+ قوانین مورفی

نمی‌دونم می‌دونین یا نه که شرکت ما درحال ِ انفجاره و همه‌ی کارکنان یکی یکی خداحافظی می‌کنن.
در بین ِ جمع ِ هفده، هجده نفری ِ واحد ِ ما، یکی دونفر هستن که به‌واقع یُبس تشریف دارن، و من شیطون رفت تو جلدم و باخودم که محاسبه می‌کردم گفتم خداکنه ریزش ِ نیروها از اینا شروع بشه.
دست ِ روزگار هم به حرف ما گوش کرد، و تنها دوست صمیمی‌م فردا، اولین نفری خواهد بود که خداحافظی می‌کنه. دوستی‌ای که مدت‌ها بود برای ِ اومدنش انتظار کشیده بودم، و خیلی زود فردا تلویحا به‌پایان خواهد رسید...

+ حلما

بعد از تولد ِ برادرزاده‌ی نازنینم کم کم به این نتیجه رسیدم که هنوز نسل دختر‌های زیبا تو فامیل ما منقرض نشده. دخترهای ِ خدا دادی زیبا. دخترهای بدون اصرار و خواهش و تمنا زیبا، دخترهای ِ بدون ِ خالی کردن تمام عقده‌های دنیا زیبا. (حالا اون دخترهایی هم که با جراحی و محنت ِ فراوان، آخرش هم زیبا نشدن به کنار)

همه‌ چی تو زندگیم، آخرش به‌پای ِ تو تباه می‌شه

داشت یادم می‌رفت که صدای سیاوش قمیشی آدم رو دیوونه می‌کنه. یعنی یادم رفته بود. وگرنه مغز خر نخورده‌بودم که پس از سال‌ها به سراغش برم. برای ما، که کم‌کم داریم به نسل ِ گذشته تبدیل می‌شیم. بله، برای ِ ما جوون‌های قدیم، حتی صدای شهرام شب‌پره هم تداعی کننده‌ی یک خاطره است. با صدای سندی، یا سوزان روشن شاید اشک بریزیم، سیاوش قمیشی جای ِ خود داره. نمی‌دونم چی شد دستم رفت روی دکمه‌ی اجرای ِ آلبوم‌های ِ قدیمی ِ سیاوش قمیشی.
"طلوع" کوچه‌های ِ قدیمی ِ پشت ِ مدرسه رو به یادم آورد. هرچقدر آهنگ پیش می‌رفت، کوچه‌ها پر رنگ‌تر می‌شدند. نفس ِ عمیق کشیدم. بوی ِ نم و خاک رو دادم توی حلقم. خودش بود، همون کوچه‌ای که تهِ‌ش یه چنار پیر و بلند داشت. همون که پشت ِ چنار ِ بلندش. یه مدرسه‌ی راهنمایی ِ دخترونه بود.
از خدا که پنهون نیست، از شما پنون نباشه چقدر اسیری کشیدم پشت ِ در ِ این مدرسه. چقدر متنفر شده‌بودم از تعطیلی‌ها، سفر یا روزهای ِ مریضی. از غیبت. از تاخیر، از کلید کردن ِ معلم‌ها....
طلوع، تموم شد و "جزیره" شروع. یادم افتاد چقدر همه گیر دادن که دست بردار آخه. بچه تو هنوز پشت ِ لبات سبز نشده. ولی گیر داده بودم و دست بردار نبودم. یادش بخیر. شاید اوایل ِ دوران ِ نوجوونی کودن بودم. اما حداقل مرد بودم. دلم شاید شُل بود و راحت می‌رفت، ولی چفت می‌شد، گیر می‌کرد و درآوردنش کار هرکسی نبود...
چقدر "نامه" بازی کردیم. شاید همین ترانه بود، که فکر نامه نوشتن رو به‌سرم انداخت. من که شهامت حرف زدن نداشتم. نامه نوشتم. دو سال ِ تمام نامه‌نوشتیم و مدرک جرم جمع‌کردیم و لو رفتیم. برای من که تابو شکنی کرده بودم، چیزی شبیه ِ حکم ِ مرگ بریدن...
خدا رو شکر، "پنجره" با پنجره چیزهای آسون‌تری به یادم می‌افته. پاییز، دبیرستان ِ میرداماد، دوچرخه‌ی کورسی! ولی ته‌ ِ ش باز اثر ِ پررنگی از اون اتفاق‌ها بود. روزهایی که باهم قرار می‌ذاشتیم و ته ِ ش مامان اجازه نمی‌داد از خونه برم بیرون. التماس می‌کردم...
آخیش! تلفن زنگ زد. واقعا داشتم اذیت می‌شدم. فول آلبوم ِ سیاوش قمیشی رو شیفت دلیت کردم. می‌دونید. همه‌ی ما مدت‌هاست که دل‌پذیرهامون رو انداختیم دور. بهتره خاطرات رو از خودمون دور کنیم. اینجوری شاید حالمون متعادل‌ بمونه.

کافه باز

عصر پاییز را دوست دارم.

در پاییز، عصر و شب به‌هم نزدیک‌اند. عصر پاییز، دست ِ شب را می‌گیرد و هردو کنار تنهایی ِ همه‌ی ما می‌نشینند. این یعنی دیگر تنها نیستیم.

در پاییز، دل ِ آدم‌های تنها، به‌هم نزدیک است. عصر پاییز که می‌شود، دست دوستانم را می‌گیرم و کنار تنهایی ِ یک سری آدم تنها می‌نشینم. این یعنی دیگر تنها نیستیم.

بچه‌ها، یک جای ِ دنج برایم "باز" کنید. آن‌جا، همان‌گوشه‌ی سه‌کنج. من کافه‌"باز"ام. در ِ کافه‌ی کوچکتان را به‌رویم "باز" کنید. آن گوشه می‌نشینم، دم‌نوش ِ بابونه سفارش می‌دهم. چشمانم را می‌بندم و دلم را به دل ِ آقا و خانمی می‌سپارم که درنزدیکی‌ام قهوه می‌نوشند. دل‌ام گرم می‌شود، تلخ می‌شود، گس می‌شود.

خیلی زود، دل ِ تنگ من هم "باز" می‌شود، وقتی روی ِ "باز" ِ دختر و پسری را می‌بینم که شیر و عسل‌ام را آماده می‌کنند و لبخند می‌زنند، و لبخند می‌زنند و "باز" لبخند می‌زنند.


آقای ِ کافی‌مـَن، سفره‌ی نان و پنیر و تلخون‌ت را به‌رویم "باز" کن. من گرسنه‌ی رنگ ِ پاییزم، که ظهر از پنجره‌ی دل‌"باز" کافه‌ی شما عبور می‌کند. خانم ِ لاغر ِ قدبلندی که روسری‌ات قلب‌های کوچک ِ آبی رنگ دارد، موخیتوی ِ من را با نعنای ِ آسیاب نشده حاضر کن. بوی ِ نوشیندنی ِ ترش و تلخ‌ات حالم را خوب می‌کند. و به‌قول ِ بهرام ِ رادان، عشق یعنی حالت خوب باشد. من‌هم عاشق شدم، و این معجزه‌ی پاییز است...

داستانک؛ توهم

روی ِ سکوهای ِ خانه‌ی  هنرمندان در حال ِ تماشای آدم‌ها نشسته بودم. زمانی‌که درتماشای غریبه‌ها هستم، جزو بهترین لحظه‌هایم است. انسان‌ها جفت‌جفت از مقابلم عبور می‌کردند، می‌خندیدند، حرف می‌زدند، لذت می‌بردند.
نگاهی از درون دنیایم، بیرونم کشید. نگاه ِ دوم، بعدی، بعدی و بعدی. در ابتدا تصور کردم ظاهر نامرتبی دارم، مثلا موهایم آشفته است، دستمالی چیزی به پیشانیم چشبیده است، چشمانم از خیرگی طولانی چپ شده‌اند. اما وقتی مهر و لبخند خاصی در چهره‌ی آدم‌ها مشخص شد، دریافتم که اشتباه می‌کنم.
زمان ِ خروج از خانه، مقابل آینه که ایستاده بودم، از چهره‌ام رضایت داشتم. صورتم در بهترین فرم خود قرار داشت، لباس‌های مورد علاقه‌ام را پوشیده‌بودم، و موهای ِ زبان نفهمم بالاخره در یک جهت خوب، مرتب شده بود. نکند، عابران از چهره‌ی من لذت می‌برند؟

پی‌نوشت: در اینجا شما حس تماشاچیانی دارید که درسالن سینما مشغول تماشای یک فیلم جذاب هستند. همه‌ی دوساعتی که تاکنون صرف کرده‌اید در گرو پلان انتهای فیلم است. و هم‌اکنون، برق سالن قطع می‌شود. والبته دیگر وصل نخواهد شد...

پاداش

گیاه ِ تلخ افسونی ِ شوکران بنفش ِ خورشید را
در جام  ِ سپید ِ بیابان‌ها لحظه لحظه نوشیدم
 و در آیینه‌ی نفس‌کـُشنده‌ی سراب
تصویر تــُرا در هر گام زنده‌تر یافتم
در
چشمانم چه تابش‌ها که نریخت
 و در رگهایم چه عطش‌ها که نشکفت
آمدم تا تو را بویم
 و تو زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
غبار نیلی شب ها را هم می‌گرفت
و غریو ِ ریگ روان ِ خوبم می ربود
چه رویاها که پاره نشد
و چه نزدیک‌ها که دور نرفت
و من بر رشته‌ی صدایی ره سپردم
 که پایانش در تو بود.
 آمدم تا تو را بویم
 وتو زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم
دیار من آن سوی بیابان‌هاست
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود
 هنگامی که چشمش بر نخستین پرده‌ی بنفش نیمروز افتاد
از وحشت
غبار شد

 و من تنها شدم
 چشمک افق‌ها چه فریب‌ها که به‌هنگام نی‌آویخت
و انگشت شهاب‌ها چه بیراهه‌ها که نشانم نداد.
 آمدم تا تو را بویم
 و تو گیاه ِ تلخ افسونی
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی‌ات را با نفسم آمیختی
به پاس این‌همه راهی که آمدم...
 
- سهراب سپهری

تیوال؛ این لحظه را جایی دیده‌ام




+ هر آدمی توی زندگی مسیر خودش رو داره، که فقط باید تو همون مسیر حرکت کنه...

+ اگه یه ماه ِ دیگه تو شیکمش دووم می‌آوردم، چهارماهگیمو رد کرده‎بودم، مـُرده بودم، همه‌چی تموم شده‌بود رفته‌بود پی ِ کارش، بلا تکلیفم...

+ من هنوز امید دارم، دختری که اگه به‌دنیا بی‌آم جفت ِ منه، الان به‌وجود اومده. این‌جاست، پیش ِ ما. هفت ماه ِ دیگه به‌دنیا می‌آد. مادرش مطمئنه که دختره، حتی اسم براش گذاشته. اسمشو گذاشته غزل. قشنگه نه!؟ خدا کنه... امیدوارم وقتی‌که رفت، منو یادش نره...

- مونا محمودزاده

نامه‌ای برای همکاران

هوای ابری در ابتدا شاید کمی غصه به دل ِآدم بندازه، ولی خیلی زود، وقتی که از چشمامون رد می‌شه و به قلبامون می‌رسه، هویت ِ اصلی ِ خودش رو نشونی می‌ده. وقتی قلب‌ها به تپش در می‌آد و ما وسط ِ جنگ ِ بی‌رحمانه‌ی دود و ماشین و آهن به یاد ِ هم‌دیگه می‌افتیم. آدمای مهربونی که یه روزی کنارمون بودن، خیلی خیلی نزدیک و ما درگیر خودمون بودیم و مهربونی ِ همو نمی‌دیدیم.

هویت ِ ابر، بارون و پاییز اینه که انسان رو به یاد چیزهای ِ دل‌پذیر ِ نداشته‌اش می‌ندازه.

هر روز چند نفر برای خداحافظی به طبقه‌ی چهارم می‌آن. هرکی می‌رسه، هرکی رو غمگین می‌بینیم، ناخودآگاه دلمون می‌لرزه و به خودمون می‌گیم یعنی فلانی هم داره می‌ره؟

 تازه می‌فهمیم چه جمع ِ صمیمانه‌ای داریم، ارتباطی که تصور می‌کردیم محدود به همکاری‌های حرفه‌ای می‌شه، حالا خیلی بیشتر از تعدیل‌ها و خداحافظی‌های کاری داره آزارمون می‌ده. گفتم جمعی داریم، چون معتقدم، این جمله همیشه می‌تونه یک جمله‌ی استمراری باقی بمونه. مهربونی چیزی نیست که هرکسی بتونه به ما بده، این حسی که نسبت به‌هم داریم رو نه خ. به ما داده، و نه کاف. می‌تونه از ما بگیره.

من اما خیلی از اتفاق‌های روزهای اخیر خوشحالم، فهمیدم تو جمعی هستم که آدم‌های تشکیل‌دهنده‌اش این‌قدر همدیگرو دوست دارن. خیلی بیشتر از اونی که نگران مشکلات کاریشون باشن، نگران ِ دوری از هم و برهم‌زدن این فضای صمیمیت ِ قشنگن، و دونستن ِ این نکته، حال ِ منو خیلی خوب می‌کنه.

با این ویویی که شرکت ما در اختیارمون قرار داده، می‌تونیم کنار پنجره‌ها بایستیم، پاییز رو نگاه کنیم و از فکر کردن به وجود آدمای مهربون اطرافمون، انرژی بگیریم.

+ مث ِ پاییزی و می‌ری

پاییز آدما رو از تابستون به یک خنکی ِ دل‌چسب هدایت می‌کنه. پاییز به یک رنگی ِ آدما دست می‌زنه.
آدما منتظر ِ اینن که یک‌رنگی‌شون دست‌خوش ِ تغییر بشه. باهرباد، برگی از درخت به روی زمین می‌افته، و برگ‌های مقاوم‌تر تغییر رنگ می‌دن، سبز، زرد، نارنجی...
آه امان از این نارنجی.
هرچی تابستون یادمون داد پرهیزگار و پای‌بند باشیم، پاییز داره به سرمون می‌زنه شیطنت کنیم.
از این درخت، به درخت ِ دیگه، از این رنگ، به رنگ ِ دیگه، وگاهی روی زمین. سرخورده و تنها.
بعضی از ما به این دلیل انقدر زیاد با پاییز حال می‌کنیم که حتی بادهای شهوت‌انگیزش هم پای‌بندی‌مون رو دست ِ خوش ِ تغییر ِ خودش نمی‌کنه...

هه

دیگه حتی با وبلاگم راحت نیستم. وبلاگ جاییه که بتونی بدون کوچکترین فکر به مسایل جانبی خیلی ساده و راحت حرف دلتو بزنی. بدون اینکه نگران باشی کی می‌خونه و چه قضاوتی در مورد تو و نوشته‌ات می‌کنه.
وبلاگ باید یه جایی باشه که فکرتو ازت بگیره، صافش کنه. نه اینکه نگرانت کنه.
همه ی دنیا ما رو بایکوت کردن، این وبلاگ هم روش.