تاثیر ادکلن خوب
وقتی یک کارمند ساده بودم (الان هم هستم) و یکی از مدیران شرکت بالای سرم میآمد و از بالا نگاهم میکرد و محل سگ بهم نمیگزاشت و از روی اجبار چند کلمه حرامم میکرد، فکر میکردم خب به درک! لیاقت شعورش همین است. اصلا من را چه به ارتباط با چنین انسان متحجر و دونی!
وقتیکه تلاشهایم برای جلب نظر دختری با چشمهای روشن، روی گشاده و لبخندی زیبا، داشت که نتیجه میداد، همان مدیر اتو کشیدهی همیشه کت و شلوارپوش و ششتیغ، با سنی دوبرابر من، پیشنهاد ازدواجش را ارائه کرد و ...
بلی. سنت کهن دنیا. باز به وقوع پیوست. و کشتی جوان عاشق فقیر، باز به گل نشست.
حالا سالها گذشته و من هنوز یاد نگاه مدیر ارشدی میافتم که کمکم دنیا را، از روی مجازیش برایم بهسمت حقیقت بازگرداند.
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 20:57 توسط پندار پارسا
|
تنهايى