از آخرین روز ِ ملال آور ِ کاری ِ سال کهنه، خسته و کوفته بازمی گردی. همه چیز سرجاشه. خونه تمیز و مرتبه و همه چیز برق می زنه. از همه مهمتر، اتاقته، که پس از یک سال خاک خوردن و ورود گرد و غبار از هزاران منفذی که داره و دود بخاری ِ بدون دودکشی که از روی جاتنگی نزدیک به سقف جاسازی کرده بودی، تکونده شده و حالا بعد از این روز خسته کننده می چسبه نگاش کنی، توش لباساتو دربی آری و بپری توی حمام و یک دوش آب ِ گرم ِ جانانه و سپس با صدای موزیک ساعت های طولانی رو داخل حمام سپری کنی.
بعد از حمام، رمان ِ مورد علاقه تو برداری و روی ِ تخت ِ نازنینت دراز بکشی و بخونی و به هیچ چیز فکر نکنی...
روز ِ بعد، به خاطر سپــــری کردن یک خواب ِ عمیق و سرشار از آرامش، سرحال ِ سرحالی و تـــوپ ِ تــــوپ، می خوای برنامه ریزی کنی، برای یک سفرعالی. سفر به جایی که مورد علاقته. جایی که هم بتونی آثار ِ کهن ِ معماری ِ کشورتو ببینی و خرکیف بشی و هم آب و هوای مورد علاقه تو داشته باشه، و هم مردمی خونگرم، که با دیدن و اکتشافشون لذت ببری، خب، زیاد هم شلوغ نباید باشه...
پس از انتخاب، و تهیه و تدارک ملزومات سفر، به همراه ِ خانواده راه می افتی...
وقتی رسیدی به امروز -دهم فروردین ماه ِ سال جدید- هم از سفر رویایی ِ خودت بازگشتی و هم برای یک سال انرژی داری. چرا که هم از بودن درکنار خانواده مشعوف شدی، و هم کلی آثار باستانی تماشا کردی، هم حسابی گشت و گذار کردی، هم مردمو تماشا کردی، هم کلی عکس انداختی و از همه مهمتر یک خستگی ِ حسابی روحی و روانی و جسمی درکردی. حالا نشستی روبروی لپ تاپ قشنگتو داری دل ِ خواننده های وبلاگتو می سوزنی. آخ که فکر کردن و تصور کردنشم چه حالی می ده...
با پس گردنی محکم، دهم فروردین سال جدید از وهم خارج شدم. چرا همیشه این سال نو زورش به ما می چربه!؟ چرا یه بار نشد ما لگدی چیزی بزنیم و از چرت شبانه خارجش کنیم و رویاشو پاره کنیم؟!!؟