همکارم، از مادرش چندروز پیش از مرگ فیلمی گرفته‌بود. با حال خراب و سرشار از کسالت رو به دوربین به همه‌ی پسرها توصیه می‌کرد که ابدا ازدواج نکنند.
چون از جمله ترشیده‌های شرکت بودم، همکارم روزهای ابتدایی پس از مرگ مادرش، فیلم را نشانم داد و گفت تا حالا به وصیت مادرم خوب عمل کرده‌ای.
آن‌روزها برای تسکین دردش، چیزی نگفتم. اما امروز بحثش باز شد. همکارم توضیح داد مادرش از آن دسته زن‌ها بود که به‌دلیل فوت همسر مجبور بوده نقش پدر و مادر رو یک‌جا ایفا کند. و از این بین، از آن دسته‌ مادرها که در زمان کهولت سن، انتظار شدیدی از فرزندان دارند که در همه‌ی زمینه‌ها بخشی از محبت‌هایشان را جبران کنند. از آن‌جا که همیشه حس کرده‌بود، فرزندانش زود ازدواج کردند و به‌درستی به او رسیدگی نمی‌کنند، دلیل را در ازدواج و همسرشان یافته و از این روی چنین جملاتی بر زبان آورده‌است.
پس از آن، به این فکر کردم که چرا مادر من این‌گونه نیست. نه‌تنها انتظاری از ما ندارد، بلکه رفتارهای کوچک خارج از روال ما شرم‌گینش می‌کند. ای‌کاش حداقل دلیل عدم ازدواج من، محبت به مادرم بود.
می‌دانم فرزندی که بخواهد به پدر و مادر محبت کند، پس از ازدواج هم می‌تواند. ولی ام‌روز دوست داشتم دلیل عدم ازدواجم این باشد...