من عاشق مناسبت‌های خصوصی‌م و به همان اندازه متنفر از این‌که آدم‌ها از هزار اتفاق ِ پیرامون‌شان جدا شوند، و دست‌جمعی درمورد یک موضوع خاص بنویسند.

حتما ام‌شب یک پست کوتاه، در مورد پدرتان نوشته‌اید. حالا چه روی صفحه‌ی مجازی‌تان، و چه توی ذهنتان.

دومین موردی که درباره‌‌ام صدق می‌کند، این است که به مناسبت‌های مذهبی کاری ندارم. البته همیشه از تجلیل پدر و مادر استقبال می‌کنم اما حوصله‌ی فکر به یک ارتباط ِ بی‌ربط و تعمیم دو موجودیت ِ متضاد ندارم.

همین‌طور به‌اندازه‌ی کافی قدرت دارم که یک نوشته‌ی سوزناک، در مورد فقدان پدر و حسادت به شما بنویسم، و حداقل خودم را احساساتی کنم.

نمی‌خواهم تکرای و کلیشه‌ای بنویسم. اما ام‌روز که یزدان را با چشم‌های اشک‌بار، نشسته روی نیم‌کت ِ کنار خیابان دیدم، وقتی دستم را روی سرش کشیدم و انرژی ِ داغش را دادم توی بدنم، فهمیدم باید در یک مکان ِ مقدس، در مورد یک قدیس بنویسم.

حالا خیالم راحت شد.

بروم پی ِ کارم و به این فکر کنم که گاهی، یک نگاه می‌تواند تمامی دنیایم را ویران کند، و خیلی قشنگ و منظم، از نو بسازد و باید فردا زیر ِ خاک ِ سرد، سراغ ِ آن نگاه را بگیرم...