در مورد تجربه‌ی خودم می‌نویسم.
فقدان پدر، از اون داغ‌هایی‌ست که هیچ وقت سرد نمی‌شه. البته بعید می‌دونم داغی باشه که کلا فراموش بشه. ولی لحظه مرگ پدر، از اون لحظاتی‌ست که همیشه جلوی چشمانت مرور می‌شه.
شاید ان‌قدر قوی باشی که در لحظاتی، خودت رو به‌فراموشی بزنی، ولی از این حقیقت، هیچ راه فراری نیست.
تا چند دقیقه‌ی دیگه، نه سال خداحافظی ما کامل می‌شه و ما، باهم وارد سال دهم می‌شیم. اگه نود سال، یا نه‌صد سال هم که بگذره، من ساعت ۲۱ و ۵۷ دقیقه روز هشتم خرداد هشتاد و هشت رو فراموش نمی‌کنم. لحظه‌ای که پزشک، خبر مرگت رو تایید کرد. مرگ که بخشی از زندگی‌ست. همون زندگی که ما با تمام وجود بهش چنگ زدیم و دوستش داریم.
دست خدا همراهت...
اگر ناراحت‌تون کردم عذر خواهی می‌کنم، قبلا بارها لطف و هم‌دردی شما رو دریافت کردم، به‌خاطر همین کامنت‌ها رو می‌بندم که به‌زحمت نیفتید.