راستش یاد روابط عاطفی قدیم افتادم. مخصوصا وقتی وصل میسر نمی‌شد. در سال‌های ابتدای جوانی، وقتی حس تعلق به‌کسی پیدا می‌کنی، هم جهان برایت بسیار زیبا می‌شود و هم دوری، اثر عمیقی بر روح و جسمت خواهد زد. حال اون روزها را خیلی خوب به‌خاطر دارم، تیرکشیدن قلب از پایین قفسه سینه تا حلق و سوزاندن مسیر بین راه...

خلاصه، وقتی انسان‌های متفاوتی روی زمین دیدم، همان حس‌ها به‌سراغم آمد. این‌همه مهربانی، یک‌جا، حتما بلایی بر سرم خواهد آورد. مثلا خانم گریس، در شب شنبه هتل شرایتون. وقتی ریسپشن‌ها بسیار سرشان شلوغ بود و ما را منتظر دید، به سمت‌مان آمد. ما چون رزرو را از دست داده‌بودیم، نگران هزینه‌ها بودیم. آمد و مناسب‌ترین حالت ممکن، هم از نظر رفاهی و هم از نظر مالی را برایمان پیدا کرد.

یا دختری در خیابان نانجین، وقتی میان شلوغی مفرط اون‌جا، هنگامی‌که کیف پولم را درآوردم، پاسپورتم افتاد، به‌سمتم دوید و پاسپورت را تحویلم داد.

یا مردی در شنزن که یک‌ساعت وقتش را هدر داد که تاکسی پیدا کنیم.

مردمی که همه‌شان لبخند می‌زنند، مودب هستند و هوای هم را دارند...

جمعیت چین، قریب به بیست برابر جمعیت ماست. قصد اشاره به رشد تولید و تکنولوژی آن‌ها ندارم، چطور با این جمعیت ان‌قدر منظم و مهربان کنار هم زندگی می‌کنند!؟

وقتی به لبخند و مهربانی‌شان فکر می‌کنم، همان حس دوران جوانی به‌سراغم می‌آید. همان حسی‌که بازتاب یک فقدان بود. فقدان بزرگی مثل مهربانی و تعامل اجتماعی...