از خیرخواهیم اطلاعی ندارد، از روی نقل قول های آدمی متارکه طلب، در پرده تذکر بدهد. از گوش چشم نازک کردن ها، تیکه انداختن ها، تحویل نگرفتن ها، بی محلی ها، سرتکان دادن ها و تهمت زدن ها خسته شده ام. می خواهم بروم، کاش می شد...

خواهر

چشمان برادر عروس پر از اشک شده بود، مادر عروس خونسرد و با چهره ای آرام و دوست داشتنی ایستاده بود. نزدیک رفتم، تبریک گفتم و وقتی لب به سخن گفت، صدایش لرزید و بغض آشکاری که سعی داشت پنهانش کند نمایان شد. پدر عروس هم که کاملا با چهره ای افسرده دخترش را روانه ی خانه ی شوهر کرد.

این حواس اما به هیچ وجه در چهره ی خانواده ی داماد دیده نمی شد. پدر داماد خسته بود و از مشکلات و هزینه های عروسی شاکی، اما از ته دل می خندید و چشمانش برق می زد.

وقتی خواهر یا دخترمان را روانه ی خانه ی بخت می کنیم، چرا در لحظه های انتهای مراسم عروسی یا جشن، همیشه بغض می کنیم، چرا معمولا این حس در مورد پسر یا برادر نیست؟ حضور خواهر یا دختر در خانه چه چیزی دارد که فقدانش انقدر عذابمان می دهد!؟


روش نوین استفاده از اینترنت

بنده ی خدا راضی پس از اینکه برای اولین بار کارنامه ی کارشناسی ارشدشو گرفته بود، گفت؛ فکر نمی کردم آزمون کارشناسی ارشد انقدر دشوار باشه! شنیده بودم، اما فکر نمی کردم. بعد از یک سال خوندن رتبه ام شد 4700. دیدم حیوونی اوضاعش انقدر رقت انگیز هست که سربه سرش نذارم.

گذشت و شماره پرونده رو ازش گرفتم، گفتم برم کارنامشو ببینم چی کار کرده! باورتون نمی شه! دیدم رتبه اش شده 312! منو بگی! هزار بار رفرش کردم، کد زدم، اما باز همون بود.

خلاصه کاشف به عمل اومده راضی از دوستش می خواد که براش چک کنه، و ظاهرا صفحه ی سایت برا اثر سرعت پایین رفرش نشده بوده و دوست شنگولش هم مجددا کارنامه ی خودش رو برای راضی می خونه...

راضی خانوم چی بهت بگم!؟ فقط ممنونم که واسه وبلاگ ِ ما سوژه جور می کنی...

چرا همیشه پست های من ناتمام است؟

چقدر خوب است که آدم ها باهم ساده ارتباط داشته باشند. ساده ی ساده، فارغ از هرگونه حس ِ خوب یا بد. فارغ از تمام حب و بغض ها، افکار خوب یا پلید، قضاوت ها و ملامت ها. چقدر خوب می شود وقتی می بینی حتی یک نفر از این جمعیت چند صد میلونی، خالی فکر می کند، و در همین لحظه است که به پر بودنش حسادت می کنی. راستی قرار بود، فارغ از هر حس ِ خوب یا بدی رفتار کنم.

دلم برای آن تنگ شده بود که در شلوغی ِ شهر هزار رنگ، به عابری لبخند بزنم، و فقط لبخند پاسخ بگیرم. دلتنگ ِ آن بودم که وقتی دست تکان می دهم، برایم دست تکان بدهند، وقتی محبت می کنم، فکر آزار دهنده ای پشت ِ سرش نباشد. وقتی اعصاب ندارم، بد می شوم، خطا می کنم، دستانم به گناه آلوده می شود، نگاهم با مانعی برخورد می کند، گشنه هستم، سیر می شوم و هزاران هزار نقطه و خط مبهمی که همیشه در من وجود داشته است، ذهنیتی به دنبال نداشته باشد.

هوس کرده بودم وقتی از خانمی تقاضا می کنم شماره ی تلفنش را داشته باشم، تصور نکند دنبال آن جایی هستم که بر اثر پرخوری و بی تحرکی فربه شده است یا وقتی خانم دیگری را نگاه می کنم، خیال نکند که خیال می کنم خودش و من را توی رختخواب و یا وقتی دختری که دستپاچه است را تا دستشویی همراهی می کنم فکر نکند الآن است که ببرمش پشت ِ دستشویی و ...

آخ چی می شد اگر آدم ها خیال نمی کردند!؟ با این ها خیال ِ ساده ی بی قضاوت ِ آدم ها را دوست دارم...

شروع برای هزار و یکمین بار

بچه ها. خسته شدم از یُبس بازی. می خوام نظرات رو تایید کنم.

می خوام برای هزارمین بار شروع کنم و خودم رو به خاطر دیگران محدود نکنم...

عقده بازار

خب. برخورد های ضد و نقیضی دیدم. خیلی ها یعنی اکثریت قریب به اتفاق بچه ها رفتارشون قابل پیش بینی بود. یعنی آقایون بغلم کردند و بوسیدند و فشارم دادند. و خانم ها هم رفتارشون خیلی خوب بود.

اما دو نفر کاملا از دیدنم ناراحت شدند. یکی مسعود ع. (خیلی دوست دارم بگم حرام زاده، اما خب هم حیفم می آد، پدر و مادر محترمشو می شناسم و گناه دارند، هم می خوام به شما خوانندگان عزیز ثابت کنم آدم باقابلیتی هستم و بی توجهی دیگران آزارم نمی ده) و یکی هم رویا ن. (ای کاش می تونستم حرف های دلمو در موردش اینجا بنویسم. یعنی ای کاش اولا شماها نبودید تا فحش هامو بخونید و تو دلتون نگید که عجب آدم بی حیا و پاچه پاره ایه و دوما شعار احمقانه ای که همیشه به خودم می دم و می گم که پندار نذار آدم های کوچیک بهت آسیب برسونن)

اولی باز حق داره توهم بزنه دستشو تو حنا گذاشتم، دومی دیگه چرا!؟ حالا که میدون بازه و می تونه لیاقتشو ثابت کنه!؟ جالب اینجاست، حالا هم که نیستم پشت سرم حرف می زنه.

گرچه باز انقدر احوال پرسی کردم تا دومی کمی تحویلم گرفت، اما اولی (بـــــــــــــوق) سریع گذاشت رفت تا مثلا برا گرفتن امضای تسویه بیفتم پشت کونش! اما کور خوندی، به سحر که چشماش پر اشک شده بود گفتم تسویه نمی کنم و پولی که طلب دارم رو می بخشم به مدیران شرکت، یاد که نمی گیرن ولی حال که می کنن...

Seven Hundred Round

سیزده به در امسال، الا اخمهاش توی هم بود و از این جایی که من خیلی دوسش داشتم و جمعی که عاشق ِ بودن بینشون بودم، خوشش نمی اومد.

سیزده به در پارسال، من اخمهام توی هم بود و از اون جایی که الا خیلی دوسش داشت و جمعی که عاشق ِ بودن بینشون بود، خوشم نمی اومد.

ای کاش به جای این یک سال وقفه، پروردگار بزرگ خیلی زودتر، این شعور را درونم قرار می داد تا بهتر عزیزانم را درک کنم...


پ. ن: به هرحال این، جمله ی پارسال ایمان رو تغییر نمی ده؛ "که اگه برای ورود به پارک کارت ملی الزامی بود، به جای ده بیست هــــــــزار نفری که وول می خوردند تــــوی هم، ما و چند خانواده ی کوچک دیگه تنها می بودیم..."




-----------------------------------------

- عنوان، نام یکی از ترانه های آلبوم "پرچم سفید" آقای "محسن چاوشی" است.

پندار؛ تعطیلات ِ خود را چگونه گذراندید!؟

از آخرین روز ِ ملال آور ِ کاری ِ سال کهنه، خسته و کوفته بازمی گردی. همه چیز سرجاشه. خونه تمیز و مرتبه و همه چیز برق می زنه. از همه مهمتر، اتاقته، که پس از یک سال خاک خوردن و ورود گرد و غبار از هزاران منفذی که داره و دود بخاری ِ بدون دودکشی که از روی جاتنگی نزدیک به سقف جاسازی کرده بودی، تکونده شده و حالا بعد از این روز خسته کننده می چسبه نگاش کنی، توش لباساتو دربی آری و بپری توی حمام و یک دوش آب ِ گرم ِ جانانه و سپس با صدای موزیک ساعت های طولانی رو داخل حمام سپری کنی.

بعد از حمام، رمان ِ مورد علاقه تو برداری و روی ِ تخت ِ نازنینت دراز بکشی و بخونی و به هیچ چیز فکر نکنی...

روز ِ بعد، به خاطر سپــــری کردن یک خواب ِ عمیق و سرشار از آرامش، سرحال ِ سرحالی و تـــوپ ِ تــــوپ، می خوای برنامه ریزی کنی، برای یک سفرعالی. سفر به جایی که مورد علاقته. جایی که هم بتونی آثار ِ کهن ِ معماری ِ کشورتو ببینی و خرکیف بشی و هم آب و هوای مورد علاقه تو داشته باشه، و هم مردمی خونگرم، که با دیدن و اکتشافشون لذت ببری، خب، زیاد هم شلوغ نباید باشه...

پس از انتخاب، و تهیه و تدارک ملزومات سفر، به همراه ِ خانواده راه می افتی...

وقتی رسیدی به امروز -دهم فروردین ماه ِ سال جدید- هم از سفر رویایی ِ خودت بازگشتی و هم برای یک سال انرژی داری. چرا که هم از بودن درکنار خانواده مشعوف شدی، و هم کلی آثار باستانی تماشا کردی، هم حسابی گشت و گذار کردی، هم مردمو تماشا کردی، هم کلی عکس انداختی و از همه مهمتر یک خستگی ِ حسابی روحی و روانی و جسمی درکردی. حالا نشستی روبروی لپ تاپ قشنگتو داری دل ِ خواننده های وبلاگتو می سوزنی. آخ که فکر کردن و تصور کردنشم چه حالی می ده...

با پس گردنی محکم، دهم فروردین سال جدید از وهم خارج شدم. چرا همیشه این سال نو زورش به ما می چربه!؟ چرا یه بار نشد ما لگدی چیزی بزنیم و از چرت شبانه خارجش کنیم و رویاشو پاره کنیم؟!!؟

عید

ای خدا، کی می شه این تعطیلات ِ نوروزی تموم بشه ما یه استراحتی بکنیم!؟!؟

جوون تر که بودم

وقتی یک آدمی می آد و بهتون گیر می ده چه کار می کنید!؟

وقتی محبت می کنید و بدی می کنه!؟ وقتی حسن نیت نشان می دهید و مدام فریبکاری می کنه!؟

وقتی مهربانید و خیانت می بینید!؟

وقتی گذشت می کنید و ...


باز هم تصور می کنم یک جایی از کارم گیر داشته. خوشحالم که موفق شدم اینجا نظر بیشتر بچه ها را جلب کنم و دعوتشان کنم به مهربانی، ولی همین که چند نفر -یا بهتر است بگویم؛ دو نفر- هستند که به خونم تشنه اند و از ریختم خوششان نمی آید، باز هم اشکال به خودم وارد است. باور کنید نمی خواهم خودم را به موش مردگی بزنم، اما دوست داشتم می توانستم بهتر رفتار کنم.

پروردگارا، نگرش ِ همه ی ما را به سوی زیبایی ها تغییر بده، ما را به عشق برسان و از بخل، حسادت و کینه توزی حذر بدار...


دانلود آهنگ ِ پنجم از سیامک عباسی با استعداد، جوون تر که بودم. (سپاس فراوان از سجاد عزیزم)

شهر بدون مدیر

امروز صبح که از خونه ی دایی مرتضی بیرون اومدم، از روی تاقچه ی شومینه و کنار کیف پولم شکلاتی که دی شب زندایی بهم تعارف کرده بود و نخورده بودمش رو باز کردم و باصطلاح پوستش رو گرفتم توی دستم تا بندازم سطل آشغال. ولی رسیدم سرکار و انداختم تو سطل کنار میزم.

یه دونه سطل زباله بین راه نبود که مجبور نباشم برای رسیدن بهش مسیرمو عوض کنم. سطل های زباله داخل شهر مکانیزه شده، اما تعدادش به یک دهم رسیده. یاد اون سطل های قدیم کنار خیابون بخیر که با پامون تابش می دادیم. اون روزها سطح خیابون ها و معابر هم تمیز تر بود...

روز اول

اوضاع خونه بحرانیه دوستان. شش نفر به شکل ثابت، و حداقل چهارده نفر به شکل متغیر تمایل به استفاده از سیستم دارند. در حال حاضر محل استقرار لپ تاپ روی میز نهارخوری، کنار آشپزخونه ست. طبق اخبار واصل برای خواندن خبر، رسیدگی به یارانامه های روزانه، چک کردن فیس بوک، بازی، و بالاخره خوندن و نوشتن وبلاگ، باید از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار باشی. پس حتما گله ای از من ندارید. تازه یه پروژه ی خوندن 76 وبلاگ پسر رو هم در دست گرفتم که هنوز کلنگش زده نشده. تازه تر اینکه باید امنیت رو رعایت کنم و وقتی کسی از نزدیک صفحه ی نمایش در حال عبور هست، صفحه ی باز را مینیمایز نموده و مشغول به سوت زدن شوم. تازه تر تر اینکه دی شب مهدی پشت سیستم نشسته بود و یک لحظه بلند شد و رفت دستشویی وقتی برگشت دید مریم نشسته پشت سیستم و غرق در لایک زدن و کامنت گذاری ست. و سرانجام نتیجه اینکه؛ اگه دشوییت ریخت هم از پشت لپ تاپ نباید جٌم بخوری...

فردا اولین روز دوره ی آزمایشی کاریم شروع می شه. عمرا هم شیرینی ندم، جون شما که دعا نکردید، خودم پیداش کردم!!!!!! اگه شیرینی می خواین باید دعا کنید که موفق بشم... در کامنت ها نهایت ادب را رعایت نمایید...


+ این هم یک پیشنهاد شااااااااااد...

هیچیمون به آدمیزاد نرفته

بچه ها تا حالا شده وقتی توی خواب ِ ناز هستید، اتفاقات و شرایط فضای بیرونی روی حوادث ِ خوابتون تاثیر بذاره!؟

امروز مقابل تلویزیون خوابم برد. دقیقا مقابل کولر، سردم شده بود. توی ِ خواب و ضمن اتفاقاتی که داشت برام می افتاد، حس کردم که سردم شده. دقیقا از یک جای خواب، تا آخرش همین حس ِ سرما باهام بود و توی اتفاقات هم تاثیر می ذاشت. مثلا یک مسیرمو برای فرار از سرما عوض کردم. یا اینکه بچه ها بالای سرم داشتند صحبت می کردند، موضوع صحبتشون دقیقا روی خواب من اثر داشت. یعنی تک تک افراد گفتگوی مریم و راضیه و لیلا یک کاراکتر می شد و در خوابم نقش ایفا می کرد و مسیر حوادث رو به دست می گرفت. آخر هم وقتی داشتم مثل بتمن از کوه و دشت و صحرا عبور می کردم، حس کردم دستشویی دارم و توی خواب دنبال یه جا می گشتم که برم خلاف ِ ادب، اما فرصت نشد، چون از خواب بیدار شدم و شیرجه زدم توی دستشویی واقعی ِ خونمون!!!!!!

راه ِ پس و پیش!

هـــــــِـــی!

تکنیک های اینترویو و مصاحبه هم، تکنیک های قدیم.

آقاهه که خیلی آشنا می زنه و باد انداخته توی غبغبش و داره برام سخنرانی می کنه. هم تجربه ی کاریش ازم کمتره و هم سنش پایین تر از منه؛

- اصولا من مدیری هستم که وقتی می گم فلان ساعت باید کاری حاضر باشه، راس اون ساعت باید کار روی میزم باشه...

ابروهامو با اکراه می ندازم بالا و مردمک چشمم رو به دوسمت چپ و راست هدایت می کنم و می گم؛ بله!

- شما غیر از تخصص هایی که تو رزمتون نوشتید باید فلان چیز و فلان چیز و فلان چیز و ... و فلان چیز رو هم بلد باشید.

- بله! اگه قرصت کافی داشته باشم، خوشحال می شم کسب کنم. (و توی دلم می گم، حداقل بیست سال)

- خب بگو بفرمایید ببینم زبانتون در چه حده!!!!؟!؟!

- خوش بینانه، اینترمدییت!

و شروع می کنه بامن انگلیسی حرف زدن و استفاده از کلملت غلمبه سلمبه.

می خوام بلند شم و همراه با ایستادن بگم که عذر می خوام هم آمادگی مصاحبه ی علمی رو ندارم و هم توان مکالمه ی زبانم خیلی پایین تر از مکاتبه هست.

- حالا شما تشریف داشته باشید!

سرتون رو درد نیارم. هزارتا بند و آیین نامه و تخصص عجیب و غریب و شرط و شروط و از این حرف ها آورد و دیگه به من اجازه ی صحبت نداد که مخالفت کنم. در نهایت یک پروژه بهم داد و گفت؛ لطفا این پروژه رو انجام بدید و امشب بهم میل بزنید.

موقع خداحافظی؛ می تونم یه خواهشی ازتون بکنم!؟ لطف کنید تا یک هفته و تا اعلان ِ پاسخ ِ بنده، جایی برای مصاحبه تشریف نبرید...

حس غربت در پشت بام

پاهايم را روی زيرانداز حصيری قشنگی دراز کرده بودم. گرمای بعد از ظهر نيمه خرداد برخلاف تصورم چندان آزار دهنده نبوذ، باد دلپذيری مي وزيد و لذت نگاه کردن به پشت بام های ناهمگــــــون اطراف را دوچنــــدان می کرد. الا و حسين وارد پشت ِ بام شدند. پاهايم دراز بود. الا کنارم، روبروی همسرش نشست و به نرده های رو به کوچه تکیه داد. بابت دراز بودن پاهایم عذر خواهی کردم و همچنان به تماشای پشت بام ها و مردمی که  از دوردست با لباس راحتی هرازگاه می آمدند و از ترس گرما خیلی تند می رفتند، ادامه دادم.

از وقتی الا وارد خانواده ی ما شده، حس یک برادر بزرگتر را نسبت به او دارم. همیشه سعی کردم کاری کنم بهم اعتماد کنه و در صورت نیاز ازم کمک بخواد. اون روزی که برای خرید رفته بودیم و ازم خواست در انتخاب لباس خواب کمک کنم، از برخورد گذشته ام با عروس جوان و زیبامون راضی بودم. راضی از اینکه رفتارم در جهتی بوده که خیلی ساده و بدون فکر ایچنین به برادر بزرگتر شوهرش احساس نزدیکی می کنه. ولی متاسفانه حسین با تمام خوبی هاش، کارهای کوچیکی انجام داد که علی رغم سادگی سبب شد این حس نزدیکی و علاقه کمی کمرنگ بشه. حالا گیرم که جلوی پیراهن همسرت بازه. تو باید در مقابل برادر بزرگی که رفتارش فقط در جهت اعتماد و عشق بوده با زحمت فراوان و با چشم ابرو، اشاره کنی که قسمت باز را بپوشاند!؟ اصلا تصورش را نمی کنم اگر یک روزی الا لخت ِ لخت، در مقابلم ظاهر شود، عکس العملی غیر از عکس العملی که به مامان و مریم نشان می دهم، نشان دهم، و آن هم اینه که؛ الا جان بگو لباس هات کجاست، تا زودتر بدم بپوشی...

توک ِ چشم

در حالیکه با آرنج ِ خشکم، سعی می کردم در دستشویی رو ببندم، عمو گفت؛ پندار، تُک ِ چشم کجاست!؟

یک نگاهی به عطیه انداختم و یک نگاهی به عمو، شانه هامو بالا انداختم و گفتم؛ نمی دونم به خدا.

عمو گفت؛ اصلا قسمتی از چشم هست که بهش بگند تُک!؟

گفتم؛ چه می دونم والا عمو.

گفت؛ پس چرا شاعر می گه، تو که چشمات خیلی قشنگه!؟

دسته ی کورها

از یه کارش خوشم اومد. اینکه یوهو نپرید پله ی آخر. همیشه رعایت سلسله مراتب و لزوم آغـــــــاز حرکت از نقطه ی اول رو می پسندیدم. امیر هم دقیقا با سیاست و اصول گرا () رفتار کرد. در ابتدا با ترس و لرز و به بهانه ی فوتبال از خونه می زد بیرون و مجبور بود حدود ساعت 11 خونه باشه. بعد که موج ذهنی خانواده رو همراه خودش دید، شروع کرد به دیر اومدن. البته این هم چندان از نظر من اشکالی نداشت. خوب جوونه و علاقه هاش  هم با من  تفاوت داره. به همین خاطر سعی می کردم التهاب و نگرانی مامانو کنترل کنم. در مرحله ی بعد دوستای قلیون کش و اراجیف گوی پسر تبدیل شدند به دختر. بازهم به نظرم اقتضای سنش بود، درسته که انتظار داشتم به عنوان برادر بزرگتر باهام مشورت کنه، اما اجبار که نیست. شاید انقدرا که تصور می کنــــــم نزدیک نبودیم و نتونستم مـــــــورد اعتماد باشم. این بار شب ها از کار دیـــــــر می اومد و می گفت که شام خورده. سریع یه دوش می گرفت و می رفت پیش دوستای پسر مزبورش تا توازن رو بین هر دو طرف برقرار کرده باشه. یه بار گفتم؛ امیر جان، من نمی گم جای تو نبودما و کارهایی که تو می کنی انجام ندادما، اما حداقل برای رضایت خانواده می شستم یکی دو تا لقمه همراهی می کردم، امیر هم در پاسخ می گفت؛ سرکار چیپس و پفک خورده. نمی دونم این فضای خونه واقعا چه هیولایی داره که کلا جوان ترها باهاش حال نمی کنن. قبل تر به این فکر می کردم فضای خونه ی دایی چه جوریه که علی دلش با خونه نیست و دوست داره هرجایی باشه غیر از خونه و سرانجام در مورد امیر هم این بلا سرمون اومد. این اواخر زودتر از 1، 2 خونه نمی آد. صبــــــح ها هم با کسالت و به زور از خـــــــواب بیـــــــــدار می شه. اما چون می تونه بعد از ظهر استراحت کنه، برای قرارهای بعــــــــد از کار تجدیـــــــد قـــــــــــوا می کنه. تازه از مامان باج هم می گیره. یعنی اجازه داره توی حیاط قلیون بکشه و دوست هاشو بی آره خونه. ولی باز هم بیرون راحت تره.

آخر هفته خونه ی ایمان دعوت بودیم، امیر کنسل کرد و گفت می خوام برم شمال. مامان هم شاکی شد، گله کرد که چرا از دیگران باید مطلع بشیم؟ امیـــــــــــر پاسخ داد؛ نمی خواد بره شمال و قراره این سه روز رو خونه ی دوستش اصغر باشه. یک بار من یک غلطی کردم و این اصغر رو تایید کردم. دیگه مامان هم در مورد خونه ی اون زیاد به امیر گیر نمی ده. خلاصه هر بار که زنگ می زدم، صدای حرکت ماشین با سرعت زیاد می اومد و موزیک هم روشن بود و امیر می گفت اومدیم بیرون چیز میز بگیریم. حالا واقعا نمی دونم چرا دروغ گفت!؟ شمال چندان هم با خونه ی اصغر تفاوت نداشت و مامان هم اصلا نمی تونه در مقابل یک جوون بیست و دو ساله مخالفتی داشته باشه. دیگه دلیل دروغش برام مشخص نیست. کاملا معلوم بود رفتند شمال، چون روز آخر هم خونه ی الا نیومد و دقیقا هم تو ترافیک گیر کرده بودند بندگان خدا و امیر مجبور بود مدام بگه اومدیم چیز میز بخریم.  امیر همیشه یک تکیه کلام در برابر حسین به کار می بره؛ حسین فکر می کنه با دسته ی کورها طرفه. الان هم من بد جور این تصور رو دارم. حس می کنم کلا من و مامان خوب دسته  ی کوری رو باهم تشکیل دادیم...

کلم قرمز خیس خورده مامان بزرگ

بعد از مدتی نسبتا طولانی که صفحه ام دست نخورده باقی مانده بود و ترجیح می دادم تمام وقت آزادی که دارم را صرف وبلاگم کنم، و از اکانتی که ساخته بودم تنها در جهت یافتن ِ دوستان استفاده می کردم، تصمیم گرفتم یک رونقی به آنجا بدهم و مثل بقیه ی آدم ها ازش استفاده کنم.

به هرحال وقت ِ آزادم توی این روزهای گرم توسعه یافته بود. (امروز دقیقا تاریخ ِ بی کاری ِ ما به دو هفته می رسد.) شروع کردم به دعوت و جوین کردن رفقا، اول فامیل که به نظر خیلی زیاد متعادل می رسیدند. روابط، عادی و خوب بود. علی رغم ِ مشکـــــل ِ بزرگی که شاخه ی اصلی خانـــــــواده ی ما دارد و هرچه دورتــــر می شویم البته این مشکل کمرنگ تر می شود، همه چیز عادی به نظر می رسید. در مرحله ی بعد شروع کردم به پیدا کردن بچه های م.

فکر می کردم بعد از چند سال دوری از آن ها و تحول فرهنگی جامعه مون، م. ها یک تغییر مختصری حداقل کرده باشند، اما دریغ. یک مشت آدم ِ ریشکی یا گردن های کلفت، تصاویری مرده، چشم های پف کرده و دوباره انکار مسئله ای که همیشه فکر می کردم در وجود تک تکشان پنهان است. جـ نسیت، مشکل اساسی بچه های آنجاست. هنوز نتوانستند با خودشان کنار بی آند که آدم ها می توانند و حق دارند با جنس مخالف ارتباط برقرار کنند. فهرست دوستانشان را که نگاه می کنی، تشکیل شده از هرچیزی جز همان جنسی که می دانم نسبت بهش تمایل شدیدی دارند، اما همچنان در حال انکارش به سر می برند. این خواب خرگوشی که حالم را به هم می زند. متنفرم از کسانی که انکارش می کنند. مردانی که خیلی خوب می دانند حضور زن در زندگی، معنایش طراوت است و روح تازه و متفاوتی به زندگیشان می دهد و روند خشک آن را تغییر می دهد، اما در رفتارشان نشان نمی دهند.

خلاصه از این روی بود که افراد پیشنهادی فیس بوک برای من، از یک سری فرشته تبدیل به یک مشت اژدها شد و شوق و اشتیاقمان را در هم شکست. فعلا که به بن بست ِ عاطفی رسیده ام، شاید یک روز دوباره برگردم و شروع کنم به ادامه ی یافتن دوستان. البته ممکن است آن روز همین امروز باشد...

راستی مشکل اساسی خانواده ی ما این بود که بیشتر دایی ها، خاله ها، عمه ها، عمو ها، مادر بزرگ ها، پدر بزرگ ها، نوادگانشان، اجدادشان و بستگانشان، "پسر زا" هستند.

می بخشید بچه ها اگه فکرم خوب کار نمی کرد. آخه الان رو میـــــــز نهار خوری کنار آشپـــــــزخونه دارم کار می کنم و معلوم نیست مامان بزرگ کلم خیس کرده اند یا گوشت ِ سگ. دارم خفه می شم، عجب بویی داره...

دو سال تموم شد

دوستان عزیز؛ خواهش می کنم در مورد این نوشته ها هیچ حرفی باهام نزنید. ممنون.

با دست ِ راستم، شست پای راستت رو گرفته بودم. همون شستی که وقتی تو خونه ی طبقه ی چهارم کیانشهر، توی ایوون می شستی و با تیغ تاولش رو می بریدی، و من می گفتم؛ بابا دردت نمی آد!؟ و تو هم که همیشه منو دوست داشتی و نور چشمت بودم و مریم می گفت وقتی پندار به دنیا اومد بابا مثل گنجیشک اومد توی خونه و بالا و پایین می پرید، پاسخ دادی نه بابا، سِر شده، هیچی نمی فهمم و من تصور می کردم بابام شجاع ترین مرد دنیاست.

بعده ها فهیمدم شجاع ترین مرد دنیا نبودی، اما پدر ِ من که بودی. با همه ی انتظارهایی که هر بچه ای از پدرش داره، و من هم داشتم باز پدرم بودی. پدرم بودی و شست ِ پات توی مشتم بود و داشتی جـــــــــــون می دادی. صورت ِ لاغرت سیاه شده بود. دستای استخونیت دیگه هیچ گوشتی نداشت. پرستارها هم که سوراخ سوراخت کرده بودند. وقتی تازه اومده بودیم و سرحال بودی پرستار که بین استخوونهات رگتو پیدا نکرده بود، دستکش هاشو در آورد و با ناخن های مانیکورن شده و بلندش دستتو ماساژ می داد که رگت بی آد بیرون. منم که کتار سرت نشسته بودم توی گوشت گفتم بد نگذره!؟ و تو خندیدی و نگاهم کردی. این آخرین لبخندت بود. هنوز هم شست ِ پات توی دست های منه. داری جون می دی و سبیل هات خونی شده. صورتت سیاه شده. قلبت خوب داره کار می کنه. اصلا مشکلی نداشتی. چرا باید اینجوری بشه!؟ چرا نباید بفهمند که خونریزی کردی و حالا که تمام خون بدنت رفته مدام بهت واحد واحد خون تزریق می کنند!؟ دوست دارم تمام پرسنل اینجا رو خفه کنم. اما نمی شه! اول باید خودمو خفه کنم. من از همه تقصیرم بیشتره.

ساعت نزدیک به 9 شبه و تو ساعت 10 برای همیشه از پیشمون رفتی و دقیقا غرور و شخصیت ِ من رو هم بردی. گذاشتی بفهمم که یک مرد چه سختی هایی می کشه. وقتی تنهاست و کسی کنارش نیست چه حسی داره. گذاشتی بفهمم اون روزهایی که می خواستی نباشی، و دوست داشتی تنهامون بذاری چی می کشیدی!؟ گذاشتی خودم تجربه کنم. تا اون موقع خودت تجربه کرده بودی و تا اونجا که توان داشتی نمی ذاشتی ما فرزندانت چیزی بفهمیم. تمام قصوری هم که داشتی به خاطر تنهاییت بود. حالا می فهمم. حالا که دیر شده. ساعت 10 و پنج دقیقه ی شامگاه هشتم خرداد هشتاد و هشت، تلخ ترین لحظه ی زندگیم بود. هنوز هم بعد از دو سال باورم نمی شه و منتظرم کسی بی آد و در و باز کنه و بابا صداش کنم. خدا نصیب ِ گرگ بیابون نکنه. اما خیلی سخته. خیلی سخته.

تو پشتیبان ِ خوبی بودی. اون روز که با مهدی اسکندری دعوام شده بود. دعوا که نه کتک خورده بود و هر وقت دعوا می کردیم، دعوا که نه، کتک می خوردیم و همسایه ها می فهمیدن مامان دعوامون می کرد و یک جریمه هم از طرف مامان می شدیم، دستمو گرفتی و بردی در خونه ی مهدی اسکندری و داد و بیداد راه انداختی. اون موقع برای اولین بار بود فهمیدم پشتیبان دارم. وقتی دایی مرتضی و زن دایی اومدن تا به پشتبانی علی از ما گله کنند، فهمیدم من که پدر ندارم پشتیبانم باشه و برای اینکه کسی با پسرش مشکل داره کلا همه چیز رو فراموش کنم. خسته شدم. و حالا هم مثل ِ تو تنهام و بدون پشتیبان. زندگیم خراب شده. همه چیزمو از دست دادم و مهمترین اصل زندگیم، که دو دستی چسبیدمش و نمی خوام دیگه این رو هم از دست بدم داره کم کم از دستام رها می شه. دعا کن این آخرین چیزی که برام باقی مونده، غرورم، رو حفظ کنم. تمام لوله ها رو از روی صورتت و دهان و بینی بیرون کشیــــــــدم و به همراه ِ کارمند بیمارستان ِ خــــــــــــراب شده به سمت ِ سردخونه ی ترسناک بردمت. دوباره می خوام سرم رو بذارم روی سینه ی استخونیت و گریه کنم. خداحافظ بابایی...

خاله زنکی

دختر عصمت خانم را یادتان می آید!؟ همانی که خیلی خوب بود و همه ی خانواده، نشانش کرده بودیم. حالا مریم خانم که خب خواهر داماد هستند و نظرشان بسیار صائب است، ایشان را به دلایلی که بر ما پنهان است نمی پسندند. البته از نظر ظاهری خیلی عالی است، تنها ایرادی که دارد، قدش می باشد که در مقابل داماد 187 سانتی کوتاه به نظر می رسد.

مامان برای پختن سمنو به خانه ی دایی حسین رفته بود. و ظاهرا از آنجا یک دختر خانم همسایه را که زندایی برای داماد ِ مان نشان کرده بود، پسندیده و قرار است ابتدا خانم ها برای دیدن عروس خانم، یک روز قبل از پانزدهم اردی بهشت، عروسی بابک، به منزلشان بروند.

و حالا نقش ِ من:

من اینجا نشسته بودم و کامنت ها را تایید می کردم که امیر، تماس گرفت و از پشت گوشی - درحالیکه به نظر می رسید دارند می کِشنش - فریاد زد؛ "پندار بیا کمک، من از دست ِ اینها چه کار کنم!؟" این بود که در همان حین رفتم ببینم چه بلایی سر ِ خانواده می آید. نگو امیر خان قصد ندارند بیایند تهرانسر به خواستگاری ِ دختری که زندایی سعیده نشان کرده. بعد از مشاجره ی دوستانه ی خانوادگی و شوخی های امیر، تشکیل جلسه ای سه نفره دادیم _متشکل از من و مامان و مامان بزرگ_ و نتیجه گیری کردیم که امیر دختر عصمت خانم را دوست دارد.

بلی، امیر را می خواهیم داماد کنیم...

خدایا توبَه

همسایه ها تشریف ِ مبارکشان را آورده اند حضور مامان، و شکایت کرده اند که چرا پندار با تاپ و شلوراک می آید توی کوچه!؟

خدایا، همین یک مدل را کم داشتیم! حالا ما چند دقیقه برای بدرقه ی مهمانمان آمدیم دم ِ در و فلان همسایه که بیست و چهار ساعته پشت پنجره شون از سوراخ ِ پرده کوچه رو دید می زنه ما را رویت نموده و از قرار ِ معلوم زیادی حال کرده که ترسیده دفعه ی بعد از حال بره!!!!

پاک می شه غبار ِ غم، از گل های شمعدونی

دی روز پشت ِ میزم نشسته بودم و این آهنگ۱ را گوش می دادم. در اتاق باز شد، مامان وارد شد و روی تخت نشست. منتظر تذکر مهربانانه ای که خیلی دوستـــــــش دارم و بعضی مواقع از روی عمـــــد شیطنت می کنم تا این تذکر را از مامان بشنوم و بعد صدای موزیک را کم کنم، بودم. اما نه تنها این تذکر شنیده نشد، بلکه مثل اینکه موسیقی بالاخره روی مامان هم اثر گذاشت و ایشان چنان من را در آغوش کشیدند، بوسیدند و چلاندند که تمام عقده های اخیرم له شد. خیلی لذت بخش بود.

همان دی روزی که سیستم ِ پستخانه ی محله مان قطع بود. و امروز هم که دوباره مراجعه کردم وصل نشده بود.

همان دی روزی که دایی مرتضی با زندایی به شکل ِ کاملا محرمانه و خصوصی آمدند پیش ما و گله کردند که چرا از فرزندشان به خاطر نارفیقی که در حق ِ مان کرده و کلی حرمت شکنی و نادانی و بی عقلی، عذر خواهی نکرده ایم!؟ درست که این دایی جان از چشمم نخواهند افتاد اما واقعا برای من خیلی زور داشت. منی که انتظار نداشتم ازم عذرخواهی کنند و بخشیده بودم...

 

آسمون ِ شهرمون

خیلی وقت ِ دلتنگه

روزی که تو برگردی،

باز آسمون خوش رنگه.

اون روز واسه تو آیینه

می گیره یک مهمونی.

پاک می شه غبار غم،

از گل های شمعدونی.

روزی که تو برگردی،

پاییز می ره از اینجا،

تعبیر می شه خواب ِ من

حقیقت می شه رویا.

روزی که تو برگردی،

گل،

رفیق ِ گلدونه،

چشم هام

پر از اشک ِ شوق،

روز ِ رقص ِ بارونه.

اون روزی که تو برگردی،

فاصله، یه آغوشه

صبری که به سر اومد

یک خواب ِ فراموشه.

اون روزی که تو برگردی

هیچ نشونی نیست از غم

این حوصله ی رفته،

برمی گرده تو قلبم.

روزی که تو برگردی،

پاییز می ره از اینجا،

تعبیر می شه خواب ِ من

حقیقت می شه رویا.

روزی که تو برگردی،

گل،

رفیق ِ گلدونه،

چشم هام

پر از اشک ِ شوق،

روز ِ رقص ِ بارونه.

آسمون ِ شهرمون

خیلی وقت ِ دلتنگه

روزی که تو برگردی،

باز آسمون خوش رنگه.

باید واسه دیدن ِ تو،

خونه رو پر از گل کرد

این روزها رو تا اون روز،

فقط باید تحمل کرد.

روزی که تو برگردی،

پاییز می ره از اینجا،

تعبیر می شه خواب ِ من

حقیقت می شه رویا.

روزی که تو برگردی،

گل،

رفیق ِ گلدونه،

چشم هام

پر از اشک ِ شوق،

روز ِ رقص ِ بارونه.۲




 



---------------------------------------

1- بچه ها حتما دانلود کنید. تحمل با صدای آقای اندی (حجم فایل 4.44 مگابایت)

۲- متاسفانه هرچه گشتم اسم ترانه سرا رو پیدا نکردم.

کافه ی نیمه شب

به همان اندازه که بی توجهی کسانی که دوستشان ندارم برایم بی اهمیت است، بی توجهی عزیزانم آزارم می دهد. جمعه صبح خواب دیده بودم در حالیکه سیل کل محله ی مان را فراگرفته است و نیمی از بدنم را لجن پوشانده، با تقلای فراوان خود را به خانه رساندم، اما اهالی خانه هیچ کدامشان کمترین اهمیتی بهم ندادند. وقتی دیدم جایی در خانه ندارم، بازگشتم و خود را به آب های کثیف ِ کوچه، که هیچ رخته ای به خانه نداشت، سپردم.

دی شب وقتی باد ِ وحشی سرو صدا راه انداخته بود و عرض اندام می کرد، پنجره ی اتاقم که به سمت کوچه باز می شود را گشودم. مثل ِ اینکه تمام دینا در خواب بودند. باد، آنتن ٍ پشت بام ها را بازی می داد و می خواست از جا بکند. حتی صدای شکستن شیشه ای از راه دور به گوش رسید، اما هیچ کس بیدار نشد. حتی چراغی هم برای نشان دادن کوچکترین نشانه ی حیات به من، روشن نشد. درحالیکه وقایع ِ روز جمعه را مرور می کردم دستانم را برای قاپیدن ِ جرعه ای باد ِ وحشی بیرون انداختم، شاید این بغض ِ همیشگی ِ شبانه فرو نشیند و اندکی مست شوم...

همه خوب هستند!

دفعه ی قبل که رفته بودم مغازه ی حمید، پسر خاله ی یکی از فروشنده هاش اومده بود سر بزنه. این آقا هم زحمت کشید و تماس گرفت پایین پاساژ و به تعداد بچه ها آب طالبی سفارش داد. وقتی کارگر آبمیوه فروشی، آب طالبی ها رو آورد کسی توی مغازه نبود. من اومدم حساب کنم که یکی دیگه از فروشنده ها سریع اومد و اجازه نداد.

امروز که با پیمان رفته بودیم مغازه ی حمید لپ تاپ بخریم، نشسته بودم پشت لپ تاپش، و چون سیستم عامل نداشت، ویندوز سون 64 براش نصب می کردم حالشو ببره که دیدم یه آقای ِ لاغر با موهای خیلی کوتاه چند تا آب طالبی توی سینی گذاشته، اومد داخل و چون من پشت نشسته بودم سینی رو داد دستم. منم سریع برای اینکه محبت دفعه ی قبل رو جبران بکنم از کیفم پول در آوردمو گذاشتم توی جیبشو در گوشش گفتم آقا زود برو، بقیشمو نمی خوام. بنده خدا خیلی ظاهر مظلومی داشت ولی بهش برخورده بود و می خواست منو بزنه. بعد از مدت کوتاهی فهمیدم دوست حمیده و اومده برای دیدنش و مرام گذاشته و از پایین پاساژ آب میوه خریده که دست خالی نباشه...


- قابل توجه دوستانی که اهل تلویزیون جمهوری اسلامی هستند امشب، جمعه ساعت 23 شبکه ی دو فیلم Everybody's Fine را پخش می کند. جدا از اینکه فیلم واقعا نکته ی خاصی نداره که سانسور بشه و مضمونش هم چیزی نیست که توی ترجمه تغییرش بدند، به خاطر اینکه دوبلاژ ایران واقعا شاهکاره، حتما نگاه کنید. حتی دوستانی که اهلش نیستند هم نگاه کنند. بدون شک یک بازی استثنایی از آقای دونیرو خواهید دید.

راهنماییم کنید

روز ِ چهارم فروردین بود که با رفقای قدیمی و سال های دور جمع شدیم و توی همون زمین قدیمی فوتبال بازی کردیم. همون روزی که پام پیچ خورد و مدتی زمین گیرم کرد. تیممون باخته بود و بیرون نشسته بودم که یک اس ام اس تبریک سال ِ جدید از طرف خانم س (یکی از همسایه ها) توی اینباکسم دیدم، تعجب کردم. منم یک اس ام اس تبریک فرستادم. بعد از مدت کوتاهی پاسخ داد که منو شناختید؟ با اینکه شمارش رو سیو داشتم گفتم نه. دوباره جواب داد که من خانوم س. هستم. گفتم خوشبختم و رفتم سراغ فوتبالم و پام بیشتر درد گرفت.
روز سیزدهم فروردین که با فک و فامیل ِ الا توی اون پارک عجیب و بین المللی جمع بودیم چند تا اس ام اس تبریک از طرف خانوم س. اومد. من هم به رسم ادب یه دونه براش فرستادم.
دیگه از فرداش شروع شد و به تناوب پیامـــک می فرستاد، از این پیامــــک های عمــــومی که من اسمشـــــــو می ذارم فلسفی و توی فلدر مخصوصش دقیقا 241 عدد ازشون دارم. برام عجیب بود چون توی خانواده های متحجر و بسته ی محله های ما این کار مرسوم نیست. اما سعی کردم روشن فکر باشم و به تناوب برای احترام هم که شده جوابشو بدم. تا اینکه دو روز پیش پیامک ها تبدیل به محاوره شد. اول که سلام و احوال پرسی، بعد هم سوال های شخصی که چند سالته و چی خوندی، و دی شب هم دوست دختر داری یا نه!
راستش ترسیده بودم. چون بعد شروع کرد که من تنهام و بی کسم نیاز به یک دوست و همصحبت دارم. سعی کردم اول منطقی باشم. و خیلی برام مهم بود که تعرضی به غرور زنانش وارد نشه. گفتم تا اونجایی که حدم بهم اجازه بده در خدمتتون هستم، نه شما بلکه هر کس دیگه ای. و بعدش بحث شروع شد و مجبور شدم بگم که تو خانواده های ما دوستی خانوم ِ شوهر دار با یک پسر مرسوم نیست. با این حال سعی کردم بهش آرامش بدم و تفهیم کنم می تونه روی کمکم حساب کنه اما مدام تاکید می کرد که من دوست می خوام.
امروز رو هم بهم فرصت داده که فکر کنم و جوابشو بدم. دی شب قبل از خداحافظی گفت اگر جوابم منفی باشه خیانت بزرگی به یک زن تنها کردم و عواقبش به عهده ی خودمه.
راستش من چند تا دوست خوب دارم که ازدواج کردند. هم کسانی که قبل از ازدواج با هم دوست بودیم و بارزترینشون سعیده ی عزیزه و هم کسانی که بعد از ازدواج باهم دوست شدیم مثل ت. و الف. اما با شناختی که از نوع خانواده ها دارم می دونم حتی دوستی ساده و معقول هم بین من و خانم س. پذیرفته نیست. اما مهمتر از اون با شناختی که از خودش دارم می دونم این دوستی اگر ایجاد بشه منحصر به همین دوستی ساده و همفکری نمی شه و چیزهای دیگه ای پشت سرش هست.

فوروارد ِ پست ِ قبل!

در راه ِ برگشت از مجلس ِ ترحیم ِ پدر ِ آقای پ. بودم که یک گروه دانشجوی جوان وارد ِ اتوبوس شدند. پسره به دختره گفت، فلانی اون پیامک رو برام می فرسی!؟ دختره گفت؛ نمی تونم آخه گوشیم فوروارد نداره. پسره گفت، خوب باشه بکشش بیرون دفاع بذار! 

کل ِ اتوبوس رفت روی هوا. از توی آینه خنده ی راننده هم معلوم بود...


- من می رم به کامنت های پست ِ قبل جواب بدم. اونهایی که در خیال ِ خودشون تصور کردند این اتفاق ساخته ی ذهن ِ یک پسر هست، مشخص بود که با پیش داوری و قضاوتی نادرست نظر داده بودند. اما فارغ از اینکه من پسر هستم یا دختر، باید بدونید این ماجرا کاملا برای یک خانم اتفاق افتاده و هرچقدر هم بخوایم چشمامونو به یک سری مسائل ببندیم، تنها کمکی که می کنه اینه که نبینیمشون، نه اینکه نباشند و اتفاق نیافتند. اگر پای داستان و خیال پردازی وسط باشد، قبل از عنوان مطلب حتما ذکر می کنم.

گرچه برای یک وبلاگ نویس همیشه این قانون هست که "هر کسی از ظن ِ خود شد یار ِ من" و دقیقا همین قانون کارمونو زیبا می کنه.

آدم های بی جنبه

ملیکا که مثل ِ همه ی هم سن و سال هاش شیرین زبونه، کلمات رو به شکل ِ ویژه ای ادا می کنه. وقتی تند حرف می زنه به جای حرف "ک"، "چ" تلفظ می کنه.

توی تعطیلات خونه ی حسین و الا نشسته بودیم و مثل ِ بنز می خوردیم. کلا تفریحمون توی تعطیلات 90 خوردن بود.

در لحظه ای که مسابقه به اوج هیجانش رسیده بود و کاسه های آجیل، ظرف های میوه، شیرنی ها و شکلات رو به تموم شدن می نمود، ناگهان، ملیکا در حالیکه یه دونه پسته تو دهانش می گذاشت و هفت هشت تا پسته و بادوم و بادوم هندی توی دستش قایم کرده بود، رو کرد به مهدی و گفت: داداشی، انقدر نخور، می ترچیاااااا

با این حرف همه حساب ِ کار ِ خودشون رو کردند و قبل از تموم شدن ِ خوردنی ها دست از خوردن کشیدند.

گرچه چون اون روز تنها یکی از دو روزی بود که ما فرصت داشتیم دید ِ ملت رو پاسخ بدیم و چند جا رفته بودیم. وقتی ساعت 2 نیمه شب به خونه برگشتیم، هممون حالمون بهم خورد و نوبتی می رفتیم توی حیاط و تگری می زدیم...

تکه کلام های اجداد ِ به رحمت ِ خدا رفته

شاه بگوم (مادر بزرگ ِ پدری ِ مادربزرگ ِ مادریم):

ننه یه چیزی بده بلومبونم          تا نانوی بچتو بجونبونیم!


خانوم جان (مادر بزرگ ِ پدری ِ مادرم):

از دست و زبان ِ که برآید          کز عهده ی شکرش به در آید!


خاله قمر (خاله ی مادر بزرگ ِ مادریم):

آفتابرو بذار تاقچه ی اتاق، گلدونو بذار تاقچه ی خلا. (خلا به معنی دستشویی)


عمه بتول (عمه ی مادرم):

ای خدای ِ رب ِ جلیل! ما را نکن خار و ذلیل!


عمو مهدی (عموی مادرم):

جونم! پاشو نماز بخون! می شنِوی!؟ پاشو نماز!


آقاجون (پدر بزرگ ِ مادریم):

1- الغیبتو اشدُ منَ الزنا

2- به قبرستان گذر کردم کم و بیش. بدیدم قبر دولتمند و درویش. نه درویش بی کفن در خاک خفته. نه دولتمند برده از یک کفن بیش!


عمه ملَک (عمه ی مادرم):

1- به قربون ِ قد ِ تو. شکر، بار ِ خر ِ تو. خودم خرتو می رونم. به منزل می رسونم...

2- دارم گنهی زقطره ی باران بیش. وز شرم گنه، فکنده ام سر در پیش. آوا آمد که غم مخور درویش. تو در خور ِ خود کنی و ما در خور ِ خویش!


خانوم بزرگ (مادر بزرگ ِ مادری ِ مادرم):

یاعلی، یاعلی، مرا دریاب! که فرو مانده ام در این گرداب! چون توراست قدرت بر همه کار، به خدا یاعلی مرا دریاب!


حاج آقا (پدر بزرگ ِ مادری ِ مادرم):

دلم یه همچین سری می خواد          بچه می گفت پــول بده بخر

حاج آقا می گفــت پـــول ندارم          بچه می گفت تو ک و ن ِ خر




----------------------------------

* گرد آورنده مامان ِ مهربونم که این ها رو با هزار مشکل و مصیبت و با ذوق ِ فراوان جمع آوری کرده. عزیز دلم به پسرش رفته. بعضی از این عزیزان ِ فوق صد سال ِ پیش از دنیا رفتند. این مطالب هم به شکل بسیار دقیقی با واقعیت مطابقت می کند. حالا کاری نداریم که جملات درست ادا می شده یا خیر، اما دقیقا تکه کلام هایی بوده که از زبان ِ اجداد ما جدا نمی شده و مدام تکرار می کردند.

دعوای ِ سه ساله ی عمو و عمه

عمو روی مبل کناری من نشسته و مشغول ِ صحبت با مهمان هاست. با همان شوخ طبعی ِ خاصی که در خانواده ی پدریم به شکل ِ کاملا وراثتی و احمقانه ای به همه ی ماها رسیده، بین ِ جدی ترین حرف ها و با غریبه ترین آدم ها هم شوخی می کند. ناگهان دیدم داره مشت می کوبه روی مبل ها. و رو به من می گه اینا مال ِ مینوئه!

می گم عمو جان! تو که نمی دونی با چه بدبختی پولشو جور کردیم و تا قران ِ آخر دادیم.

مثل ِ اینکه این بار حداقل جمله ی کوتاهم اثر کرد و فهمید کار ِ اشتباهی کرده و موضوع را تغییر داد. اما موضوع توی ذهن ِ من به این راحتی ها عوض شدنی نیست. توی همان شلوغی ِ مفرط دست هامو زیر چانه ام گره می کنم و به فکر فرو می روم:

حدود چهل سال ِ پیش، عمه مینو دو عدد 50 تومانی پیدا می کند و بعد از مراجعه به مسجد ِ محل آنها را تحویل می دهد تا بلکه صاحب ِ بدشانسش که پول ِ به این زیادی را در منطقه ی محروم شهباز جنوبی تهران گم کرده است، به مسجد مراجعه کند و پولش را تحویل بگیرد. عمه وقتی به خانه می آید ماجرا را برای اهل ِ خانه تعریف می کند. لحظه ای بعد عمو مجید به مسجد مراجعه می کند و نشانی پول ها را می دهد و تحویل می گیرد و یک هفته با دوستانش می روند شمال، عشق و حال...

 

+    بهترین هدیه ای که در سال جدید دریافت کردم.

ما همه آماده ایم

60

61

62

63

64

65

66

67

68

69

70

71

72

73

74

75

76

77

78

79

80

81

82

83

84

85

86

87

88

89

می بینید!؟

می بینید چقدر زود گذشت!؟

زود گذشت همراه هزار و یک اتفاق ِ سریع، که نفهمیدیم چگونه وجودمان را در برگرفت!

سال ِ 60 به دنیا اومدیم.

سال ِ 62 پدر بزرگ ِ پدریمان از دنیا رفت.

سال ِ 62 برادرمان به دنیا آمد.

سال ِ 71 پدر بزرگ ِ مادریمان از دنیا رفت.

سال ِ 67 برادر ِ کوچکترمان به دنیا آمد.

سال ِ 87 مادر بزرگ ِ پدریمان از دنیا رفت.

سال ِ 78 خواهر زاده مان به دنیا آمد.

سال ِ 88 پدرمان از دنیا رفت.

سال ِ 83 خواهر زاده کوچکمان به دنیا آمد.

می بینید!؟

چقدر با ما بازی کرد!؟

چقدر گوش و حواسمان را بستیم، چشممان را باز کردیم و فکر نکردیم چه کلاه گشادی سرمان رفته است...

.

.

.

۹۰

کله پاچه

هر وقت صبح کله پاچه می خورم، نه تنها تا شبش چیزی نمی خورم، بلکه یک هفته هم واقعا اشتهایی ندارم. حالا تصور کنید که کسی شب کله پاچه بخوره. فقط به این علت که داداش و عروس صبح نیومدند و خیلی هم دوست دارند و قرارشون رو گذاشتند به جمعه شب.
خدا رو شکر که الان زنده ایم. البته خیلی مراعات کردم و فقط یک پاچه خوردم. یک چشم، نصف بناگوش، آب و مغزش و نصف پاچه ی مامان رو دوباره و کمی هم از مخلفات ِ دایی مرتضی که نمی دونم چی بود.
چرا دو روز گشنم نشده!؟

ما فقیریم

قبض گاز 155 هزار تومان آمده. با مامان از خانه تکانی دست کشیدیم و نشستیم که قبوض محترم آب، برق و دو عدد تلفن هم بی آیند تا اگر چیزی باقی ماند در تعطیلات نوروزی از میهمانان پذیرایی کنیم.

با مامان بزرگ که مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم روز اول، دوم عید که همه افراد فامیل پیش از عزیمت به تعطیلات نوروزی به منزلمان مُشَرَّف می شوند، بیست سی نفر مهمان کل تعطیلات، و روزانه ده تا پانزده نفر -خوشبینانه- که به شکل رندوم برای عید دیدنی تشریف می آورند، با چای از ایشان پذیرایی کنیم. اگر قبض برق قول بدهد که زیر 150 هزار تومان بی آید می توانیم از این شیرینی کرکی های کوچک اصفهان هم کنارشان بگذاریم.

به مادر بزرگ می گویم، مامان بزرگ من روی ِ این پذیرایی رنگین را ندارم. به بهانه ی کار هر روز، از ساعت ِ 7 صبح یکم فروردین 1390 از خانه بیرون می زنم و نیمه شب ها باز می گردم. مامان بزرگ می فرمایند، ننه، پس لطفا اضافه کاری هاتو روزانه بگیر تا بتونیم تخمه خربزه هم بو بدیم و بذاریم جلوی مهمونا...