در میان راه طولانی خونه تا مدرسه، بیش‌تر وقت‌ها از گورستانی موسوم به امام‌زاده عبداله، میان‌بر می‌زدم. یک روز تصمیم گرفتم یک قبر در کنار دیوار رو که زیر سایه درختی بود، برای خودم انتخاب کنم. هم استراحت میانه راه بود، و هم فرصتی برای درددل با آدمی که تو را نمی‌شناسد و قضاوتت نمی‌کند. (البته استفاده از لفظ آدم، کمی اغراق‌آمیز است، اما خب این دقیقا همان حسی بود که در آن زمان داشتم).

سنگ شکسته قبر را می‌شستم، و گاهی هم که پول ته جیبم پیدا می‌شد، شاخه‌گلی می‌خریدم و روی سنگ می‌گذاشتم. صاحب قبر، یک خانم بود (که الان اسمش یادم نیست). ولی تصورم این بود که حتما خانم زیبایی بوده، ولی چون در رفت و آمدش مجبور به استفاده از پوشیه بوده، کسی پی به زیباییش نبرده و پس از تحمل سال‌ها تنهایی، بالاخره در کهن‌سالی جان می‌سپارد.

تاریخ وفات روی قبر، هزار و دویست و نود و نه هجری (به‌حروف) نوشته شده بود. عجیب‌ترین قسمت ماجرا، برای من همین سال بود. تصور می‌کردم احتمالا یک انسان متعلق به قرن دوازدهم، حتما شبیه به انسان‌های ماقبل تاریخ بوده و هیچ تشابه ظاهری و فکری با ما ندارد. اما حالا که خودم به سال هزار و سی‌صد و نود و نه رسیدم، نگران تصور آدمی که در سال هزار و چهارصد و نود خواهد زیست، در مورد خودم هستم.

دوست ندارم او، به‌من با ترحم فکر کند، و برای خودش نفس راحتی بکشد که هنوز زنده است، در حالی‌که استخوان‌های من پوسیده شده‌اند. دوست ندارم، بعد از گذشت ده، پانزده سال به این نتیجه برسد که ای کاش من هم در همان سال هزار و سی‌صد و نود و نه زندگی می‌کردم. دلم می‌خواهد از همین الان برایش پیام بفرستم که، حسرت گذشته، مخصوصا این سال‌ها را اصلا نخورد. روزهایی که هم بیماری مرگ‌باری گریبان مردم را گرفته‌بود و هم افسار مردم در دستان عواملی مرگ‌‌بارتر از آن بیماری بود. ای کاش می‌شد برای لحظه‌ای بروم کنارش و بگویم، خواهر یا برادر (احتمالا خواهر) با عصر خود حال کن، و اصلا فکر بازگشت به گذشته را نکن!