برف

و تازه می فهمم که
برف خستگی ِ خداست.

آن قدر که
حس می کنی
پاک کنش را برداشته،
می کشد
روی ِ نام من،
روی ِ تمام ِ خیابان ها
خاطره ها...

- گروس عبدالملکیان

خط قرمز

کجای ِ این دنیا می شه
که باتو آروم بگیرم؟
کی می رسی؟
کی می رسی؟
بگو که ساعت بگیرم...

من پشت ِ خط ِ قرمزم
تو پشت ِ شیشه ی قطار
پشت ِ چشای ِ بارونیم
قرار ِ بعدیو بذار...

- علی رضا باران
پویـان بوتـرابـی

عشق و نفرت

از كسانی كه
از من متنفرند ممنونم،
آنها مرا قوی تر می كنند.
از كسانی كه
مرا دوست دارند ممنونم،
آنان قلب مرا بزرگتر می كنند.
از كسانی كه
مرا ترك می كنند ممنونم،
آنها به من می آموزند
هيچ چيز تا ابد ماندنی نيست.
از كسانی كه
با من می مانند ممنونم،
آنها به من
معنای دوست داشتن را
می آموزند...


- کوروش بزرگ

دنیای مجازی

کاش همگی در برخورد با هم یادمون بمونه که پشت خروارها سیم، کابل، و این صفحه های نورانی بزرگ و کوچک در سراسر دنیا، انسان حقیقی نشسته، انسانی که مثل ما از پوست و گوشت و خون ساخته شده، نه از صفحه کلید و سیستم کابل.

بستن یکی از این پنجره های نورانی کمتر از یک ثانیه طول می کشه، درست همون قدری که آزردن کسی طول می کشه. ولی کاش بدونیم پشت همه این اسم های زیبا و زشت کسی هست که دل داره، کسی که آزرده میشه، درد می کشه. کاش یادمون بمونه که همه ی ما آدمها یکجور درد میکشیم. کاش باور کنیم که دوستان مجازی، انسان هایی هستند کاملا حقیقی...


- از صفحه پرفایل مریم ش.

نرو

واسه یه لحظه، چشاتو
از مسیر ِ جاده بردار
تو چشای ِ من نگاه کن،
بعد بگو؛
خدانگـــــــــــــــــــــهدار...

- روزبه بمانی

جوون تر که بودم 1

... به هم قول دادیم
که باهم بمونیم
تاهرجا که می شه،
تاهرجا بتونیم.



ولی من نموندم،
نه اینکه نمی شد.
زدم زیر قولم،
دلم دم دمی شد...


- شعر از سیامک عباسی

نجابت

نجابت اثبات نمیخواهد!
وقتی نگاهت را
از چشمانم،
با شرمی خواستنی میدزدی!

سند نجابتت را
چرخش چشمانت امضا کرد...

- هدیه باقری

ماه

ماه می آد تو خوابم،
می کنه بیدارم
از سحر مست تو،
تا دم ِ افطارم...

- محمد صالح علاء

سجده

رو به تو سجده می کنم،
دری به کعبه باز نیست!

بس که طواف کردمت،
مرا به حج نیاز نیست!

...

مرا به بند می کشی
از این رها ترم کنی،
زخم نمی زنی به من
که مبتلا ترم کنی...
عذاب می کشم ولی
عذاب ِ من گناه نیست،
وقتی شکنجه گر تویی،
شکنجه اشتباه نیست.

- روزبه بمانی

سه راهی

لباس ِ خواب که تنت نمی کنی!؟
با آن پوشش ِ فاحشه وارت،
شب ها،
قبل از خواب،
بوسه ای بر پیشانی ام می زنی
و می گویی؛
تو پرنده ای هستی
که من در قفس قلبم
اسیرت کرده ام.
می خواهی بپری،
ولی من نمی گذارم.

وقتی خواب ما را در برگرفت،
امواجت به گوشم می رسد که؛
" نشسته ای توی ِ سینه اَم
مثل تیر ِ چند پر
نه می شود درت آورد.
نه گذاشت که بمانی"

صبح؛
بعد از تن کردن ِ مانتوای که
مشمول ِ جریمه است،
خیره به من نگاه می کنی؛
گورت را گم کن...

از همیشه بیشتر

باران ِ خزانی می بارد
و بچه های مدرسه
رفته اند،
و به یاد می آوری تنهایی،
و کسی به سراغت نَیآمد.
چی می شد
اگر املایی نبود،
مدرسه ای نبود،
و نمی دانستم نامم را
چگونه باید بنویسم،
و نمی توانستم
ساعت را بخوانم،
و مثل ِ درخت ها
در باران خیس می شدم.
چی می شد اگر
پرنده بودم و تک تک ِ برگ ها را
با منقارم می شمردم،
و به یاد می آوردم
گــُـلی را که در پر ِ پاهایم،
خواب رفته است.
باران ِ خزانی،
خاموش و مه آلود
می بارد،
و تو تنها ایستاده ای
و بال و پری نداری...


- شمس لنگرودی

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

من در این خانه
به گم نامی ِ نمناک ِ علف نزدیکم.
من صدای ِ نفس ِ باغچه را
می شنوم
و صدای ِ ظلمت را،
وقتی از برگی می ریزد.
و صدای،
سرفه ی روشنی از
پشت ِ درخت،
عطسه ی آب
از هر رخنه ی سنگ،
چکچک ِ چلچله
از سقف ِ بهار.
و صدای صاف،
باز و بسته شدن ِ پنجره ی تنهایی.
و صدای پاک،
پوست انداختن ِ مبهم عشق،
متراکم شدن ِ ذوق ِ پریدن در بال
و ترک خوردن ِ خودداری روح.
من صدای ِ قدم ِ خواهش را
می شنوم
و صدای،
پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه ِ کبوترها
تپش ِ قلب ِ شب آدینه،
جریان ِ گل ِ میخک در فکر،
شیهه ی پاک ِ حقیقت از دور...
من به آغاز ِ زمین نزدیکم.
نبض ِ گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با،
سرنوشت ِ تر ِ آب،
عادت ِ سبز ِ درخت...


- سهراب سپهری
منبع تصویر

آتش

این نه آن آب است
کآتش را کند خاموش.
با تو گویم،
لولی ِ لول ِ گریبان چاک!
آبیاری می کنم
اندوه زار ِ خاطر ِ خود را؛
زآن زلال تلخ ِ شورانگیز،
تاکزاد ِ پاک ِ آتشناک...



- مهدی اخوان ثالث (م. امید)


لولی: کولی، بی خانمان.
لول: بی شرم، بی حیا.
تاکزاد: کنایه از شراب.

پندار نخست؛ تُنگ

کاشکی امشب
مثل ِ ماهی
توی ِ تُنگت بودم.
مثل ِ سال های گذشته
مات و گنگت بودم.
کاشکی امشب
مثل ِ عشقای تو
کوتاه می شد.
اونکه باید برسه
این دفعه پیدا می شد...



- فرزاد حسنی

پندار نخست؛ بهار

تمام روز،
در آئینه گریه می کردم.
بهار،
پنجره ام را
به وهم ِ سبز ِ درختان
سپرده بود،
تنم،
به پیله ی تنهاییم
نمی گنجید،
و
بوی ِ تاج ِ کاغذیم
فضای ِ آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود...



- فروغ فرخزاد