هوای ابری در ابتدا شاید کمی غصه به دل ِآدم بندازه، ولی خیلی زود،
وقتی که از چشمامون رد میشه و به قلبامون میرسه، هویت ِ اصلی ِ خودش رو نشونی میده.
وقتی قلبها به تپش در میآد و ما وسط ِ جنگ ِ بیرحمانهی دود و ماشین و آهن به
یاد ِ همدیگه میافتیم. آدمای مهربونی که یه روزی کنارمون بودن، خیلی خیلی نزدیک
و ما درگیر خودمون بودیم و مهربونی ِ همو نمیدیدیم.
هویت ِ ابر، بارون و پاییز اینه که انسان رو به یاد چیزهای ِ دلپذیر
ِ نداشتهاش میندازه.
هر روز چند نفر برای خداحافظی به طبقهی چهارم میآن. هرکی میرسه،
هرکی رو غمگین میبینیم، ناخودآگاه دلمون میلرزه و به خودمون میگیم یعنی فلانی
هم داره میره؟
تازه میفهمیم چه جمع ِ صمیمانهای داریم، ارتباطی که تصور میکردیم
محدود به همکاریهای حرفهای میشه، حالا خیلی بیشتر از تعدیلها و خداحافظیهای
کاری داره آزارمون میده. گفتم جمعی داریم، چون معتقدم، این جمله همیشه میتونه یک
جملهی استمراری باقی بمونه. مهربونی چیزی نیست که هرکسی بتونه به ما بده، این
حسی که نسبت بههم داریم رو نه خ. به ما داده، و نه کاف. میتونه از ما
بگیره.
من اما خیلی از اتفاقهای روزهای اخیر خوشحالم، فهمیدم تو جمعی هستم
که آدمهای تشکیلدهندهاش اینقدر همدیگرو دوست دارن. خیلی بیشتر از اونی که
نگران مشکلات کاریشون باشن، نگران ِ دوری از هم و برهمزدن این فضای صمیمیت ِ
قشنگن، و دونستن ِ این نکته، حال ِ منو خیلی خوب میکنه.
با این ویویی که شرکت ما در اختیارمون قرار داده، میتونیم
کنار پنجرهها بایستیم، پاییز رو نگاه کنیم و از فکر کردن به وجود آدمای مهربون
اطرافمون، انرژی بگیریم.