تاثیر ادکلن خوب

وقتی یک کارمند ساده بودم (الان هم هستم) و یکی از مدیران شرکت بالای سرم می‌آمد و از بالا نگاهم می‌کرد و محل سگ به‌م نمی‌گزاشت و از روی اجبار چند کلمه حرامم می‌کرد، فکر می‌کردم خب به درک! لیاقت شعورش همین است. اصلا من را چه به ارتباط با چنین انسان متحجر و دونی!

وقتی‌که تلاش‌هایم برای جلب نظر دختری با چشم‌های روشن، روی گشاده و لب‌خندی زیبا، داشت که نتیجه می‌داد، همان مدیر اتو کشیده‌ی همیشه کت و شلوارپوش و شش‌تیغ، با سنی دوبرابر من، پیشنهاد ازدواجش را ارائه کرد و ...

بلی. سنت کهن دنیا. باز به وقوع پیوست. و کشتی جوان عاشق فقیر، باز به گل نشست.

حالا سال‌ها گذشته و من هنوز یاد نگاه مدیر ارشدی می‌افتم که کم‌کم دنیا را، از روی مجازیش برایم به‌سمت حقیقت بازگرداند.

فقط سپاس

شما نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی من هستید. درحالی‌که همیشه به‌شکل غیرمنصفانه‌ای بیشتر غم‌هایم را برایتان آورده‌ام، همیشه موج محبت شما دلم را گرم کرده، و قدمم را محکم. به غیر از همکاران شرکت قبلی، هیچ کس، حتی یک نفر، از اتمام دوره کارم خبر نداشت به جز شما. البته این مسئله‌ی مهمی بود که ماه‌ها پیش و با تعویض دولت و روی کار آمدن سرپرست جدید قابل پیش‌بینی بود و همه می‌دانستیم این حقیقت دیریازود گریبانمان را خواهد گرفت. به هرحال شرکت ماهم از جمله‌ی گند کاری‌های دولت پیشین بود.
الان هم آمده‌ام سنت‌شکنی کنم و بگویم فردا روز اول کاری جدید است. برایم دعا کنید. این کار کمی تخصصی‌تر است، برایم آرزو کنید از پس مسوولیت‌ها بربی‌آیم و دوستان خوبی پیدا کنم. شیرینی شما هم محفوظ است...

انگشت زندگی



بعد از آن‌که دستم با سرقلیانی ِ سفالی برید، و گوشتم زد بیرون، تازه دریافتم مرد بودن فقط به این نیست که شب‌ها در خانه را با پا باز کنی و خریدهایت را پهن کنی روی میز نهارخوری و فریاد بزنی مامان دیگه چیزی نمی‌خوای؟
من که تابه‌حال سنگین‌تر از قلم برنداشته بودم، و پوست ِ لطیفم کوچک‌ترین جراحتی برنداشته بود، فهمیدم یکی از نشانه‌های مرد بودن دلداری دادن اطرافیان ِ نگرانت است وقتی نیمی از انگشتت در اختیارت نیست و می‌خواهی فریاد بزنی و مجبوری بخندی.
فهمیدم هیچ‌کار خداوند بزرگ بی‌حکمت نیست. واقعا نمی‌دانستم ماجرای تعدیل دوباره‌ام را چگونه برای مادر بازگو کنم. حالا باخیال راحت دوهفته فرصت دارم یک گوری پیدا کنم و درونش پنهان شوم. مادرم به‌هیچ عنوان بی‌کاریم را برنمی‌تابد و اکنون تصور می‌کند شرکت فهیممان شاه پسرش را 15 روز استعلاجی میهمان کرده است...

نان بی‌آر، کباب ببر

یک روزی از گذشته، و یا حتی همین امروز، انجامش داده‌ایم. بارها و بارها. دست را بی‌آور، بگذار روی ِ دستم. حالا وقتش است دستت را بکشی وگرنه کباب خواهی شد. باید دست‌ها را برمی‌گرداندی، و می‌زدی، باید سریع دست‌ها را می‌کشیدی که نخوری!

بلی دوستان، این تمرین ِ حقیقت ِ تلخ ِ زندگی ماست. تمرینی که از بچگی انجامش داده‌ایم، تمرین آن‌که بدانیم باید دست‌ها را برگردانیم تا بی‌آموزیم انسان‌ها در کسری از ثانیه برمی‌گردند، از این رو به آن رو می‌شوند و رنگ عوض می‌کنند. باید سریع برگردانیم و از رویی به روی ِ دیگر شویم تا یاد بگیریم، اگر رو عوض نکنیم می‌بازیم. سریع دستانمان را می‌کشیدیم تا تمرینی شود، سریع عقب بکشیم تا سرخ نشویم، کباب نشویم...


سپاس از میثم عزیز.

شمارش معکوس از 20

روزهایی را به یاد می‌آورم که آماندا تلفن می‌کرد: "بی‌آ کارت دارم." و یک لیوان شاتوت مابین ِ دست و کمرم مخفی می‌کرد و می‌گفت: "ببخشید نی‌اومدم اونجا، به اندازه‌ی همه نبود." و من روی ابرها بازمی‌گشتم می‌نشستم پشت میزم.1 روزهایی خاطرم است که مریم قاف. به نحوی از حالم مطلع می‌شد، و اگر شانس می‌آوردم و در سالن غذاخوری می‌دیدمش با نگاهش انرژی می‌گرفتم.2 یک وقت‌هایی هم بود که بدون نیاز به آماندا، مریم قاف، مریم خ. یا ساناز، پسری داشتیم به اسم ِ یاسر که می‌رفتیم کنار صندلی‌اش می‌نشستیم و از موضوع‌هایی صحبت می‌کردیم که در حالت عادی، گفتگو درموردشان ممکن نبود.3
این روزها همه چیز درهم‌گسیخته است. دیگر محبتی نمی‌بینم که نتیجه‌اش خواب‌های عجیب و غریب شب‌ها شود، و تصور کنم خبری است و فردایش رفتارهای نامعقول بروز دهم. آماندا به شکل مشهودی بی‌توجهی می‌کند. چون خوب می‌داند به او علاقه دارم، و خوب می‌داند به توجه نیاز دارم، و خوب می‌داند که می‌دانم اوهم به من علاقه‌مند است. منتهی اخم می‌کند چون دستم برایش رو شده است و این لورفتگی اصلا چیز ِ خوبی نیست. مریم قاف. هم تابع ِ قوانین ِ آماندا است. نمی‌دانم چرا دیگران تصور می‌کنند حالا که من آدم ِ خنده‌رویی هستم و با همه به‌راحتی دوست می‌شوم و ارتباط برقرار می‌کنم و به‌راحتی می‌توانم انسان‌های ِ موردنظرم را دوست بدارم، در مواقع ِ دلخوری باید بی‌توجهی و اخم و تخم تحویلم دهند. ای کاش می‌دانستند این روش متنبه‌ام نمی‌کند. شاید از حس‌ام نسبت به آدم‌هایی که دوستشان دارم، دست برندارم، اما نمی‌توانم برخورد قهری آن‌ها را هضم کرده و رفتار مناسب‌تری نشان دهم. از این به بعد سلام بی سلام، نگاه ِ خاص و محبت‌آمیز، بی نگاه ِ خاص و محبت‌آمیز، ابرازعلاقه، بی ابراز علاقه، توجه بی‌توجه. و برایم اهمیتی ندارد که در رستاخیز ِ دل ِ آدم‌هایی که دوستشان دارم ولی بامن محبت‌آمیز رفتار نمی‌کنند، چه می‌گذرد.




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- در این‌جا قصد نداشتم به شکمو بودنم اشاره کنم.
2- در این‌جا قصد نداشتم به نیازم مبنی بر توجه اطرافیانم اشاره کنم.
3- در این‌جا قصد نداشتم به فقدان بزرگ محل ِ کارم، رفتن بهترین دوستم، یاسر اشاره کنم.

+ قوانین مورفی

نمی‌دونم می‌دونین یا نه که شرکت ما درحال ِ انفجاره و همه‌ی کارکنان یکی یکی خداحافظی می‌کنن.
در بین ِ جمع ِ هفده، هجده نفری ِ واحد ِ ما، یکی دونفر هستن که به‌واقع یُبس تشریف دارن، و من شیطون رفت تو جلدم و باخودم که محاسبه می‌کردم گفتم خداکنه ریزش ِ نیروها از اینا شروع بشه.
دست ِ روزگار هم به حرف ما گوش کرد، و تنها دوست صمیمی‌م فردا، اولین نفری خواهد بود که خداحافظی می‌کنه. دوستی‌ای که مدت‌ها بود برای ِ اومدنش انتظار کشیده بودم، و خیلی زود فردا تلویحا به‌پایان خواهد رسید...

نامه‌ای برای همکاران

هوای ابری در ابتدا شاید کمی غصه به دل ِآدم بندازه، ولی خیلی زود، وقتی که از چشمامون رد می‌شه و به قلبامون می‌رسه، هویت ِ اصلی ِ خودش رو نشونی می‌ده. وقتی قلب‌ها به تپش در می‌آد و ما وسط ِ جنگ ِ بی‌رحمانه‌ی دود و ماشین و آهن به یاد ِ هم‌دیگه می‌افتیم. آدمای مهربونی که یه روزی کنارمون بودن، خیلی خیلی نزدیک و ما درگیر خودمون بودیم و مهربونی ِ همو نمی‌دیدیم.

هویت ِ ابر، بارون و پاییز اینه که انسان رو به یاد چیزهای ِ دل‌پذیر ِ نداشته‌اش می‌ندازه.

هر روز چند نفر برای خداحافظی به طبقه‌ی چهارم می‌آن. هرکی می‌رسه، هرکی رو غمگین می‌بینیم، ناخودآگاه دلمون می‌لرزه و به خودمون می‌گیم یعنی فلانی هم داره می‌ره؟

 تازه می‌فهمیم چه جمع ِ صمیمانه‌ای داریم، ارتباطی که تصور می‌کردیم محدود به همکاری‌های حرفه‌ای می‌شه، حالا خیلی بیشتر از تعدیل‌ها و خداحافظی‌های کاری داره آزارمون می‌ده. گفتم جمعی داریم، چون معتقدم، این جمله همیشه می‌تونه یک جمله‌ی استمراری باقی بمونه. مهربونی چیزی نیست که هرکسی بتونه به ما بده، این حسی که نسبت به‌هم داریم رو نه خ. به ما داده، و نه کاف. می‌تونه از ما بگیره.

من اما خیلی از اتفاق‌های روزهای اخیر خوشحالم، فهمیدم تو جمعی هستم که آدم‌های تشکیل‌دهنده‌اش این‌قدر همدیگرو دوست دارن. خیلی بیشتر از اونی که نگران مشکلات کاریشون باشن، نگران ِ دوری از هم و برهم‌زدن این فضای صمیمیت ِ قشنگن، و دونستن ِ این نکته، حال ِ منو خیلی خوب می‌کنه.

با این ویویی که شرکت ما در اختیارمون قرار داده، می‌تونیم کنار پنجره‌ها بایستیم، پاییز رو نگاه کنیم و از فکر کردن به وجود آدمای مهربون اطرافمون، انرژی بگیریم.

ساختمان شماره‌ی بیست

منهای ِ چهارطبقه از سطح ِ زمین دور شده‌ایم. همه‌ی آقایان و خانم‌های ِ مهندس با ژست ِ همیشگی ردیف نشسته‌اند. پا روی پا انداخته‌اند و برای هم قیافه می‌گیرند. این حالت نشستن، نگاه کردن و رفتار نشان دهنده‌ی سطح ِ دانش و اطلاعاتشان است. هرکدام مفتخرند که خیلی می‌ارزند، حقوق‌های چند میلیونی و سوابق درخشان ِ کاری. باد ِ غبغب‌شان را توی ِ صورت ِ هم تف می کنند و دوباره جمع می‌کنند. هوا گرم است. همه آمده‌اند. کورسوی ِ امید در چشمشان دیده می‌شود. مهندس علی خ. وارد می‌شود. قیام می‌کنند. مهندس علی خ. با لبخند همیشگی پشت ِ تریبون می‌رود. با اعتماد به‌نفس و صلابتی که از او سراغ داریم شروع به صحبت می‌کند. همه بیشتر امیدوار می‌شوند. "ما یک خانواده‌ی 1600 نفری هستیم، درست است که سال گذشته همین موقع تعدادمان به 2000 نفر می‌رسید، اما اجازه نمی‌دهیم از این کمتر شویم..."
من جزو سرپایی‌های ِ انتهای ِ سالن هستم. مهندس علی کاف. وارد می‌شود. کنار ِ دستم می‌آید و با اشاره‌ی دست، به طرز ِ مدیرانه‌ای اشاره می‌کند کنار بروم و اجازه دهم کنارم بـ ِایستد...
مهم نیست که آقای ِ مهندس علی کاف. بعد از سخنان آقای مهندس علی خ. چه نطقی کرد. و چه بلایی برسر ِ ریخت ِ همکارها درآورد. مهم این است که وقتی برای اهدای ِ تابلوی ِ امضای ِ یادگاریمان به‌خدمت علی آقای ِ خ. رسیده بودیم، از چشمانش دلم لرزید. می‌خندید ولی گریه می‌کرد. اشک نداشت، چشمانش قرمز نبود، اما لب‌هایش گریه می‌کردند. دلم برای اولین‌بار به حال ِ از ما بهتران هم سوخت. من ایشان را دوست داشتم. اخلاق مزخرفی داشت اما این کاره بود. هوای همه راهم داشت و خیر می‌رساند. جریمه می‌کرد و از جریمه شدن دلخوری خاصی برایمان باقی نمی‌گذاشت. با رفتن ایشان یک پروژه‌ی 2.2 میلیارد دلاری به‌زمین خورد و از فردا به این امید به ساختمان شماره‌ی بیست می‌رویم که ما را یک‌روز، حتی یک‌روز دیرتر جارو کنند و در خیابان بی‌اندازند...

بهار مجازی

همه چیز آرام است. یک آرامش ِ مجازی ِ دروغین. نه اینکه همه ی مجازی ها، دروغین می شوند، اما مجازی ها، همیشه یک ناحقیقتی ِ بزرگ در خود جای داده اند، اگر نخواهم بگویم "دروغ". این آرامش های مجازی منتظر تلنگری کوچک‌اند. آرامش ِ هوای بهار را تلنگری تبدیل به توفان (طوفان تازی است) می کند. گرد و خاکی همراه ِ توفان ِ بهاری است که به آرامش و تمیزی ِ خانه هایمان هجوم می آورد و پنجره هایی که در بهار همیشه بازند و گرد و غبار را به داخل راه می دهند. مقدمه چینی ِ زیادی کردم که بگویم این روزها آرامش ِ مجازی ِ قلب من، برهم ریخته و اسیر توفان ِ بهاری شده است. حالا با این همه ادعای تجربه نمی دانم با گرد و خاک ِ وحشی ِ از بیرون آمده و نشسته به در و دیوار ِ دلم چه کنم...

پلکان

http://www.siasatrooz.ir/images/docs/000080/n00080128-b.jpg

از همه چیز راضی هستم. شب ِ خیلی خیلی خوبی بود. با آدم های خوبی بودم، یک تئاتر محشر دیدم و کلی انرژی گرفتم. حتی اگر یک شب گرم و پر حرارت ِ کافه نمایش، در کنار علی و محسن را از دست داده باشم.
دیدن ِ دانیال حکیمی در لحظه من را به یاد "ملودی ِ شهر بارانی" انداخت. آنقدر خیره کننده روی صحنه هنر نمایی کرد که بازهم احساساتی شدم و در چند لحظه ی حیاتی از بازی ایشان - نه نمایشنامه - اشکم جاری شد. افسوس که هنر این مرد، در سینما و تلویزیون اصلا به چشم نمی آید. ای کاش می توانستم در این دوشب باقی مانده، یک بار دیگر پلکان را ببینم...

چاله های خیابانی

افسانه امروز لنگان لنگان از مقابل سیمایم عبور کرد. نزدیک رفتم و گفتم؛ خدا بد نده افسانه جان. گفت بد نبینی پندار، داشتم می رفتم پایم توی یک چاله رفت و مو برداشت.

خیلی جالب بود. مدتی قبل هم الناز، یکی از همکارهای دیگرمان، چاه عمیق ِ میان ِ خیابان را ندیده، و در آن سقوط می کند. بنده ی خدا چند قسمت از پایش شکست و مجبور به عمل جراحی شد.

به افسانه گفتم؛ اینکه شما دخترها، چاله چوله های ِ پرتعداد ِ خیابان های ِ شهر را نمی بینید دلیلی ندارد جز حضور ِ پسرهای ِ خوش تیپی ِ همچون من، که اجازه نمی دهند لحظه ای مقابل ِ پایتان را نگاه کنید...

از خیال تا حقیقت

چندی پیش وقتی برای گرفتن ِ مرخصی ِ اولین جلسه ی دادگاه پیش رییس رفتم و گفتم مشکلی دارم، پاسخ داد؛ نه به عنوان رییس، به عنوان یک دوست، یک برادر بزرگتر، می توانی روی ِ من حساب کنی. این حرف آقای مهندس میم. خیلی برایم قوت ِ قلب بود. نه اینکه بخواهم روی کمکش حساب کنم ولی روحیه گرفتم.
در راه ِ طولانی بین محل کار تا خونه ی قشنگ و گرممون به این فکر می کردم اگر مهندس میم تصمیم به فروش ماشینش بکند و با شرایط عالی، جوری که از پس خرید بربی آم به من واگذار کند، به گفته ی خود جامه ی عمل پوشانده است. تصور می کردم مثلا بیست میلیون ِ پیش پرداخت را به شکل نقدی دریافت و مابقی پنجاه میلیون تومان را سالی پنج میلیون دریافت کند چه خوب می شود. مدتی با این رویا سرگرم بودم و دنبال راهی تا شرایط را مطرح کنم.
یک روز دیدم آقای مدیر با کیف چرمی فوق العاده شیک و جدیدش وارد شده است. سریع بعد از تبریک به اتاقش رفتم و گفتم که کیف قبلی که یک برند خیلی معروف ِ گران قیمت بود، را خریدارم. بعد از کلی مذاکره و چانه زنی کیف را خریدم. هرچقدر پول همراهم بود به عنوان پیش پرداخت ارئه و قرار شد مابقی را پایان ماه پرداخت کنم. در سودای یک معامله ی پرسود بودم که از مقابل فروشگاه همان برند رد شدم و نگاهی به قیمت ها انداختم و تازه فهمیدم چه کلاه ِ گشادی سرم رفته است.
این است فاصله ی رویا تا حقیقت. رویایی که می توانم ماشین گران قیمت مهندس را با شرایط خوب خریداری کنم و واقعیت معامله ی کوچکی که تا سود ایشان حاصل نشد، راضی به دست دادن و اتمام قرار نشد...

محسن

یکی از رفقا توییت ِ دزدی قشنگی کرده بود. نوشته بود، آدم ها مثل ِ عکس می مونن، هرچی بزرگشون کنی کیفیتشون بیشتر می آد پایین. به این حرفش کاملا اعتقاد دارم، اما مشکل اینجاست که نمی تونم عمل کنم. مشکل من اینه دوس دارم آدم های اطرافم همه بزرگ باشن. دوس دارم تیرگی هاشون رو ندیده بگیرم. پاک کنم. مشکل ِ من اینه که یه دل ِ لامروت ِ بی رحم دارم که نمی تونم از کسی دست بکشم یا اطرافیانم رو ناراحت ببینم. تا با یکی از دوستانم کل کل می کنم، پس از مدت کوتاهی چنان عذاب وجدان به روحم رخنه می کنم که بی درنگ زنگ می زنم و منت کشی می کنم. اجازه بدین قبل از تموم شدن این پست به محسن زنگ بزنم.

خب. تموم شد. همه ی حرف های بالا رو انکار می کنم. تمام...

مهر

امروز توی مترو موقع برگشت، وقتی به تکیه گاه ِ شیشه ای مخصوص ِ مسافرین تکیه داده بودم، وقتی حسابی سفره ی دلمو پیش محسن باز کرده بودم و احساس ِ سبکی می کردم، وقتی با گوشی ِ تلفن ِ همراه فرسوده ام، از وبلاگ های ِ مورد علاقه ام بازدید می کردم، وقتی سعی کردم برای یکی از دوستان عزیز که اسمم را توی پستش برده بود، کامنت بنویسم و موفق نشدم، وقتی غمباد گرفته بودم و حتی نای نگاه کردن به صورت ِ مردم را نداشتم، نای ِ نگاه کردن و حس ِ هیجان انگیز حدس زدن ِ درد ِ دل ِ مخفی ِ هریک از آدم ها از روی شکل صورتشان. وقتی برای هزارمین بار خودم و آقای ِ شاکی را به محکمه بردم و برای هزارمین بار برای خودم رای به برائت صادر کردم، وقتی مثل همیشه، حتی با این حال خراب به پیرمرد خسته ی بغل دستی لبخند زدم، وقتی دلم نی آمد به خانم ِ جوانی که زل زده بود توی چشمهای خسته ام با این حال ِ خراب چشمک نزنم، وقتی هنگام فکر کردن مثل همیشه صدای مشاجره ی چند نفر به گوشم می رسید، به این فکر کردم خدا رحمت کند مهدی سهیلی فقید را که گفت:

حرفی که مهر نیست در آن، ناشنیده باد
دستی که نیست دست ِ محبت، بریده باد...