داستانک، انتخاب

باز صحبت از انتخاب بود.
باید انتخاب می‌کردم با کاوه کنار خیابان بایستیم و باقالی و لبو بخوریم و سیگار بکشیم و حرف‌های سبک بزنیم و بخندیم، یا با محبوبه به کافه برویم و حرف‌های فلسفی بزنیم و درآخر محبوبه به‌خاطر دوستانش با من دعوا کند.
و ما نه‌ مجبور و محکوم به خودآزاری هستیم، بلکه خودآزاری را انتخاب می‌کنیم...

شوخی

آنتوان چخوف در یکی از داستان‌های کوتاه معروفش از ابراز علاقه‌ی نامفهوم مردی به دختر مورد علاقه‌اش نوشته. نحوه‌ی شرح داستان، این برداشت را به خواننده می‌دهد که روش مرد برای ابراز علاقه از روی شیطنت است.
من بارها این داستان را خوانده‌ام. ابتدا تصور کردم که این‌گونه است و با یک مرد شیطان طرف هستیم. از همان مردهایی‌که تعدادشان کم نیست و علاقه دارند سربه‌سر خانم‌ها بگذارند. اما پس از مدتی دریافتم این آقا جزو گروهی از مردان است که اتفاقا تعدادشان از دسته‌ی شوخ‌طبع ها بیش‌تر است. مردانی‌که تکلیف‌شان با خودشان مشخص نیست. می‌خواهند و نمی‌خواهند. می‌گویند و نمی‌گویند. و سرانجام همه‌ی علاقه‌شان بر سر نگفتن بر‌هم می‌خورد...

مرجی ساتراپی

یک‌زمانی اتاق جدا نداشتم و با خواهرم و برادرهام توی هال می‌خوابیدیم. اگر هرکدام از ما بی‌خوابی به‌سرش می‌زد، ان‌قدر باید چشمانش را روی هم فشار می‌داد تا خوابش ببرد. اجازه نداشتیم تلویزیون ببینیم، چون صداش بابا رو بیدار می‌کرد. روشن‌کردن چراغ برای خوندن کتاب یا مجله‌ هم ممنوع بود. بعد از مدتی موفق شدم واک‌من دسته‌دومی بخرم که متاسفانه صدای غلتک‌هاش بیش‌تر از صدای خروجی هدفن باعث آزار و پریدن خواب اطرافیان می‌شد. وقتی موفق شدم اولین تلفن همراهی که می‌شد توش فیلم نگاه کرد رو بخرم اتاق جدا داشتم و همه‌ی امکانات گذراندن بی‌خوابی‌های طولانی در دسترسم بود. اما به‌تلافی گذشته‌ها تماشای فیلم در موبایل و زیر چراغ خاموش اتاق به علاقه‌مندی‌ها و بعده‌ها جزو عادت‌هام تبدیل شد.

پرسپولیس مرجان ساتراپی که غصه‌ی دل‌پذیری از ایران هم‌عصر ما، شادی خلاقیت یک فیلم‌ساز هم‌وطن و لذت عبور از گذشته رو به من می‌داد جزو اولین‌ها بود...

ترس از خواب

تهران مثل یک کارمند نگون‌بخت است که از ترس اجاره‌خانه و مخارج آخر ماه تا سحر بیدار مانده، و نگران است که اگر بخوابد، صبح خواب بماند و دیر برسد اداره. بلی، از این‌روی تهران یک شهر همیشه بیدار است...