تبلیغ و مبارزه موازی

شاید با توجه به موضوع فیلم، و بدون پیش‌زمینه ذهنی جامعه از داعش، کارشون (تبلیغ غیرعادی فیلم به‌وقت شام ابراهیمی حاتمی‌کیا در پردیس کورش) اشکال هم نداشت، و یا جالب هم بود.
اما وقتی از طرفی پایتخت می‌سازید که ترس جامعه رو از سایه‌ی داعش هزار برابر کنید و از هر اقدامی در جهت افزایش ترس مردم استقبال می‌کنید، این‌کار دقیقا مصداق خودکشی و عین حماقت بود.
البته از گروه فکری پشت سر حاتمی‌کیا که ایشون رو مدیریت کرد تا در اختتیامه جشنواره فیلم فجر، اون حرف‌ها رو بزنه، هیچ‌چیز بعید نیست...

فیلترشکن

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
از کار خود افتادی، در کار دگر رفتی...

#دیوان_شمس

از طرفی دل‌مون نمی‌آد قبلی‌ها روپاک کنیم، بلااستفاده گوشه گوشی‌مون افتادند و از طرفی دگر یاد یار سفرکرده، سینه‌هامون رو داغ نگه می‌داره...

روز عید

نمی‌شه بی‌تفاوت بود. نمی‌شه چیزی ننوشت. نمی‌شه ابراز درد نکرد.

وقتی مدیران نشسته‌اند و هفته‌ی وحدت جشن می‌گیرند و نمایشگاه افتتاح می‌کنند و وصیت‌نامه چاپ می‌کنند و به دیدار شهدا و مجروحین ِ سنی می‌روند، این وسط دو زن ِ بی‌گناه برای فرار از آتش خودشان را به پایین پرت می‌کنند. و مدیر آتش‌نشانی خیلی خونسرد می‌گوید دو ماشین اعزام کردیم، یکی نیاز نبود و بازگشت...

تیوال؛ استرداد

چیزی جز اظهار تاسف ندارم.
متاسفم که مردم ما، صنعت و هنر سینمای ما، بازیچه‌ی دستان جماعتی شده‌اند که تا توانسته‌اند از ادراک پاک و خام‌مان سود برده‌اند، و تازه خودمان هم نفهمیده‌ایم.
بازی‌های قابل‌توجه - به جز چند مورد خاص - کارگردانی قابل قبول، فیلم‌نامه‌ای خوب، تصویربرداری ِ عالی و استفاده از امکانات دیپلماسی، همه و همه در خدمت نتیجه‌گیری نادرست، دور از واقعیت و غلط.
مطمئن باشید، پنجاه سال آینده هم فیلمی در مورد سه‌‌هزار میلیارد خواهند ساخت. آن روز مشخص می‌شود چه کسی نگران مردم بوده، و چه کسانی نگران هستند...
گرچه آینده‌گان برای ساخت فیلم به اندازه‌ی کافی سوژه دارند، که ممکن است هزارموردش از قلم بی‌افتد...

مگس های اصلاح ِ ژن شده

عصر ِ زیبای بهار است و تو یک تخت ِ سایه خورده گوشه‌ی حیاط داری و چند گلدان ِ چیده شده کنار حیاط و روی طاقچه. در قبال ِ حالی که گیاهان به تو داده اند شیلنگ ِ آب را در دست گرفته ای و به آن‌ها حال می‌دهی.
در میان آب بازی دلپذیر و بوی مطبوع گل های سرخ، مگسی وول می خورد. کمین می کنی و ناگهان آب را با فشار به سمتش نشانه می گیری. فرار می کند. روی دیوار، شیشه ها، موزاییک، پله های ِ پشت ِ بام، کولر... حالا همه جا خیس شده است و مگس به نظر خسته می رسد.
لحظه ای می ایستد و با نگاهش آتش بسی مقطعی را به تو تحمیل می کند. صدای ِ ضربان قلب و نفس هایش را می شنوی. مشخص است که مستأصل شده و راه ِ گریزی ندارد. تصمیم می‌گیرد و شروع می‌کند به پرواز. حالا مگس روی ِ شانه های ِ تو نشسته است. می داند دیگر آن‌قدر احمق نیستی که به بهانه ی شکست ِ مگس خود را خیس کنی. می توانی با یک ضربه‌ی کاری به جهان ِ باقی هدایتش کنی. اما حیف است. برو. برو ای مگس باهوش. برو این علم استراتژی خویش را تقویت کن. زنده بمان و جامعه‌ی مگسیت را نجات بده...

وقت درد دل رسیده است...

بعد از تاریکی اولین حسی که به مغز می رسد، یک صداست. یک صدای ناموزون ِ پی در پی که در انتظار می مانی و با خود می گویی الان است تمام شود، ولی همچنان بدون وقفه، مثل ِ قلب ِ سخت جان ِ یک آدم عاصی ِ در انتظار ِ مرگ، کار می کند و کار می کند و صـــــدا می دهد و صــــــدا می دهد و دیوانه ترت می کند. دومین حس، بوی ِ ناخوشایند ِ طبیعی است. از بوی ِ نامطبوع می توانم بگذرم. چشمانم در جدال ِ تاریکی و نور، نیمه بسته است. در تلاش برای باز شدن و دیدن، به مرد نیمه سال ِ بیماری برمی خورد که از درد به خود می پیچد و نمی تواند بخوابد. در این اتاق یک جوان دیگر است که رنگ پریده تر و شیدا تر با خواب کنار آمده، پس از گذری کوتاه در اتاق کناری، چهار جوان که منظم خوابیده اند را می نگرد. در همین نقطه ی شروع، چشمان می پرسنــــد، اینجا چه می خواهی!؟ از آن ها خجالت می کشم. بر این باور رسیــــده ام که چشمانم - حتی - حرف هایم را باور نمی کنند، که اگر می کردند، آرام می گرفتند، بسته می شدند و یک بار هم شده برای کمک به صاحبشان دست به کار می شدند و سربالا می رفتند و به مغز دستور می دادند که آرام بگیرد.

دیگر از چشم ها هم امید بریده ام. اگر این چشمان ِ پی رو ِ اصول ِ اخلاقی ام بودند، که اینگونه دست به تحریف باورهایم نمی زدند، اینگونه عمیق، انتظاراتم را وارونه نمی کردند. چرا باید با آن ها کینه و عداوت و تنگ نظری دیگران را ببینم. چــــرا آدم هایی را می بینم که علی رغـــم دانستن ِ حقیقتی، بر علیه آن رفتار می کنند!؟

به مچ ِ دستان ِ زخم خورده ام نگاه می کنم، که ساعتی پیش به معاشقه با چنگالی از پولاد در آمده بود و عشق بازیشان ِ درگیر ِ نگاه نگران ِ مادرم رسوا شد.

آخ که چندصد هزار بار از خود پرسیدم، به کدامین گناه؟ به کدامین گناه؟

به کدامین گناه باید شاهد اشک ِ مادرم باشم. در مظان اتهام قرار گرفتن، رسوا شدن و فرو ریختن دیوار انتظار، چه اهمیتی در برابر بار ِ نگرانی های مادرم دارد. به خدا قسم که حاضرم هزار بار در تیر رس تنگ نظری و سیاه بافی های دیگران قرار بگیرم ولی مادر را اینگونه نگران نبینم.

فکر مادر، مسیر خود خوری هایم را پاره می کند و دوباره برمی گرداند. وقتی قلبم تندتند می زند و به فردا می اندیشم. اگر نتوانم ثابت کنم بی گناهم چه می شود؟


-" وبلاگ صدای وجدان جامعه است . وبلاگ جای بیان هزران حرف ناگفته است. وبلاگ تصویر فریاد های فرو خورده نسل سکوت است.این جمله را که خواندم، به این "1فکر افتادم که بنویسم. همه چیز را ننوشتم. دوست دارم شما هم برای خود برداشت کنید، قضاوت کنید. به هرحال شما هم کم یا زیاد من را می شناسید. به قضاوت های متفاوت آدم های اطرافم عادت کرده ام. حتی وقتی که در این اتفاق همه ی عزیزانم حق را به من دادند و با تمام ایمانم می دانم که شاکیان هم در وجودشان حق را به من می دادند. اما این را نمی دانم که چطور ادامه دادند. چطور خواستند که فرو بریزم. اگر سرو استواری بودم، دلم نمی سوخت. اما مگر....

حالم از این سوال ها به هم می خورد.

این پست را نوشتم که بگویم حالم خراب است. اما با همین حال خراب هم ایمانم را از یاد نخواهم برد. اینکه هنوز هم باید اصول اخلاقی ِ مکتب ِ وجودیم را رعایت کنم. هدفم این است که نگذارم سیاهی ها به قلبم رخنه کنند. هنوز هم، باوجود مشقتی که این روزها کشیده ام، کینه ی کسی بر دلم نیست و نخواهد بود. فقط این را برای شما نوشتم که بدانید هیچ گاه بی گناه نیستید.

اگر مثل ِ من تا به حال، پایتان به کلانتری، دادسرا یا دادگاه باز نشده بود، بدانید که باید با تمام وجود از آن فرار کنید. خواهش می کنم مثل احمق ها منتظر این نباشید چون بی گناهید قانون از شما دفاع کند. فرار کنید و اجازه ندهید پایتان باز شود.

این پست را نوشتم تا علاوه بر درد دل انتقال تجربه کنم. اگر کسی به شما اتهام ناروایی زد، از کوره در نروید. نگویید به هرکجا که می خواهی زنگ بزن، من بی گناهم و تازه در صورت اثبات قریب الوقوع بی گناهیم اعاده ی حیثیت نیز خواهم کرد. به جای این حرف ها بروید و دستانش را ببوسید و بگویید دوتا تهمت دیگر هم رویش بگذار، اما من را مقابل قانونی نبر که نمی تواند از بی گناه دفاع کند...


1- وبلاگ naghshi


فینال با صدا و سیما

وقتی که دیدم صدا و سیما پس از مدت ها حق پخش یه فوتبال خارجی رو خریده کلی کیف کردم و گفتم بشینیم با امیر فوتبال با کیفیت نگاه کنیم.

اما همون اولش فهمیدم، صدا و سیما جون به جونش کنی صدا و سیماست. از طرفی هم پندار بد شانس، جون به جونش کنی پندار بدشانسه.

دو تا آدم اون وسط زمین، یعنی دقیقا برابر با خط مرکزی زمین، بهترین جایگاه ممکن برای یک تماشاچی نشسته بودند، و هروقت توپ به اون سمت می رسید پرچم های اسراییل رو بالا می آوردند تکون می دادند. فکر کنم اون ها هم شنیده بودند قراره توی ایران بازی پخش مستقیم بشه، توافق کرده بودند بازی رو به دهنمون کوفت کنند. البته نه اینکه از دیدن پرچم اسراییل دلمالش می گیریم ها، نه! ولی صدا و سیما می گرفت و تا توپ که هر سی ثانیه یه بار می رسید وسط زمین، سانسور رو می زد پشتش و می رفتیم گل و بوته نگاه می کردیم.

آخر بازی هم یه نفس راحتی کشیدیم و گفتیم و از دست اسراییل غاصب ِ یدون خار و مادر راحت شدیم، حداقل مراسم اهدای جام رو ببینیم، که سالامون کالو، که من فکر کنم اونم اسراییلی باشه، برداشت پیرهنشو در آورد و چسبید به جام، صدا و سیما هم عمرا یه پسر سیاه ِ لاغر بد ترکیب لخت رو پخش نکنه، بی خیال شد و برگشت به استودیو و سه تا دماغ گنده ی ریشمالو رو به تصویر کشید...

بخشندگی

عرب ها هزار و چهارصد سال ِ پیش یک چیزی به ما دادند، که در قبالش هزار و چهارصد ساله دارند از ما می گیرند و هنوز هم به اون حد نرسیده است...


- جمله از علی الف.

شهر سیاه ِ همیشگی

از در خانه که بیرون می زنی، آفتاب در آسمان بالا رفته است. آفتاب مظهر روشنایی ست، آفتاب گرما دارد و نور. اما نه آفتاب به چشمانی که نور خورشید آن را تنگ آمده است می آید، و نه روشنایی بر قلبی که هر روز پس از خروج از خانه سیاهی می بیند رخنه کرده است.

تمام ِ کوچه های محله ی قدیمی و خاک گرفته ی ما سیاه پوش است. خیابان اصلی مملو از پرچم های سیاه ِ غول پیکر است. برای تاکسی دســت تکــان می دهی، روکش ِ خز داشبــــورد، یک پارچه ی کهنه ی سیاه روی خود می بیند. وقتی کنار راننـــده ی جوان ِ سیاه پوش، روی صندلی شاگـــرد می نشینم، سلام می کنم و منتظر خانم سیاه پوش ِ دیگری می ایستیم که از کمی بالاتر خودش را به تاکسی می رساند، در ذهنم حساب می کنم که سیاهی در شهر ما پایانی ندارد. تمام ِ خیابان ها و مسیر سیاهی است و سیاهی.

محل ِ کار ما، فارغ از داستان ِ دوازده ماهه ی مناسبتی، کسی حق ِ پوشیدن پیراهن یا مانتوی روشن ندارد، همه جا سیاهی ست. راستی صبح که مادر با بوسه ای گرم بدرقه ام کرد هم سیاه پوش بود...

در شهر سیاه ِ همیشگی، روی مدارک دانشگاهی و آموزشگاهی ِ سیاه ِ خود، در عین بی سوادی نشسته ایم و به صندلی چوبی و موریانه خورده ی تحجر تکیه داده ایم. زیر فشارهای سیاه ِ اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و جنسی، انگار استخوان هایمان حال می آید...

شهر بدون مدیر

امروز صبح که از خونه ی دایی مرتضی بیرون اومدم، از روی تاقچه ی شومینه و کنار کیف پولم شکلاتی که دی شب زندایی بهم تعارف کرده بود و نخورده بودمش رو باز کردم و باصطلاح پوستش رو گرفتم توی دستم تا بندازم سطل آشغال. ولی رسیدم سرکار و انداختم تو سطل کنار میزم.

یه دونه سطل زباله بین راه نبود که مجبور نباشم برای رسیدن بهش مسیرمو عوض کنم. سطل های زباله داخل شهر مکانیزه شده، اما تعدادش به یک دهم رسیده. یاد اون سطل های قدیم کنار خیابون بخیر که با پامون تابش می دادیم. اون روزها سطح خیابون ها و معابر هم تمیز تر بود...

لطیفه

آخ که انسان از دیدن این همه تعامـــــل و تعاون اجتماعی لذت می برد. چقدر مشعـــــوف می شـــــوی وقتی می بینی مردم اینچنین به پلیس و یا هرگونه نیروهای امنیتی و انتظامی، و همچنین نیروهای مزبور به مردم، اعتماد و اعتقاد دارند.
مثلا یک روز جمعه که سوار بر مترو می شوی و بیشتر مسافران را افراد غیر بومی تشکیل می دهند، پسر جوان قد بلندی که دکمه ی پیراهن را تا نافش باز گذاشته و اگر کارت چسبیده به سینه اش نبود، عمرا تشخیص نمی دادی که مامور جمع آوری دست فروش ها و متکدیان مترو است را می بینی. انتظار داری که این آقای محترم به محض مشاهده ی عاملین مذکور آن ها را شناسایی و دستگیری پیشکش، حداقل لوازم و ابزار کارشان را توقیف نماید، اما این آقا بک اخم می کند و بعد با لحن ِ چاله میدانی رو به چاه میدانی تحکم می زند که؛ "هی! همین ایستگاه پیاده می شی ها!!!!!"
نکته ی جالب اینجاست که وقتی آقا پشتش به مردم است و دستفروش دیگری نزدیک می شود، مردم به جای خبر کردن آقای خوش تیپ ِ در حال آهنگ گوش دادن ِ البته مامور، فرد ِ دستفروش را خبر می کنند، آن هم با چه شوری و تمام تلاششان را می کنند تا دور شود و به چنگال ِ دژخیم ایشان اسیر نشود...
واقعا هارمونی را بقربوووون!!!!!

شهر کلاغ ها خفه ام می کند

چقدر غم دارم امشب. چقدر بیداری دشوار است. نیمه شب، وقتی همه خواب هستند و خیلی ها هم خواب خرگوشی و خواب ِ خرسی، خواب واژه ای آنچنان بیگانه است که انگار از بدو تولد نمی شناختمش. چقدر نفس کشیدن توی این کشور سخت است. چقدر دیدن و نگفتن زجرآور است. چقدر فهمیدن درد دارد...

فرزند را به بهانه ی شرکت در مراسم خاکسپاری پدر از زندان آزاد می کنند و سپس...

چقدر تاریخ را بیادمان می آورد وقتی شبانه، پیکر بی جان ِ دختر ِ یک پدر ِ بزرگ را در لواسان دفن می کنند. چقدر غم دارم امشب.

مرد بی وطن

دلیلی ندارد که "خیر" نتواند بر "شر" چیره شود.

فقط یک شرط دارد،

که فرشتگان، همپای ِ سازمان ِ مافیا

سازماندهی کنند.1




-----------------------------------

1- کرت ونه گوت - کتاب مردی بدون وطن - ترجمه علی اصغر بهرامی

پدر مُرد، ناصر حجازی هم می میرد

تخت با تخت که فرقی نمی کند. خواه یک تخت مکانیزه با ملحفه های نو، یا یک تخت ِ خراب ِ جیرجیر کن، با ملحفه های لک دار.

بیمارستان که با بیمارستان فرقی نمی کند. خواه یک بیمارستان در خیابان آفریقا، با مدیریت آنچنانی و پرسنل ِ آنچنانی و کروات زده و لباس های مرتب، پزشکان حاذق، امکانات پیشرفته، و مخصوص از ما بهتران، یا بیمارستانی در خیابان فدائیان اسلام با مدیریت پروازی و پرسنل آش و لاش با لباس های چرک و آبگوشتی، پزشکان ِ خسته و مجبور، امکانات ِ زیر صفر و مخصوص پدر و مادر مرده هایی چون ما.

تمام این دوسال فکر می کردم اگر به حرف پزشک معالج پدر گوش نمی کردیم و ایشان را به یک بیمارستان بهتری منتقل می کردیم، یا اگر زیر سبیل ِ مأمور اورژانس را که می گفت دستور داریم فقط بیمار را به نزدیک ترین مرکز درمانی منتقل کنیم و بس، چرب می کردیم و پــــــــــــدر را به آن خــــــــراب شده نمی بردیم، این اتفاق نمی افتاد.

تمام این دوسال از نزدیک ترین خاطره ای که با پدر داشتم، شروع می کردم و می رسیدم به دورترین خاطره ها، و مدام اتفاقات را مثل یک پازل جابجا می کردم که اگر فلان کار را می کردم  پدر زنده می ماند و فلان کار را نمی کردم پدر نمی مرد.

نمی دانم چرا برای دیدن ِ نود به اتاق خودم آمدم. آمدم تا مثل ِ تمام این دوسال کسی اشک هایی را که همراه با اشک های پسر ناصر حجازی عزیز ریخته می شد نبیند. تا مثل ِ تمام این سال ها که دوسال اخیرش سیاه سیاه بود، کسی پی به درد دلم نبرد. تا چهره ی لبخندی که همیشه در مقابل مادر و دیگران دارم مخدوش نشود. نمی دانم!

دلیل نفرت ِ من از خرداد تنها به مرگ ِ پدر ارتباطی ندارد، اما سال ِ مرگ پدر و خرداد ِ سال ِ مرگ پدر، آنچنان درد داشت که نمی توانم به راحتی فراموشش کنم. ای کاش یک روزی برسد که ماهم لباس های کلاغیمان را برکنیم و با بالهای کبوتر به آسمان پرواز کنیم.




------------------------------------

منبع تصویر

نان

نان!

نان دوباره گران شد، این در حالیه ست که همشهری به نقل از معاون وزیر مسکن، تیتر کرده:

همه ی ایرانی ها تا 2 سال دیگر خانه دار می شوند.


ما که زن و بچه نداریم و تمام اعضای خانواده مان شکـــــر خــــــــدا مشغول به کار هستند. دلم برای کسی می سوزد که بنا بر قوانین وزارت کار مجبور است ماهانه 300 هزار تومان دریافت کند و دیگر نان ِ خشک و خالی هم نمی تواند برای خانواده اش تهیه کند.

چرا سکوت می کنیم و اجازه می دهیم هر بلایی که می خواهند بر سرمان بی آورند!؟

سال ِ نُـ 9 ـه ِ تنها

تبریک!

تبریک ای وارثان ِ باران!

تبریک برای نوروز شکست ِ حرمت ها، برای سال ِ زخم ِ زبان، برای بهار ِ غربت در خانه، برای رُستن ِ سبزه ی برادر کشی، برای آواز قناری ِ غیبت و خیانت، برای شکفتن ِ شکوفه ی ریا روی درخت ِ دوستی، برای بارش ِ باران ِ دروغ!

تبریک!

تبریک برای شروع ِ سال ِ تنهایی!

ما فقیریم

قبض گاز 155 هزار تومان آمده. با مامان از خانه تکانی دست کشیدیم و نشستیم که قبوض محترم آب، برق و دو عدد تلفن هم بی آیند تا اگر چیزی باقی ماند در تعطیلات نوروزی از میهمانان پذیرایی کنیم.

با مامان بزرگ که مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم روز اول، دوم عید که همه افراد فامیل پیش از عزیمت به تعطیلات نوروزی به منزلمان مُشَرَّف می شوند، بیست سی نفر مهمان کل تعطیلات، و روزانه ده تا پانزده نفر -خوشبینانه- که به شکل رندوم برای عید دیدنی تشریف می آورند، با چای از ایشان پذیرایی کنیم. اگر قبض برق قول بدهد که زیر 150 هزار تومان بی آید می توانیم از این شیرینی کرکی های کوچک اصفهان هم کنارشان بگذاریم.

به مادر بزرگ می گویم، مامان بزرگ من روی ِ این پذیرایی رنگین را ندارم. به بهانه ی کار هر روز، از ساعت ِ 7 صبح یکم فروردین 1390 از خانه بیرون می زنم و نیمه شب ها باز می گردم. مامان بزرگ می فرمایند، ننه، پس لطفا اضافه کاری هاتو روزانه بگیر تا بتونیم تخمه خربزه هم بو بدیم و بذاریم جلوی مهمونا...