زندگی ادامه دارد
با عطیه یا بدون عطیه. با زن ِ دست فروش ِ گوشهی میدان آرژانتین که هر روز زیر درخت ِ بید ِ مجنون بساط پهن می کرد، و یا بدون ِ آن که چند روزی جایش خالی است و اثری ازش نیست، با ترشی و آبغوره و سرکهی هرسالهی مادر بزرگ یا بدون ّ آنها، با لبخند عمیق مادر که مدت هاست از صورتش خداحافظی کرده است، با اخم های ِ هر شب ِ امیر و با شیطنت های مریم...
این زندگی ادامه دارد.
آه که دیوانه بازی های ِ ایمان نیز، به همراه ِ زندگی ِ لعنتی ادامه دارد. وبلاگ ِ کوچک ِ من را یارای ِ نوشتن ِ مراتب ِ علاقهی جنون آمیز ایمان به خواهرش نیست. اما دوست ِ عزیز، همراه عزیز، حالا دیگر دیر است. باید پایت را از دنیای ِ خواهر بیرون بکشی و اجازه دهی دنیا به راهش ادامه دهد. از توصیه خوشت نمی آمد اما فقط همین یک جمله را زیر گوشت گفتم؛ بگذار داغ ِ عطیه از تو یک مرد بسازد...
از کامنت های دلگرم کنندهاتان سپاسگزارم. من خوبم. نگران خانوادهی عمو هستم وگرنه که من از همان ابتدا خوب بودم، با گریه هایشان گریه کردم، در شیون و داد و آه و نالهاشان سکوت کردم و با سکوتشان قلبم آرام میگرفت. از نظر من هنوز زندگی زیبایی های بسیاری دارد، هرچند می توانست از این بهتر باشد، می توانست به قول ِ ایمان عطیه هیچ جایی از دنیای بزرگ ِ خدا را تنگ نکرده باشد...
نوشتن با صدای داریوش تمرکز آدم را بر هم می زند.
این زندگی ادامه دارد.
آه که دیوانه بازی های ِ ایمان نیز، به همراه ِ زندگی ِ لعنتی ادامه دارد. وبلاگ ِ کوچک ِ من را یارای ِ نوشتن ِ مراتب ِ علاقهی جنون آمیز ایمان به خواهرش نیست. اما دوست ِ عزیز، همراه عزیز، حالا دیگر دیر است. باید پایت را از دنیای ِ خواهر بیرون بکشی و اجازه دهی دنیا به راهش ادامه دهد. از توصیه خوشت نمی آمد اما فقط همین یک جمله را زیر گوشت گفتم؛ بگذار داغ ِ عطیه از تو یک مرد بسازد...
از کامنت های دلگرم کنندهاتان سپاسگزارم. من خوبم. نگران خانوادهی عمو هستم وگرنه که من از همان ابتدا خوب بودم، با گریه هایشان گریه کردم، در شیون و داد و آه و نالهاشان سکوت کردم و با سکوتشان قلبم آرام میگرفت. از نظر من هنوز زندگی زیبایی های بسیاری دارد، هرچند می توانست از این بهتر باشد، می توانست به قول ِ ایمان عطیه هیچ جایی از دنیای بزرگ ِ خدا را تنگ نکرده باشد...
نوشتن با صدای داریوش تمرکز آدم را بر هم می زند.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 23:43 توسط پندار پارسا
|
تنهايى