چقدر خوب است که آدم ها باهم ساده ارتباط داشته باشند. ساده ی ساده، فارغ از هرگونه حس ِ خوب یا بد. فارغ از تمام حب و بغض ها، افکار خوب یا پلید، قضاوت ها و ملامت ها. چقدر خوب می شود وقتی می بینی حتی یک نفر از این جمعیت چند صد میلونی، خالی فکر می کند، و در همین لحظه است که به پر بودنش حسادت می کنی. راستی قرار بود، فارغ از هر حس ِ خوب یا بدی رفتار کنم.
دلم برای آن تنگ شده بود که در شلوغی ِ شهر هزار رنگ، به عابری لبخند بزنم، و فقط لبخند پاسخ بگیرم. دلتنگ ِ آن بودم که وقتی دست تکان می دهم، برایم دست تکان بدهند، وقتی محبت می کنم، فکر آزار دهنده ای پشت ِ سرش نباشد. وقتی اعصاب ندارم، بد می شوم، خطا می کنم، دستانم به گناه آلوده می شود، نگاهم با مانعی برخورد می کند، گشنه هستم، سیر می شوم و هزاران هزار نقطه و خط مبهمی که همیشه در من وجود داشته است، ذهنیتی به دنبال نداشته باشد.
هوس کرده بودم وقتی از خانمی تقاضا می کنم شماره ی تلفنش را داشته باشم، تصور نکند دنبال آن جایی هستم که بر اثر پرخوری و بی تحرکی فربه شده است یا وقتی خانم دیگری را نگاه می کنم، خیال نکند که خیال می کنم خودش و من را توی رختخواب و یا وقتی دختری که دستپاچه است را تا دستشویی همراهی می کنم فکر نکند الآن است که ببرمش پشت ِ دستشویی و ...
آخ چی می شد اگر آدم ها خیال نمی کردند!؟ با این ها خیال ِ ساده ی بی قضاوت ِ آدم ها را دوست دارم...