داستانک، انتخاب

باز صحبت از انتخاب بود.
باید انتخاب می‌کردم با کاوه کنار خیابان بایستیم و باقالی و لبو بخوریم و سیگار بکشیم و حرف‌های سبک بزنیم و بخندیم، یا با محبوبه به کافه برویم و حرف‌های فلسفی بزنیم و درآخر محبوبه به‌خاطر دوستانش با من دعوا کند.
و ما نه‌ مجبور و محکوم به خودآزاری هستیم، بلکه خودآزاری را انتخاب می‌کنیم...

داستانک؛ توهم

روی ِ سکوهای ِ خانه‌ی  هنرمندان در حال ِ تماشای آدم‌ها نشسته بودم. زمانی‌که درتماشای غریبه‌ها هستم، جزو بهترین لحظه‌هایم است. انسان‌ها جفت‌جفت از مقابلم عبور می‌کردند، می‌خندیدند، حرف می‌زدند، لذت می‌بردند.
نگاهی از درون دنیایم، بیرونم کشید. نگاه ِ دوم، بعدی، بعدی و بعدی. در ابتدا تصور کردم ظاهر نامرتبی دارم، مثلا موهایم آشفته است، دستمالی چیزی به پیشانیم چشبیده است، چشمانم از خیرگی طولانی چپ شده‌اند. اما وقتی مهر و لبخند خاصی در چهره‌ی آدم‌ها مشخص شد، دریافتم که اشتباه می‌کنم.
زمان ِ خروج از خانه، مقابل آینه که ایستاده بودم، از چهره‌ام رضایت داشتم. صورتم در بهترین فرم خود قرار داشت، لباس‌های مورد علاقه‌ام را پوشیده‌بودم، و موهای ِ زبان نفهمم بالاخره در یک جهت خوب، مرتب شده بود. نکند، عابران از چهره‌ی من لذت می‌برند؟

پی‌نوشت: در اینجا شما حس تماشاچیانی دارید که درسالن سینما مشغول تماشای یک فیلم جذاب هستند. همه‌ی دوساعتی که تاکنون صرف کرده‌اید در گرو پلان انتهای فیلم است. و هم‌اکنون، برق سالن قطع می‌شود. والبته دیگر وصل نخواهد شد...

یک توضیح

 در نوشتن ِ تمامی پست‌ها صداقت را تا آخرین لحظه و تا آخرین کلمه رعایت کرده‌ام. این رسالت ِ من است و دینی است که برای رسیدن به آرامش و انتخاب فضای ِ دل‌انگیز وبلاگ، به خود دارم.
پست‌هایی که با عبارت "پندار" و "داستانک" آغاز می‌شوند تنها زاییده‌ی تخیلاتم‌اند و هیچ‌گونه بار حقیقی ندارند. در دسته‌بندی ِ موضوعی ِ وبلاگ نیز، می‌توانید این نوشته‌ها را پیدا کنید...

چرا همیشه پست های من ناتمام است؟

چقدر خوب است که آدم ها باهم ساده ارتباط داشته باشند. ساده ی ساده، فارغ از هرگونه حس ِ خوب یا بد. فارغ از تمام حب و بغض ها، افکار خوب یا پلید، قضاوت ها و ملامت ها. چقدر خوب می شود وقتی می بینی حتی یک نفر از این جمعیت چند صد میلونی، خالی فکر می کند، و در همین لحظه است که به پر بودنش حسادت می کنی. راستی قرار بود، فارغ از هر حس ِ خوب یا بدی رفتار کنم.

دلم برای آن تنگ شده بود که در شلوغی ِ شهر هزار رنگ، به عابری لبخند بزنم، و فقط لبخند پاسخ بگیرم. دلتنگ ِ آن بودم که وقتی دست تکان می دهم، برایم دست تکان بدهند، وقتی محبت می کنم، فکر آزار دهنده ای پشت ِ سرش نباشد. وقتی اعصاب ندارم، بد می شوم، خطا می کنم، دستانم به گناه آلوده می شود، نگاهم با مانعی برخورد می کند، گشنه هستم، سیر می شوم و هزاران هزار نقطه و خط مبهمی که همیشه در من وجود داشته است، ذهنیتی به دنبال نداشته باشد.

هوس کرده بودم وقتی از خانمی تقاضا می کنم شماره ی تلفنش را داشته باشم، تصور نکند دنبال آن جایی هستم که بر اثر پرخوری و بی تحرکی فربه شده است یا وقتی خانم دیگری را نگاه می کنم، خیال نکند که خیال می کنم خودش و من را توی رختخواب و یا وقتی دختری که دستپاچه است را تا دستشویی همراهی می کنم فکر نکند الآن است که ببرمش پشت ِ دستشویی و ...

آخ چی می شد اگر آدم ها خیال نمی کردند!؟ با این ها خیال ِ ساده ی بی قضاوت ِ آدم ها را دوست دارم...

داستانک؛ دل نَشین

همیشه عادت داشت وقتی می رسید، کیف ِ پول و موبایلشو می ذاشت روی میز کوچک کنار ِ صندلیش. روزی که قرار بود برای گرفتــن اولیــن حقوقم به بچه ها نهار بــدم، مجبــور بودم به اون هم تعارف کنــم باهامون بی آد.

هر کسی یه غذایی انتخاب کرد، بچه ها ملاحظه می کردند، معمولا ساندویچ بین چهار، تا چهار و پونصد انتخاب می کردند، اما اون پیتزای شیش و پونصدی انتخاب کرد. خیلی لجم گرفت. وقتی برگشتیم، به محض ِ اینکه از اتاق خارج شد، خیز برداشتم و از کیف ِ پولش، سه تا دوهزاری برداشتم و برگشتم پشت میزم...

داستانک؛ انتخاب

همیشه پای یک انتخاب در میان است. روزی درون یک قابلمه ی بزرگ، اما سیاه و تاریک، و روز دیگر در تُنگ خیلی خیلی قشنگ، اما تنگ ِ تنگ. روزی در پرورشگاه، بین هزاران هزار هم نوع، با وجود ِ بی توجهی آدم ها. و روزی تنها، در خانه ای گوشه ی شهری شلوغ، در میان توجه انسان ها.

و امروز در یک تنگ ِ قلابی ِ قدیمی، که فقط می توانم غلتی بخورم و دوباره برگردم...

ماهی ِ خوشبختی نیستم! چی می شد اگر تنها دقیقه ای از زندگی ام، مجبور به انتخاب نبودم...

داستانک؛ توهم

مستانه فردا برمی گرده. نمی توانم بخوابم. تمام خاطراتمان را طی چند ساعت گذشته مرور کردم. انگار نه انگار که سه سال می گذره و حالا عزیزترین آدم زندگیم از اون ور دنیا داره بر می گرده. تمام این لحظات را با خاطره های قشنگمون سپری کردم، نه تنها علاقه ام کمتر نشده، بلکه حس می کنم از همیشه بیشتر دوستش دارم.

با بهترین کت و شلوار و کراواتم و یک دسته ی گل ارکیده ی مورد علاقه ی مستانه رفتم فرودگاه. مثل همیشه از دید خانواده اش، پشت ستون پنهان شدم. یک موجود حداقل 20 کیلو لاغر شده وارد سالن انتظار شد، افراد خانواده را تک تک در آغوش گرفت و در حالیکه بازوی یک پسر بلند قد ِ بور را گرفته بود همراه خانواده، از سالن انتظار خارج شد.

داستانک؛ این بار من می خواهم برایت مادری کنم.

برای ده سال، ماهی یک نامه نوشتم و پشتشان تمبری لاتین چسباندم. آدرس فرستنده؛ دانشگاه ام پی ال سوییس، نشانی گیرنده؛ خانه ی مامان بزرگ. تمام نامه ها را به جواد ح. سپردم و خواهش کردم هر کدامشان را به فاصله ی یک ماه به اداره ی پست تحویل دهد. گفتم روز موعود با مادرم تماس بگیرد و بگوید که بالاخره اپلای گرفته ام و توان خداحافظی نداشتم و رفتم، اما قول می دهم در هر شرایطی، ماهی یک نامه بفرستم.

حالا تنها پندار ِ لوسمی مثبت، باید خودش را گم و گور کند...

داستانک؛ سهم

مرد، پشت ِ میزش نشسته بود و مدام صغری، کبری می بافت. تمام تلاشش این بود که قرارداد را با حداقل قیمت منعقد کند. از تمام کارمندانش می خواست کمکش کنند. بالاخره موفقیت مجموعه، موفقیت آنها هم بود.

همه کارمندان هم با تمام قدرت کار می کردند، اضافه می ماندند و استراحت کمتری می کردند.

قرارداد با حداقل رقم منعقد شد.

در پایان ماه سه نفر، از هفت کارمند را اخراج کرد، و نیروی جدید با نصف حقوق نفرات قبلی استخدام کرد.

وقتی می تواند پول بیشتری به حساب خودش واریز کند، چرا اجازه دهد دیگران بخورند!؟ کارمند جویای کار هم بسیار است. آدم هایی که حاضرند حتی با رقم کمتر از این هم کار کنند...

داستانک؛ گل فروش

بهار بود و فصل شکفتن ِ گلها. گوشه کنار خیابان هم دستفروشانی که به مردم گل می فروختند زیاد دیده می شد. از اینکه مردم این میراث ِ با ارزش ِ طبیعت را با قیمتی ناچیز به هم می فروختند ناراحت بودم. میان همهمه ی بازار دستانم را در جیب های کناری شلوار ِ جینم فرو برده بودم و با سری پایین، بی توجه، به سمت خانه حرکت می کردم.

شاخه گلی خود را از میان سنگفرش ِ گوشه ی خیابان بیرون کشیده بود. می دانستم چقدر زجر کشیده تا بین این سنگ های وحشی قد بلند کند. و می دانستم کفشان ِ بی خبر عابری، عشق بازیش با آفتاب را برهم خواهد شکست. به آرامی از انتهای ساقه از آغوش ِ نا امن ِ سنگ جدایش کردم و دو دستی در مقابل چشمانم گرفتمش و راه افتادم.

ناگهان گل فروشی که نفهمیدم از کجا رسید، گلم را از دستم ربود و با سرعت گریخت.

چه می دانم. حتما آن را به کسی می فروشد که قدرش را نخواهد دانست. چرا زور ِ من هیچ وقت به گل فروش ها نمی رسد!؟