برف
برف خستگی ِ خداست.
آن قدر که
حس می کنی
پاک کنش را برداشته،
می کشد
روی ِ نام من،
روی ِ تمام ِ خیابان ها
خاطره ها...
- گروس عبدالملکیان
کاش همگی در برخورد با هم یادمون بمونه که پشت خروارها سیم، کابل، و این صفحه های نورانی بزرگ و کوچک در سراسر دنیا، انسان حقیقی نشسته، انسانی که مثل ما از پوست و گوشت و خون ساخته شده، نه از صفحه کلید و سیستم کابل.
بستن یکی از این پنجره های نورانی کمتر از یک ثانیه طول می کشه، درست همون قدری که آزردن کسی طول می کشه. ولی کاش بدونیم پشت همه این اسم های زیبا و زشت کسی هست که دل داره، کسی که آزرده میشه، درد می کشه. کاش یادمون بمونه که همه ی ما آدمها یکجور درد میکشیم. کاش باور کنیم که دوستان مجازی، انسان هایی هستند کاملا حقیقی...
- از صفحه پرفایل مریم ش.
... به هم قول دادیم
که باهم بمونیم
تاهرجا که می شه،
تاهرجا بتونیم.
ولی من نموندم،
نه اینکه نمی شد.
زدم زیر قولم،
دلم دم دمی شد...
- شعر از سیامک عباسی
لباس ِ خواب که تنت نمی کنی!؟
با آن پوشش ِ فاحشه وارت،
شب ها،
قبل از خواب،
بوسه ای بر پیشانی ام می زنی
و می گویی؛
تو پرنده ای هستی
که من در قفس قلبم
اسیرت کرده ام.
می خواهی بپری،
ولی من نمی گذارم.
وقتی خواب ما را در برگرفت،
امواجت به گوشم می رسد که؛
" نشسته ای توی ِ سینه اَم
مثل تیر ِ چند پر
نه می شود درت آورد.
نه گذاشت که بمانی"
صبح؛
بعد از تن کردن ِ مانتوای که
مشمول ِ جریمه است،
خیره به من نگاه می کنی؛
گورت را گم کن...
من در این خانه
به گم نامی ِ نمناک ِ علف نزدیکم.
من صدای ِ نفس ِ باغچه را
می شنوم
و صدای ِ ظلمت را،
وقتی از برگی می ریزد.
و صدای،
سرفه ی روشنی از
پشت ِ درخت،
عطسه ی آب
از هر رخنه ی سنگ،
چکچک ِ چلچله
از سقف ِ بهار.
و صدای صاف،
باز و بسته شدن ِ پنجره ی تنهایی.
و صدای پاک،
پوست انداختن ِ مبهم عشق،
متراکم شدن ِ ذوق ِ پریدن در بال
و ترک خوردن ِ خودداری روح.
من صدای ِ قدم ِ خواهش را
می شنوم
و صدای،
پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه ِ کبوترها
تپش ِ قلب ِ شب آدینه،
جریان ِ گل ِ میخک در فکر،
شیهه ی پاک ِ حقیقت از دور...
من به آغاز ِ زمین نزدیکم.
نبض ِ گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با،
سرنوشت ِ تر ِ آب،
عادت ِ سبز ِ درخت...
- سهراب سپهری
منبع تصویر