+ مث ِ پاییزی و می‌ری

پاییز آدما رو از تابستون به یک خنکی ِ دل‌چسب هدایت می‌کنه. پاییز به یک رنگی ِ آدما دست می‌زنه.
آدما منتظر ِ اینن که یک‌رنگی‌شون دست‌خوش ِ تغییر بشه. باهرباد، برگی از درخت به روی زمین می‌افته، و برگ‌های مقاوم‌تر تغییر رنگ می‌دن، سبز، زرد، نارنجی...
آه امان از این نارنجی.
هرچی تابستون یادمون داد پرهیزگار و پای‌بند باشیم، پاییز داره به سرمون می‌زنه شیطنت کنیم.
از این درخت، به درخت ِ دیگه، از این رنگ، به رنگ ِ دیگه، وگاهی روی زمین. سرخورده و تنها.
بعضی از ما به این دلیل انقدر زیاد با پاییز حال می‌کنیم که حتی بادهای شهوت‌انگیزش هم پای‌بندی‌مون رو دست ِ خوش ِ تغییر ِ خودش نمی‌کنه...

هه

دیگه حتی با وبلاگم راحت نیستم. وبلاگ جاییه که بتونی بدون کوچکترین فکر به مسایل جانبی خیلی ساده و راحت حرف دلتو بزنی. بدون اینکه نگران باشی کی می‌خونه و چه قضاوتی در مورد تو و نوشته‌ات می‌کنه.
وبلاگ باید یه جایی باشه که فکرتو ازت بگیره، صافش کنه. نه اینکه نگرانت کنه.
همه ی دنیا ما رو بایکوت کردن، این وبلاگ هم روش.

پندار؛ هنوز یک پست توی وبلاگم به تو بدهکارم

عکس ها را ورق می‌زنم، در مقابل ِ چشم ِ یک دوست ِ قدیمی.
این را ببین. انگشت‌ها که هرکدام سازی می‌زنند و در هوا می‌رقصند. چشم‌ها را نگاه کن! لبخند به این زیبایی تا به‌حال دیده بودی؟ اینجا را نگاه کن...
دلم می‌خواست خیال پردازی کنم. محمد خیلی از دوستانم را دیده بود. خیلی وقت‌ها توی کافه می‌نشستیم، ادای ِ روشن‌فکرها را در می‌آوردیم و از سینما، کتاب، تئاتر و شعر حرف می‌زدیم. سیگار ِ بهمن ِ قرمز دود می‌کردیم. و بعد وقتی جدا می‌شدیم، محمد در گوشم می‌گفت چه دوست دختر ِ پُری داری. خوش به حالت، یه جورایی حالتون به هم می خوره. راستی از کجا پیدایش کردی، دوستی چیزی نداره مثل خودش با من آشنا بشه...
و من که به ادامه‌ی حرف‌های محمد گوش نمی‌کردم و فقط بادی در گلو می‌انداختم و با غرور راه می رفتم.
این بار تو را به محمد نشان دادم. این آدم شاید هیچ چیز از نمایش‌نامه‌های تخصصی ِ تئاتر نداند. اینکه فلان کارگردان کی فلان نمایش را روی صحنه می‌برد و یا این نقاشی ِ پست مدرن چه محتوایی دارد. اما این همه‌ی نمایش‌های ِ دنیا را درچشمانش بازی می‌کند. به چشم ها نگاه کن.
رهبر ارکستی‌ست که انگشت هایش را هدایت می‌کند، خوب به ملودی آن‌ها دقت کن.
رنگ ِ لب‌هایش -که همین امشب بدون آرایش هم دیده بودمش- برای ِ همه‌ی تابلوهای ِ نگارخانه‌های دنیا رنگ دارد.
و محمد نا امید از اتاقم بیرون رفت و من را با تو، و یک فنجان ِ سرخالی ویسکی ِ چند ساله‌ی اسکاچ تنها گذاشت...

من سردم است...


وقتی همزمان با وبلاگ سایر شبکه‌های اجتماعی را باز می‌کنی، حواست پرت می شود. واقعا نمی دانم چه جذابیت ِ پوشالی دارد که نگذاشته بی‌آیم سراغ وبلاگم. مرورگر را باز کردم، تایپ کردم بلاگفا دات کام. گفتم بگذار همین جوری برای تنوع یک تب برای توییتر، و یک تب برای فیس بوک باز کنم. پلاس هم که آن‌جا در کروم برای ِ خودش باز بود. یک ساعتی گذشت و هنوز سراغ وبلاگم نی‌آمده‌ام. برای نوشتن همین چند جمله هم بارها تب‌ها را پیمایش کرده‌ام و توییت‌های وسوسه کننده را خوانده‌ام. نهایت خلافم توی ِ این یک ساعت این بود که چند وبلاگ مورد علاقه‌ام را خواندم. ولی این به معنی عدم علاقه به وبلاگ یا حتی علاقه‌ی بیشتر به سایر صفحات اجتماعی به جز وبلاگ نیست. این را از ته ِ قلبم می گویم که اگر در جزیره‌ای رهایم کنند و بتوانم تنها یک چیز با خود ببرم، وبلاگم خواهد بود...

یادم رفت. آمده بودم با صراحت بگویم تصور نمی‌کردم بیست خرداد برسد، و تو بروی و من آن‌قدر خالی شوم. اگر فروغ بود حتما می گفت: من خالی‌ام و انگار هیچ وقت پر نخواهم شد...

سیاه درمیان ِ رنگ ها

زن ِ میانسال ِ قد بلند ِ خمیده، از لابلای مسافران عبور می کند.

با آوای آهسته و غیرقابل ِ شنیدن، میان گفتگوی ِ مردم و صدای قطار، جملاتی نجوا می کند. نزدیک تر می‌آید. صدایش به گوش می رسد. مسافران بی توجهند. لااقل خود را بی توجه نشان می دهند. انسان‌هایی که تا به این لحظه مشغول ِ وارسی کردن ِ بصری هم بودند حالا مشغول مطالعه، موبایل و دوست خود شده اند.

"خدا لعنتت کنه ضامن. خدا به زمین گرم بزنتت ضامن. شب کجا باید برم بخوابم. ضامن اثاثمو ریخت تو خیابون. بچه هام بابا ندارن..."

زن عبور می کند. دهانش کف کرده است. مردم بی توجهند و به در و دیوار نگاه می کنند. بعد از عبور زن، نیمی از مسافران دستان را به دور لب می کشند که کف احتمالی دور لب هایشان را پاک کنند.

حالا همه چیز دوباره عادی شده است. مرد روبرو با قسط آخر برجش می جنگد. پسر کناری در افکارش لباس های زیر دختر روبرو را بررسی می کند. پیرمرد ابتدای واگن، در فکر مهمانان آخر هفته است، و من به گردی ِ منتظمی می اندیشم که از دستانم رفته است.

قرار است ما فربه شویم و خداوند خاکی ِ مهرهای نمازمان، سقف ِ زن ِ میانسال ِ قد بلند ِ خمیده را ردیف کند...

معجزه‌ی مادر

کنار مادر در حال صرف عصرانه نشسته ایم. درب ِ رو به ایوان باز است. باد ِ بهاری به در و دیوار می خورد، به سرو کله ی ما هم. سرهای باد خورده سودای ِ گفت و گو دارند. چشمان مادر ظاهر ِ مورد دارم را برنداز می کند. کاملا در چشمان روشن و عاشق ِ مادر هویداست که تلاش می کند مکنونات ِ ذهنی اش را آشکار کند. در همان لحظه گوشی ِ تلفن ِ همراهم زنگ می خورد و تصویر همچو ماه ِ دوستی عزیز، صفحه‌ی سیاه ِ گوشی را، سپید می کند. واضح است که نمی توانم پاسخ دهم. سایلنت می کنم و به صورت متعجب ِ مادر لبخند می زنم.

بهانه دست ِ مادر آمده است:

تا به کی می خواهی به این رویه ادامه دهی. نمی دانی شنیدن صدای ِ این آدم ها چه به روزت می آورد؟ (مادر از کجا می دانید، طرف صدایی افسانه ای دارد؟) چرا از طبیعت درس نمی گیری؟ می دانی عنکبوت، با صدایش حشرات ِ مورد نظر خود را در دام می اندازد؟ می دانستی طاووس ماده با نوشیدن ِ اشک ِ طاووس نر، باردار می شود؟ و...

این کشف ِ ارتباط ِ صدا، اشک و دام. از معجزات ِ مادر است که از سوی ِ خدا برانگیخته شده است تا با کلمات پراکنده ی زندگی ام، جمله سازی کند. در مقابل ِ مادر که رسول ِ خداوند است سکوت می کنم. کاش می دانست دام ِ این عنکوبت را با تمام ِ بهشتی که برایش نماز می خواند عوض نخواهم کرد...

زلزله در کمین تهران است

هرلحظه شعاع ِ این زلزله‌ی کذایی کوچک تر و کوچک تر می شود. حرف های شنیده شده و گوش به گوش رد شده، حاکی از ترس و ابهام است. شاید کسانی هم که مثل من با آمدنش موافق‌اند، کم نباشند، اما از آن گروه‌اند که دستشان به اینترنت و صفحات اجتماعی نمی رسد، دستشان به تکه نانی شاید برسد که شکم ِ خود و اهل و عیال ِ خود را سیر کنند، و شاید دستشان به نان، اهل و عیال هم نرسد. نیم ِ زیاد ِ مردم ِ این شهر، وقتی با درد ِ زانو و کمر به بستر می روند، شاید دوست نداشته باشند فردا دوباره آفتاب ِ دو رنگ ِ شهر ِ هزار رنگ را تماشا کنند. نمی دانم، همه ی این ها حدس و گمان است. یعنی این تخیل است، اگر صفحه ی وبلاگ ها و صفحات اینترنتی، ستون ِ مقاله‌های اجتماعی روزنامه های پر تیراژ، اخبار رسانه‌ها و هزاران هزار وسیله‌ی مخابره‌ی روزانه ها به دست ِ بی سوادها و دست زخمی ها و کمر خم‌ها، و صورت سرخ های ِ سیلی خورده می افتاد چه می شد. این حدس است که ژانرهای آرزوی ِ بغل و بوسه و سکـس و همدم و تغییر ِ نظام ِ سیاسی و ممـه و زیربغل و ابرو و موی ِ صفحه هات ِ اجتماعی به چیزهای دیگر تغییر می یافت. موضوع‌های ِ بی مخاطبی که لایک و فالو نمی شد، اما...

بی خیال. نمی خواهم این موج ِ احساساتم در این ساعت های ِ شب ِ دراز، آزاردهنده شود.

آری. جای ِ ترس و تردید از زلزله، آرزو می آمد. حالا من وظیفه دارم، بار آن پرتعداد ِ خفته را بردوش کشم. من آرزو می کنم زلزله‌ی نزدیک بی‌آید و همه چیز را زیر و رو کند. آن‌چنان که یا بمیریم، یا همه چیز زیر و رو شود. آن‌قدر که لب های ِ داغ ِ موقعیت های ِ مادی که یا برای آن تلاشی نکردیم و به دست نی‌‌آمد و یا تلاش کردیم و باز به دست نی‌آمد، بر گونه هایمان بوسه زند. جان به جان مان کنند، خیال پرداز و راحت طلبیم، می دانم. اما اینجا وبلاگ ِ من است، در صفحه‌ی اختصاصی خودم آرزو و خیال پردازی می کنم و ترسی هم ندارم. آرزو می کنم زلزله بی‌آید و اگر بخواهم روزش را تعیین کنم، بیست و یکم خرداد به نظرم بهترین روز ِ زلزله‌ی تهران است...

بهار مجازی

همه چیز آرام است. یک آرامش ِ مجازی ِ دروغین. نه اینکه همه ی مجازی ها، دروغین می شوند، اما مجازی ها، همیشه یک ناحقیقتی ِ بزرگ در خود جای داده اند، اگر نخواهم بگویم "دروغ". این آرامش های مجازی منتظر تلنگری کوچک‌اند. آرامش ِ هوای بهار را تلنگری تبدیل به توفان (طوفان تازی است) می کند. گرد و خاکی همراه ِ توفان ِ بهاری است که به آرامش و تمیزی ِ خانه هایمان هجوم می آورد و پنجره هایی که در بهار همیشه بازند و گرد و غبار را به داخل راه می دهند. مقدمه چینی ِ زیادی کردم که بگویم این روزها آرامش ِ مجازی ِ قلب من، برهم ریخته و اسیر توفان ِ بهاری شده است. حالا با این همه ادعای تجربه نمی دانم با گرد و خاک ِ وحشی ِ از بیرون آمده و نشسته به در و دیوار ِ دلم چه کنم...

باران ِ امشب

یعنی همه‌ی مردم دنیا دارایی هایشان را به سادگی از دست می دهند؟ یا به سادگی اجازه می دهند دیگران از دستشان در بیاورند و پس از مدت کوتاهی، برای لحظه ای استفاده از دارایی های گذشته، به همان دیگران پول می پردازند؟ اگر این گونه است که همه ی ما مردم دنیا شیرین عقلیم.
خسته شدیم از بس گذاشتیم دیگران از داشته های ما استفاده کنند.
یادم می‌آید دوره ی راهنمایی ما را به اردوگاهی خارج از شهر بردند. من یک توپ فوتبال داشتم. هدیه‌ی مادرم بود. خیلی زیاد دوستش داشتم و حتی توپم را به رختخواب می بردم. با کلی تردید توپ نازنیم را همراه خود به اردو بردم. یادم نیست چه اتفاقی افتاد. اما یادم است که خارج از زمین فوتبال ایستاده بودم و منتظر تا نوبت برسد و اجازه دهند همراه ِ کلی منت با توپ ِ خودم بازی کنم. خیلی خوب یادم است زمان ِ مناسبی که بچه ها مشغول مشاجره بودند، دویدم و توپ را برداشتم و فرار کردم. یکی از بچه ها به معلم شکایت کرد و چند نفر شاهد داشت که توپ متعلق به او را دزدیده ام. چون سابقه ی خوبی داشتم، معلم توپ را ضبط کرد و مادرم را به مدرسه خواند و پس از تایید مالکیت ِ مادرم، توپ را به من برگرداند...
بچه ها،
شاید معلم عادلی، همچون معلم ِ ما امروز وجود نداشته باشد، شاید همه ی مردم برعلیه ی ما گواهی دهند، اما حداقل می توانیم دنیای ِ خود را برداریم و فرار کنیم. خواهش می کنم اجازه ندهید دیگران با دنیای ِ شما بازی کنند...

همیشه گلوله از سرب نیست

این روزهای ِ ابتدای سال، مجال ِ مناسبی است برای به اوج رسیدن رسم ِ مسخره‌ی تعارف بازی ِ ما ایرانی‌ها. تعارف فی نفسه چیز بدی نیست و شاید بعضی اوقات نیاز و نشانه‌ی احترام هم باشد. اما مشکل ِ ما آمیخته شدن ِ تعارف با دروغ، و یا شاید حذف ِ همه ی راستی و حقیقت نهفته شده در قلبمان است. آدم ها این روزها زیاد باهم بازدید می کنند، زیاد در مسیر ِ نگاه ِ هم قرار می گیرند و زیاد رو به گوش‌های معصوم ِ یکدیگر دهان باز می کنند.

یکی از دهان ها که دی‌شب رو به گوش ِ من باز شد، برای لحظه ای از مسیر فکری این روزها رهایم کرد. دهانی که بارها در نبودم به هردلیلی بر علیه‌ام باز شده بود، دی‌شب به لبخندی اضافه شده بود و حرف‌های متفاوتی به سمت ِ گوش ِ معصومم می راند.

نمی توانم، با هر خصوصیت این آدم ها خو بگیرم، نمی توانم به دورویی آن‌ها عادت کنم. دست خودم نیست، نمی توانم...

امروز، همین لحظه

فضای اتاقم آن‌قدر دلپذیر شده که فقط و فقط وبلاگ نویسی می چسبد. همیشه و هر وقت که نیاز به نوشتن و اعتماد به چهار چوب ِ وبلاگ پیدا می کنی، بسیار بسیار گوارا است اگر یک موسیقی ِ باب ِ میل مشغول اجرا باشد، و در هر ساعتی از شبانه روز، سکوت و آرامش جاری باشد، آن‌قدر جاری که به رگ‌های تو راه پیدا کند و خون در انگشتانت جریان پیدا کنند، و ابتدای انگشت‌ها، همان جایی که چندی پیش تماسی دلپذیر را تجربه کرده است به پیوند صفحه کلید برسد و به قول ِ "صابر ابر" معجزه اتفاق بی‌افتد...

آه. باز احساساتی شده ام.

فرصت برای ِ نوشتن بسیار مناسب است. از نبرد افسانه ای میهمان بازی ابتدای سال، گرد و خاکی بر جای مانده، و من اجازه ی همصحبتی با وبلاگم را به غنیمت می برم. باید دوباره برای چند ساعت دیگر خودمان را تجهیز کنیم. به روحیه نیاز دارم. به همین دلیل می خواهم به شما بگویم همه چیز روبه راه است، و هیچ چنگالی قلبم را نمی فشارد، بغضی ندارم که مانند تکه آشغالی غول آسا راه گلویم را گرفته باشد و ...

بگذارید حالا که حس ِ خوبی داریم و خوشبختیم، وبه اینجای ملودی ِ درحال اجرا رسیدیم، هم‌خوانی کنیم:

کنارت چقدر حال ِ من بهتره،

از اون‌حالی که این روزا می شه داشت

اگه دنیا هرچی که داشتم گرفت،

ولی دست ِ تو، توی ِ دستم گذاشت

بگو تا کجا می شه هم‌دست بود؟؟؟1

....

بسمونه... روز بخیر...



-----------------------------------

1- ترانه "هم‌دست" از گروه seven، ترانه سرا دکنر افشین یدالهی و + لینک دانلود

بهار‌ ِ نکو

باد ِ بهاری، به همان اندازه که زیباست و موهای ِ گیاهان را شانه می زند، به همان اندازه هم وحشی است. آن‌قدر وحشی که گاهی از همه‌ی یک آدم، یک انسان، یک موجود ِ خاکی و شاید یک موجود ِ پاک، تکه‌ پارچه‌ای بیشتر برجای نمی گذارد. تکه پارچه ای زرد رنگ...