اول این‌که خوب می‌دانم این پست نمونه مناسبی از مردم نیست، اما حداقل توازن مثال‌های موجود در این پست، به‌نظرم با میانگین جامعه ایرانی برابری می‌کند.

خب، برویم سر اصل مطلب. یکی از برنامه‌های همه‌ساله‌ی نوروزی من تماشای چهار قسمت از گروه شماره ۱۰ سری کانادای بفرمایید شام است. بله، درست شنیدید. البته قصد دارم که بگویم هربار پس از دیدن تمام چهار قسمت، مجموعه‌ای از حسرت‌ها و بایدها و نبایدها و تحلیل‌ها و انکارها به‌سراغم می‌آید. این کاملا درست است اما بازهم منظور ندارم لذت تفریح تماشای این برنامه را فارغ از همه مسایل مذکور، منکر شوم. 

البته برنامه، ذاتا و فی‌نفسه جزو برنامه‌های سبک به‌شمار می‌رود. اما شخصا اعتقاد دارم که حتی دانشمندان و فلاسفه هم به تماشای برنامه‌های سبک نیاز دارند. محلی برای فعالیت حداقلی مغز و تفریح و استراحت آن. 

من با تماشای چنین برنامه‌هایی اما بیش‌تر تحلیل می‌کنم و چون این مجموعه‌ها را کاملا در گرو آحاد مردم می‌بینم، کنکاش آن برایم جذاب‌تر است.

پیشنهاد می‌کنم حتما قسمت گروه دهم بفرمایید شام کانادا را تماشا کنید. گروهی که چهار جوان نوپای هجده ساله کنار هم جمع شده‌اند. جوان‌هایی که شاید بخشی از زندگی محدود خودشان را در ایران نبوده‌اند، اما به‌هرحال خلق و خوی ایرانی دارند و خلصت درونی‌شان بازتاب خصلت درونی جامعه‌ی ماست.

روند برنامه که در قالب یک مسابقه است را همیشه در شرکت‌کننده‌ها دیده‌اید. حالا در این گروه ببینید و مقایسه کنید. به وضوح درخواهید یافت که دقیقا یک مرد میان‌سال در میانه‌ی ایران را با یک نوجوان مقایسه خواهید کرد. پیشرفت رو به‌زوال نمادهای مثبت شخصیتی با گذر زمان و تجربه‌ی تلخی‌ها و شیرینی‌های روزگار. این هنوز هم برای من ناشناخته‌است که چرا در ایران، با گذر از تجربه‌های سخت، به‌جای پیوستگی نورون‌های شخصیتی، به واژگونی و گسست آن می‌رسیم؟ چرا فقط در ایران؟