پندار؛ قرارهای عاشقانه

1- بی‌آ قرار بزاریم صداقت داشته باشیم.

2- بی‌آ قرار بزاریم وقتی قهر کردیم، هر وقت ِ شبانه‌روز بود، به محض اینکه شب خوابیدیم و صبح بیدار شدیم، همه چی رو فراموش کنیم.

3- بی‌آ قرار بزاریم مثل روز اول باشیم، همیشه. مثل روز اول!

4- بی‌آ قرار بزاریم اگه نیمه‌شب بدخواب شدیم یا از خواب پریدیم، هم‌دیگه رو بیدار کنیم.

5- بی‌آ قرار بزاریم شب‌ها شام نخوریم! (جان!؟؟!!؟)، بی‌آ قرار بزاریم شب‌ها شام ِ برنجی نخوریم!؟ (جااااااااااااان؟!!؟!؟)، بی‌آ قرار بزاریم شب‌ها کم شام بخوریم.

6- بی‌آ قرار بزاریم وانمود نکنیم. اون‌چیزی که هستیم رو نشون بدیم. (البته اینم یه‌جورایی به صادق بودن برمی‌گرده)

شانس تُـ

من نمی‌دونم این چه سری‌ـه که شب‌ها وقتی از کار برمی‌گردم و به اتاقم می‌رسم و با آرامش و طمانینه لباس‌هام رو درمی‌آرم، حوله‌ام رو برمی‌دارم، می‌رم حموم و دوبار سرم رو می‌شورم و حسابی آب بازی می‌کنم، وقتی برمی‌گردم بیرون و لباس می‌پوشم، ساعت از 8:30 دقیقه شده 8:35 دقیقه. اما صبح‌ها وقتی با سرعت تمام وارد اتاقم می‌‎شم، لباس‌هامو با عجله می‌کنم و می‌دوم تو حموم و خودمو خیس می‌کنم و زودی برمی‌گردم، ساعت از 5:45 دقیقه شده 6:25 دقیقه. شما می‌دونید!؟

یک توضیح

 در نوشتن ِ تمامی پست‌ها صداقت را تا آخرین لحظه و تا آخرین کلمه رعایت کرده‌ام. این رسالت ِ من است و دینی است که برای رسیدن به آرامش و انتخاب فضای ِ دل‌انگیز وبلاگ، به خود دارم.
پست‌هایی که با عبارت "پندار" و "داستانک" آغاز می‌شوند تنها زاییده‌ی تخیلاتم‌اند و هیچ‌گونه بار حقیقی ندارند. در دسته‌بندی ِ موضوعی ِ وبلاگ نیز، می‌توانید این نوشته‌ها را پیدا کنید...

پندار؛ هنوز یک پست توی وبلاگم به تو بدهکارم

عکس ها را ورق می‌زنم، در مقابل ِ چشم ِ یک دوست ِ قدیمی.
این را ببین. انگشت‌ها که هرکدام سازی می‌زنند و در هوا می‌رقصند. چشم‌ها را نگاه کن! لبخند به این زیبایی تا به‌حال دیده بودی؟ اینجا را نگاه کن...
دلم می‌خواست خیال پردازی کنم. محمد خیلی از دوستانم را دیده بود. خیلی وقت‌ها توی کافه می‌نشستیم، ادای ِ روشن‌فکرها را در می‌آوردیم و از سینما، کتاب، تئاتر و شعر حرف می‌زدیم. سیگار ِ بهمن ِ قرمز دود می‌کردیم. و بعد وقتی جدا می‌شدیم، محمد در گوشم می‌گفت چه دوست دختر ِ پُری داری. خوش به حالت، یه جورایی حالتون به هم می خوره. راستی از کجا پیدایش کردی، دوستی چیزی نداره مثل خودش با من آشنا بشه...
و من که به ادامه‌ی حرف‌های محمد گوش نمی‌کردم و فقط بادی در گلو می‌انداختم و با غرور راه می رفتم.
این بار تو را به محمد نشان دادم. این آدم شاید هیچ چیز از نمایش‌نامه‌های تخصصی ِ تئاتر نداند. اینکه فلان کارگردان کی فلان نمایش را روی صحنه می‌برد و یا این نقاشی ِ پست مدرن چه محتوایی دارد. اما این همه‌ی نمایش‌های ِ دنیا را درچشمانش بازی می‌کند. به چشم ها نگاه کن.
رهبر ارکستی‌ست که انگشت هایش را هدایت می‌کند، خوب به ملودی آن‌ها دقت کن.
رنگ ِ لب‌هایش -که همین امشب بدون آرایش هم دیده بودمش- برای ِ همه‌ی تابلوهای ِ نگارخانه‌های دنیا رنگ دارد.
و محمد نا امید از اتاقم بیرون رفت و من را با تو، و یک فنجان ِ سرخالی ویسکی ِ چند ساله‌ی اسکاچ تنها گذاشت...

در آستانه‌ی بازنشستگی ِ ذهنی

می‌دانی. می‌دانی کرم نگاه کردن و تحلیل اطرافیان هنوز در وجودت وول می‌زند. از خانواده، فامیل و همکارها گرفته تا مردم و رهگذرهای غریبه‌ی کوچه و خیابان. آدم هایی که نمی‌شناسیشان با خصوصیات ِ اخلاقیشان آشنایی نداری، نوع زندگی، نشست‌ها و برخاست‌هایشان، خورد و خوراکشان را نمی دانی. شاید افکارت را اگر روی زبان بریزی از نظر آدم های دیگر فضولی تلقی شود. اما در عین حال سعی می‌کنی علی‌رغم رعایت اصول اخلاقی از این افکار مورد علاقه‌ات نیز لذت ببری.

دختری در یک مکان عمومی گریه می‌کند.
از میدان ِ دید ِ تو خارج شده و با چراهای بی‌شمار همیشگی تنهایت گذاشته است.
در ابتدا پسری تجسم می‌شود که گوشی تلفن را برداشته و فریاد زده است که نمی‌خواهم با تو باشم. ازتو خوشم نمی‌آید. رهایم کن و... نه شاید دیگر این واکنش ها سبب ریختن اشک ِ دخترها نشود. شاید دی‌شب در یک هم‌بستری ِ شبانه، بکارتش را از دست داده است. خب... مگر قرار نیست از دست بدهد؟ راستی هنوز هم باید برای این فقدان، گریست؟ شاید از یک دعوای ِ داغ ِ خانوادگی برمی‌گردد. مثل همیشه مظلومیت ِ مادر و فریادهای ِ پدر. شاید هنگام ِ صحبت طولانی با تلفن در محل کار، مچش را گرفته‌اند و عذرش را خواسته‌اند. شاید...
در همین فکرها هستی و چند بار می‌روی که بر زمین بخوری.
دختری آن طرف خیابان، کمی دورتر از محل دیدار اولیه، مرد مسنی را درآغوش گرفته است و می‌بوسد و می‌گرید...

اولین بوسه

پس از سپری شدن ِ روزهای ِ سخت. روزهای ِ سخت ِ دیگری از راه می رسد. می دانید چه چیزی هضم ِ روزهای ِ دشوار را ممکن می سازد؟

پس از روزی ســـــرشار از خستگـــی ها و ناموفقیت ها، به اتاق ِ خودم می رسم. کیفــــم را گوشه ای پرت می کنم. لپ تاپ ِ عاریه ای را روشن می کنم. صدای ِ موسیقی به همه ی اتاق رسوخ می کند. روی ِ تخت دراز می کشم و چشمانم را می بندم.

پاهایم دراز شده است، اما از پله هایی بالا می روند. طبقه ها پشت ِ هم رد می شوند. دری باز است. وارد می شوم.

از این دنده به دنده ی دیگری می شوم. چشمانم بسته است. سرم روی بالشت آرام گرفته است، اما روی ِ سینه ی مهربانی است. سینه ای که انگشتان ِ سرد و زیبایی دارد و آن ها را لای ِ موهایم فرو برده است.

سرم گیج رفت. از خواب پریدم. روی ِ تخت نشستم. سرگیجه ام کمتر شد. از اتاق بیرون رفتم. به مادر که رسیدم، گفت؛ جای رژ ِ جیغ ِ غلیظی روی لب و گونه ات است. تا رسوا تر نشده ای، صورتت را بشور...

پندار؛ سپید

آگهی ِ استخدام خیلی زیاد باب ِ میلت است. رزومه ات را برایشان میل می کنی. پس از چند روز تماس می گیرند و دعوتت می کنند برای مصاحبه. با اینکه صبج بعد از خواب حمام رفته ای دوباره یک دوش آب گرم می گیری و ریش هایت را می تراشی. یک لباس ِ شیک و مناسب انتخاب می کنی.
جلسه راضی کننده است. به رسم ِ معمول در مورد شرکت مـــورد نظـــر تحقیق می کنی. چنـــد روز که می گذرد دوباره تماس می گیرند و می خواهند مدارکت را بی آوری. مدارک را می بری و مقرر می شود فلان روز کارت را شروع کنی.
حالا تو می مانی و یک تصمیم. سخت تر، دشوارتر، و ناممکن تر، گذشته است. آن ها از بین هزاران متقاضی تو را انتخاب کرده اند. شرکت بسیار بزرگ و با چشم اندازی است. تجربه و اطلاعاتت تلنگر می زند که در آن شرکت آینده ای نداری. برایت مثل روز روشن است که به زودی عذرت را می خواهند و اخراجت می کنند، اما علی رغم دانستن تمام این مسائل سر روز تعیین شده سرکارت حاضر می شوی و کارت را شروع می کنی.
می دانی که وقت، تجربه، دانش و روزهای با ارزش عمر کوتاهت را تلف می کنی. اما بازهم می مانی و جان و دلت را به کار می دهی. تنها به یک دلیل؛ دلیل روشنی بهتر از آنکه در رزومه ی کاریت سابقه ی کار برای این شرکت افزون می شود.

آشنایی من با توهم از همین جنس است. می دانم با تو آینـــده ای ندارم و خیلی زود رهایـــم می کنی. می دانم وقت و احساســــم را بی جهت خرج می کنم. اما همین برایم کافی است که حتی یک روز، حتی یک روز مال ِ من بوده ای. فقط و فقط مال ِ خودم...

پندار؛ تعطیلات ِ خود را چگونه گذراندید!؟

از آخرین روز ِ ملال آور ِ کاری ِ سال کهنه، خسته و کوفته بازمی گردی. همه چیز سرجاشه. خونه تمیز و مرتبه و همه چیز برق می زنه. از همه مهمتر، اتاقته، که پس از یک سال خاک خوردن و ورود گرد و غبار از هزاران منفذی که داره و دود بخاری ِ بدون دودکشی که از روی جاتنگی نزدیک به سقف جاسازی کرده بودی، تکونده شده و حالا بعد از این روز خسته کننده می چسبه نگاش کنی، توش لباساتو دربی آری و بپری توی حمام و یک دوش آب ِ گرم ِ جانانه و سپس با صدای موزیک ساعت های طولانی رو داخل حمام سپری کنی.

بعد از حمام، رمان ِ مورد علاقه تو برداری و روی ِ تخت ِ نازنینت دراز بکشی و بخونی و به هیچ چیز فکر نکنی...

روز ِ بعد، به خاطر سپــــری کردن یک خواب ِ عمیق و سرشار از آرامش، سرحال ِ سرحالی و تـــوپ ِ تــــوپ، می خوای برنامه ریزی کنی، برای یک سفرعالی. سفر به جایی که مورد علاقته. جایی که هم بتونی آثار ِ کهن ِ معماری ِ کشورتو ببینی و خرکیف بشی و هم آب و هوای مورد علاقه تو داشته باشه، و هم مردمی خونگرم، که با دیدن و اکتشافشون لذت ببری، خب، زیاد هم شلوغ نباید باشه...

پس از انتخاب، و تهیه و تدارک ملزومات سفر، به همراه ِ خانواده راه می افتی...

وقتی رسیدی به امروز -دهم فروردین ماه ِ سال جدید- هم از سفر رویایی ِ خودت بازگشتی و هم برای یک سال انرژی داری. چرا که هم از بودن درکنار خانواده مشعوف شدی، و هم کلی آثار باستانی تماشا کردی، هم حسابی گشت و گذار کردی، هم مردمو تماشا کردی، هم کلی عکس انداختی و از همه مهمتر یک خستگی ِ حسابی روحی و روانی و جسمی درکردی. حالا نشستی روبروی لپ تاپ قشنگتو داری دل ِ خواننده های وبلاگتو می سوزنی. آخ که فکر کردن و تصور کردنشم چه حالی می ده...

با پس گردنی محکم، دهم فروردین سال جدید از وهم خارج شدم. چرا همیشه این سال نو زورش به ما می چربه!؟ چرا یه بار نشد ما لگدی چیزی بزنیم و از چرت شبانه خارجش کنیم و رویاشو پاره کنیم؟!!؟

پندار؛ گریز

دقیقا همان لحظه ای که دستانت جستجو می کرد و بین ِ پاهایم رفت، تمام خاطرات مدت کوتاه ِ بینمان را مرور کردم. زندگی آدم ها تشکیل شده است از مغز، قلب، شکم و زیر شکم. خیلی از ما بیشتر ِ حقیقت ِ زندگیمان را کتمان می کنیم. می خواهیم نشان دهیم چقدر پاک هستیم و پاکی را به این می دانیم که فقط مغز و قلبمان کار می کند و اصولا دو عضو دیگر وجود ندارد. اما خداوند انسان را با همه ی این اعضاء آفرید و دوست داشت که مخلوقش با اختیار راه درست را انتخاب کند.

من هم سعی کردم با تو مختار رفتار کنم. سعی کردم در جریان بندازم ایده های پاکم را، سعی کردم از قلب و مغزم استفاده کنم، اما سعی نکردم اعضای دیگرم را مخفی کنم. اعتراف می کنم نمی خواستم به اینجا برسم. هدفم حفظ و نگهبانی از کیانت بود. باید از قدرت انتخابم استفاده می کردم و نمی گذاشتم به امانتی که در دستانم هست، خیانت شود، اما نتوانستم. می دانم که به من فحش خواهی داد اگر حس کنی برای این نزدیکت شدم. مگر نمی شود انسان قصدی داشته باشد و کاری را آغاز کند، سپس به مقصودش نرسد و هدفش تغییر کند!؟

من می خواهم متفاوت باشم. یعنی این روزمرگی ِ وحشیانه و غریزی اطرافم حالم را بهم می زند. وقتی می بینم مردم مثل کرم توی هم می لولند و دنبال ِ برطرف کردن نیازهای شهوانی هستند. نمی خواهم ناخودآگاه بین آن ها کشیده شوم. دوست دارم دنیایم دنیای دیگری باشد. ای کاش می توانستم فرار کنم.

دوست دارم انقدر زیاد قلبم درگیر شود که وقتی به معاشقه ی جسمی رسیدم، حس نکنم که از اعضای فیزیکی بدنم استفاده کرده ام. دوست دارم تمام روابطم برای به تپش افتادن ِ قلبم باشد. اگر غیر از این باشد می گریزم. می گریزم و اجازه می دهم مردم ترسو خطابم کنند.

پندار؛ اعتماد

الان سرم روی شونش آروم گرفته. از صبح تا همین چند لحظه ی پیش برام حرف زد. از مردم گفت. از آدم ها. از کسانی که ممکنه بهم نزدیک بشند. اینکه اونها رو خوب می شناسه و می دونه چه هدفی دارند. می دونه مردها به چه دلیلی به من نزدیک می شند. می گه تمامشـــــــــون از گــــــــرمای من سوء استفاده می کنند. از این همه احساستی که دارم، این همه زلالی و صافی. یه حرفی زد که خیلی خوشم اومد؛ گفت که هرکسی می آد یه تیکه می کنه و میره، هیچ کس از من با این شرایطی که دارم خودمو نمی خواد، روحمو نمی خواد. کسی برام نمی مونه...

توی همین افکار بودم و به شدت از داشتنش و پیدا کردنش احساس امنیت و آرامش می کردم که دستش را انداخت زیر چانه ی گرم شده ام، بالا آوردش و چنان بوسه ی وحشیانه ای کرد، که تصور نمی کنم تمام اون گرگ های در لباس ِ شاون د ِ شیپ  شده -بقول ِ خودش- بتوانند...

پندار؛ دادگاه

عذاب وجدان دارم.

پسر ِ خوبی نبودم. چشمانم را بستم. خستگی، سبب شده بود به مبارزه با وجدانم بروم. خودم را به خواب زده بودم. چشمانم بسته بود در حالیکه شک نداشتم پلک هایم به هم می خورد و اگر کسی با دقت به صورتم نگاه کند می فهمد که تظاهر می کنم. چشم ِ سوم لعنتی، پیرمرد را دید که وارد شد. آرزو کردم از بین چهار وجه، قسمت مرا انتخاب نکند. اما نه تنها این قسمت را انتخاب کرد، بلکه آمد و دقیقا مقابلم ایستاد. حتی پاهایش هم به پاهایم برخورد کرد.

آدم ِ کثیفی هستم. چون لج کردم و از جایم تکان نخوردم و سرانجام پیرمرد، لنگان از قطار پیاده شد.


عذاب وجدان ندارم.

زن ِ همسایه هر روز که ساعت 7 برای خرید روزنامه بیرون می زنم، با شیلنگ ِ داراز قرمز رنگی به بهانه ی شست و شوی کوچه، مشغول به هدر دادن آب است. وقتی صدای بسته شدن درب می آید، توجه ش جلب می شود. نگاهی به سمت من می اندازد که نمی دانم مفهومش چیست. چون ارتباط کلامی بین ما وجود ندارد به رسم ِ ادب لبخندی می زنم و کمی سرم را خم می کنم. 

امروز جای ِ نیشگون های زن ِ همسایه، روی بازوانم آزارم می دهد.


احترام و نگهبانی از حریم خصوصی و خانوادگی دیگران اهمیت بیشتری دارد یا رعایت رفتار مناسب اجتماعی!؟

آیا من که اولی را رعایت نکردم و تاوانش را پس داده ام، دلیل می شود که دومی را هم زیرپا بگذارم!؟




به من چه که پیرمرد توی قطار با زن ِ همسایه رابطه دارد!

فوروارد ِ پست ِ قبل!

در راه ِ برگشت از مجلس ِ ترحیم ِ پدر ِ آقای پ. بودم که یک گروه دانشجوی جوان وارد ِ اتوبوس شدند. پسره به دختره گفت، فلانی اون پیامک رو برام می فرسی!؟ دختره گفت؛ نمی تونم آخه گوشیم فوروارد نداره. پسره گفت، خوب باشه بکشش بیرون دفاع بذار! 

کل ِ اتوبوس رفت روی هوا. از توی آینه خنده ی راننده هم معلوم بود...


- من می رم به کامنت های پست ِ قبل جواب بدم. اونهایی که در خیال ِ خودشون تصور کردند این اتفاق ساخته ی ذهن ِ یک پسر هست، مشخص بود که با پیش داوری و قضاوتی نادرست نظر داده بودند. اما فارغ از اینکه من پسر هستم یا دختر، باید بدونید این ماجرا کاملا برای یک خانم اتفاق افتاده و هرچقدر هم بخوایم چشمامونو به یک سری مسائل ببندیم، تنها کمکی که می کنه اینه که نبینیمشون، نه اینکه نباشند و اتفاق نیافتند. اگر پای داستان و خیال پردازی وسط باشد، قبل از عنوان مطلب حتما ذکر می کنم.

گرچه برای یک وبلاگ نویس همیشه این قانون هست که "هر کسی از ظن ِ خود شد یار ِ من" و دقیقا همین قانون کارمونو زیبا می کنه.

پندار؛ حادثه ی مترو

اوایل، یعنی دو، سه، ســـال ِ پیش خیلی ســـریع آماده می شـــدم، نه اینکه بی تفاوت باشـــــم ها، نه! اما حوصلـــــه ی ایستادن روبروی آینه و تحمل ِ چهره ای که با هیچ وسیله ای نمی شد قشنگش کرد را نداشتم. ولی وقتی از خانه بیرون می زدم، تازه پی می بردم که ای کاش شانسم را روبروی آینه امتحان می کردم، حداقل کرمی، کرم پودری، رژی، چیزی. اذیت می شدم وقتی کسی هیچ توجهی بهم نمی کرد. اما فردا دوباره با بی حوصلگی و بدون آرایش از خانه بیرون می زدم.

این روزها کمی بهتر با این قضیه کنار می آیم. نه اینکه فکر کنید با بی تفاوتی آدم ها، -اصلا چرا تعارف کنیم، بی تفاوتی پسرها- کنار می آیم، نه! سعی می کنم بدون ِ آرایش خانه را ترک نکنم. گرچه هیچ تاثیری در برخورد پسرهای خیابان و مخصوصا مترو که با توقف بیشتری در مقابلشان مواجه هستم، نداشته است. از همکاران هم که کلا قطع ِ امید کرده ام. خوب که فکر می کنم می بینم عقده ای شده ام، اصلا اگر کسی که مورد توجه قرار می گیرد، شاید دلش چیزهای هرزه ای که دل ِ من می خواهد را نخواهد. نمی دانم.

امروز، امروز که نه، الان ساعت نزدیک 6 صبح است، دی روز! دی روز، میله ی وسط ِ واگن ِ خانوم ها را در آغوش گرفته بودم و در افکار خودم غرق بودم. اصلا این مترو و جوی که دارد، هوایی ام می کند. به سمت ِ واگن ِ آقایان که همیشه در منطقـــه ی جـــدا کننــــده ی این دو واگـــــن چند پسر ِ جلف می ایستند و چشم می اندازند به سر و سینه ی خانوم ها، نگاه می کردم. پسری به من خیره شده بود. سرم را برگرداندم. درست دیده بودم!؟ دوباره برگشتم، بله دقیقا زل زده بود و داشت نگاهم می کرد. لبخندی بر لب داشت. وقتی نگاهم متمرکز شد، چشمانش تکان خوردند. خدایا دارم خواب می بینم. ابروهایش را بالا داد و هنگامی که قطار ایستاد با ابروهایش به سمت ِ بیرون اشاره کرد. می خواستم عشوه گری کنم که مثل ِ همه ی دخترهای دیگر به این راحتی ها پا نمی دهم، اما ترسیدم فرصت از دست برود. خارج شدم. کنارش روی صندلی قرمز رنگ نشستم...


درست نفهمیدم چه منظوری در سر داشت. اما این یک ساعتی که باهم بودیم حسابی دستمالیم کرد و در آخر گفت که مرا با کس دیگری اشتباه گرفته است و رفت. حالا من اینجـــا نشسته ام روبـــــروی شما. ســـــال های بی شماری ست که وبلاگ می خوانم و در این سال ها بسیار دیده ام دخترانی را که شکوه کرده اند از اینکه دستی با غرض برای لحظه ای به آنها برخورد کرده است، روزها، و هفته ها همین تماس ِ کوچک خواب و خوراکشان را گرفته است و مدام اشک و آه می ریزند. چیزی که سبب شده یک شب ِ تمام خوابم نبرد، دقیقا به همین نکته برمی گردد. عذاب ِ وجدانی که باعث شد مسئله ای به این خصوصی را عنوان کنم درست، نداشتن ِ ذره ای عذاب ِ وجدان و حتی به خطر افتادن ِ نوع ِ زنانگی، یا حتی مورد آزار قرار گرفتن، بواسطه ی جنسیتم است. چه کار کنم. اینجا که نمی توانم دروغ بگویم. نه تنها در آن لحظات احساس شرم و درد نکردم، بلکه لذت هم بردم...