سلام

زیاد روابط صمیمانه ای با اهل محل ندارم، اما به واسطه ی سالیان سال زندگی توی این کوچه ی خاک خورده ی قدیمی، تقریبا با همه سلام و علیک داریم.

یکی توی کوچه ی ما هست که من نمی شناسمش. حتما تازه اومدند توی این محل که نمی شناسمش و چهره اش یادم نمی مونه تا وقتی می بینمش سلام کنم. چون ازم بزرگتره، یعنی وقتی وسط کله اش کچله و چند تا قد و نیم قد از سر و کولش بالا می رند، حتما از من بزرگتره. ایشون هم تا من رو می بینه سلام می کنه، اون وقت خیلی خجالت می کشم. به خودم می گم، پندار چهره اش رو توی ذهنت نگاه دار، وای به حالت دفعه ی بعد ایشون اول سلام کنه. که باز هم دفعــــــه ی بعد ســـــلام می کنه و من خجالــــــت می کشم و می گم "سلام از بنده است قربان".

دی روز وقتی داشتم پیاده روی می کردم، از انتهای پارک دیدم با همسر و بچه هاش نزدیک می شه، بنده خدا کلی هم خرید کرده بود و هزارتا کیسه دستش بود. اول به ذهنم فشار آوردم و وقتی مطمئن شدم خودشه، راه افتادم. نزدیک شدم و مودبانه سلام کردم، اون بنده خدا هم هول شد و همه ی کیسه ها رو گذاشت زمین و باهام دست داد و نیم ساعت احوال پرسی می کرد...

ظاهرا فقط من نیستم که این افکار احمقانه رو توی ذهنم پرورش می دم...

در گذشته زندگی کردن رو دوست دارم

وقتی که مهران رو دیدم که روز به روز لاغرتر می شه، برخلاف همیشه که یک سلام تندی می کنم و رد می شم، ایستادم و کمی شوخی کردم، حالش رو پرسیدم و گفتم نمی دونستم پدر شدن انقدر تبع آت داره!؟ بلافاصله حمید الف. هم رسید. برعکس، اون تپل شده بود. مثل خیلی از مردهای ایرانی پس از ازدواج. حمید هم برای پسرش که اندازه ی کف دسته و کل هیکلش لپه چیز میز خریده بود. داشتیم حرف می زدیم که فاطمه و زینب هم آمدند. فاطمه کالسکه دخترش رو سفت گرفته بود و باما سلام و احوال پرسی می کرد. وقتی جمع رفقای دوران نوجوانی رو جمع دیدم، جای علی، زینب، فاطمه و سحر رو خالی کردیم.

چه دورانی داشتیم. مهران نیمه شب ها قبل از خواب یک نگاهی به پنجره ی اتاق زینب می انداخت و وقتی می دید خاموشه، مطمئن می شد از خوندن دست کشیده و باخیال راحت می خوابید. چقدر سر به سر هم می ذاشتیم. حالا همه ازدواج کردند، بچه دارند و دغدغه هاشون فقط شاید سیرکردن شکم بچه هاشون باشه. غیر از یکی دو نفر بقیه اوضاعشون همینه.

دی روز عصر وقتی به پشت بام رفتم، دوباره یاد بچه ها افتادم. انگار همین دی روز بود. حمید که یک جانور به تمام معنی بود، پرید و یک سوتین از روی بند برداشت و داد دستم. گفت پندار این روی بند جامونده. من که سرخ کرده بودم پس از مدتی به خودم اومدم و گفتم خب روش رو می پوشوندی، وقتی گیر می دید الا بلا در هر شرایطی بریم درس بخونیم همینه دیگه. زیر رخت هایی که مامان امروز عصر شسته و هنوز چیکه می کنه... یادش بخیر.

هدف متعالی از تشکیل خانواده

یادمه همین سه ماه ِ پیش بود که مهران ص. عروسی کرد. حالا منصفانه تر، چهار ماه پیش. دو سه هفته ی قبل که رفتم در خونشون تا برای دلمه ی مامان برگ ِ مو بگیرم، وقتی که در زدم یه بچه ی کوچولو عین اون کارتونی که مادره چند تا بچشو ور می داره ببره شهر بازی و اون کوچیکه پدرشو در می آره، پرید بیرون. بعدشم مهران اومد دم در. گفتم مهران جان پسر خودته!؟ زیر چشمی نگاهم کرد و لبش رو گاز گرفت و گفت؛ عزیزم، من فقط چند ماهه ازدواج کردم. البته یه بادی هم توی صداش انداخته بود.
خلاصه امروز که دیدم از ترس من می خواد بچشو بذاره کنار خیابون و بعدا بی آد ببرتش، که من نبینمشو اون ماجرا رو توی سرش نکوبم، پریدم جلو و با ابروهای فاصله گرفته از چشم ها، جلوی راش سبز شدم.

خدایا توبَه

همسایه ها تشریف ِ مبارکشان را آورده اند حضور مامان، و شکایت کرده اند که چرا پندار با تاپ و شلوراک می آید توی کوچه!؟

خدایا، همین یک مدل را کم داشتیم! حالا ما چند دقیقه برای بدرقه ی مهمانمان آمدیم دم ِ در و فلان همسایه که بیست و چهار ساعته پشت پنجره شون از سوراخ ِ پرده کوچه رو دید می زنه ما را رویت نموده و از قرار ِ معلوم زیادی حال کرده که ترسیده دفعه ی بعد از حال بره!!!!

کافه ی نیمه شب

به همان اندازه که بی توجهی کسانی که دوستشان ندارم برایم بی اهمیت است، بی توجهی عزیزانم آزارم می دهد. جمعه صبح خواب دیده بودم در حالیکه سیل کل محله ی مان را فراگرفته است و نیمی از بدنم را لجن پوشانده، با تقلای فراوان خود را به خانه رساندم، اما اهالی خانه هیچ کدامشان کمترین اهمیتی بهم ندادند. وقتی دیدم جایی در خانه ندارم، بازگشتم و خود را به آب های کثیف ِ کوچه، که هیچ رخته ای به خانه نداشت، سپردم.

دی شب وقتی باد ِ وحشی سرو صدا راه انداخته بود و عرض اندام می کرد، پنجره ی اتاقم که به سمت کوچه باز می شود را گشودم. مثل ِ اینکه تمام دینا در خواب بودند. باد، آنتن ٍ پشت بام ها را بازی می داد و می خواست از جا بکند. حتی صدای شکستن شیشه ای از راه دور به گوش رسید، اما هیچ کس بیدار نشد. حتی چراغی هم برای نشان دادن کوچکترین نشانه ی حیات به من، روشن نشد. درحالیکه وقایع ِ روز جمعه را مرور می کردم دستانم را برای قاپیدن ِ جرعه ای باد ِ وحشی بیرون انداختم، شاید این بغض ِ همیشگی ِ شبانه فرو نشیند و اندکی مست شوم...

راهنماییم کنید

روز ِ چهارم فروردین بود که با رفقای قدیمی و سال های دور جمع شدیم و توی همون زمین قدیمی فوتبال بازی کردیم. همون روزی که پام پیچ خورد و مدتی زمین گیرم کرد. تیممون باخته بود و بیرون نشسته بودم که یک اس ام اس تبریک سال ِ جدید از طرف خانم س (یکی از همسایه ها) توی اینباکسم دیدم، تعجب کردم. منم یک اس ام اس تبریک فرستادم. بعد از مدت کوتاهی پاسخ داد که منو شناختید؟ با اینکه شمارش رو سیو داشتم گفتم نه. دوباره جواب داد که من خانوم س. هستم. گفتم خوشبختم و رفتم سراغ فوتبالم و پام بیشتر درد گرفت.
روز سیزدهم فروردین که با فک و فامیل ِ الا توی اون پارک عجیب و بین المللی جمع بودیم چند تا اس ام اس تبریک از طرف خانوم س. اومد. من هم به رسم ادب یه دونه براش فرستادم.
دیگه از فرداش شروع شد و به تناوب پیامـــک می فرستاد، از این پیامــــک های عمــــومی که من اسمشـــــــو می ذارم فلسفی و توی فلدر مخصوصش دقیقا 241 عدد ازشون دارم. برام عجیب بود چون توی خانواده های متحجر و بسته ی محله های ما این کار مرسوم نیست. اما سعی کردم روشن فکر باشم و به تناوب برای احترام هم که شده جوابشو بدم. تا اینکه دو روز پیش پیامک ها تبدیل به محاوره شد. اول که سلام و احوال پرسی، بعد هم سوال های شخصی که چند سالته و چی خوندی، و دی شب هم دوست دختر داری یا نه!
راستش ترسیده بودم. چون بعد شروع کرد که من تنهام و بی کسم نیاز به یک دوست و همصحبت دارم. سعی کردم اول منطقی باشم. و خیلی برام مهم بود که تعرضی به غرور زنانش وارد نشه. گفتم تا اونجایی که حدم بهم اجازه بده در خدمتتون هستم، نه شما بلکه هر کس دیگه ای. و بعدش بحث شروع شد و مجبور شدم بگم که تو خانواده های ما دوستی خانوم ِ شوهر دار با یک پسر مرسوم نیست. با این حال سعی کردم بهش آرامش بدم و تفهیم کنم می تونه روی کمکم حساب کنه اما مدام تاکید می کرد که من دوست می خوام.
امروز رو هم بهم فرصت داده که فکر کنم و جوابشو بدم. دی شب قبل از خداحافظی گفت اگر جوابم منفی باشه خیانت بزرگی به یک زن تنها کردم و عواقبش به عهده ی خودمه.
راستش من چند تا دوست خوب دارم که ازدواج کردند. هم کسانی که قبل از ازدواج با هم دوست بودیم و بارزترینشون سعیده ی عزیزه و هم کسانی که بعد از ازدواج باهم دوست شدیم مثل ت. و الف. اما با شناختی که از نوع خانواده ها دارم می دونم حتی دوستی ساده و معقول هم بین من و خانم س. پذیرفته نیست. اما مهمتر از اون با شناختی که از خودش دارم می دونم این دوستی اگر ایجاد بشه منحصر به همین دوستی ساده و همفکری نمی شه و چیزهای دیگه ای پشت سرش هست.

خانه تکانی

وقتی داشتم از شهــــرک گلها راهـــــم را به سمت کوچه ی ششممان کج می کردم و محـــــــــو تماشای خانه های زیبای آنجا بودم، یک پسر ِ کارگر افغانی نظرم را جلب کرد. چنان از پنجره به سمت نرده های بیرونی می خزید و دورترین قسمت آنها را تمیز می کرد که خیلی لذت بردم. شماره ی موبایل ِ اوستایش و نرخ تقریبی را گرفتم و با خوشحالی به سمت خانه حرکت کردم. چنــــــــد نفری که پیش از این با ما کــــــار می کردند امسال لقمه ی چرب تر یافته بودند و دیگر به ما وقت ندادند.

آستین ها را بالا زدم. تی شرت کهنه ی آمبروی ِ اصلم را تا کردم و مایع رافونه را برداشتم و با مامان افتادیم به جان ِ دیوارها. دیدن خانه ی برق افتاده لذتی دارد.

وقتی به خانه رسیدم، مستاجر ِ همیشه متوقع مان تماس گرفت که آبگرمکن ایراد دارد. آقای ع. را برای تعمیر بردم، گفت صرف با این است که یک آبگرمکن نو برایشان بخری. این کار را کردم. سرحساب شدم دیدم ماهیانه 200 هزار تومان کرایه می دهدند، و 400 هزار تومان خرجشان می کنیم. به این نتیجه رسیدم که خودمان خانه را تمیز کنیم خیلی کار اصولی تر می شود، و شیک تر است.

می بخشید، حواسم نبود و جای پاراگراف دوم و سوم عوض شدند...