می‌دانی. می‌دانی کرم نگاه کردن و تحلیل اطرافیان هنوز در وجودت وول می‌زند. از خانواده، فامیل و همکارها گرفته تا مردم و رهگذرهای غریبه‌ی کوچه و خیابان. آدم هایی که نمی‌شناسیشان با خصوصیات ِ اخلاقیشان آشنایی نداری، نوع زندگی، نشست‌ها و برخاست‌هایشان، خورد و خوراکشان را نمی دانی. شاید افکارت را اگر روی زبان بریزی از نظر آدم های دیگر فضولی تلقی شود. اما در عین حال سعی می‌کنی علی‌رغم رعایت اصول اخلاقی از این افکار مورد علاقه‌ات نیز لذت ببری.

دختری در یک مکان عمومی گریه می‌کند.
از میدان ِ دید ِ تو خارج شده و با چراهای بی‌شمار همیشگی تنهایت گذاشته است.
در ابتدا پسری تجسم می‌شود که گوشی تلفن را برداشته و فریاد زده است که نمی‌خواهم با تو باشم. ازتو خوشم نمی‌آید. رهایم کن و... نه شاید دیگر این واکنش ها سبب ریختن اشک ِ دخترها نشود. شاید دی‌شب در یک هم‌بستری ِ شبانه، بکارتش را از دست داده است. خب... مگر قرار نیست از دست بدهد؟ راستی هنوز هم باید برای این فقدان، گریست؟ شاید از یک دعوای ِ داغ ِ خانوادگی برمی‌گردد. مثل همیشه مظلومیت ِ مادر و فریادهای ِ پدر. شاید هنگام ِ صحبت طولانی با تلفن در محل کار، مچش را گرفته‌اند و عذرش را خواسته‌اند. شاید...
در همین فکرها هستی و چند بار می‌روی که بر زمین بخوری.
دختری آن طرف خیابان، کمی دورتر از محل دیدار اولیه، مرد مسنی را درآغوش گرفته است و می‌بوسد و می‌گرید...