Crossless Bridge

گوش کنید، لذت ببرید.
از کاوهی
عزیز برای آپلود قطعهی Crossless Bridge از آلبوم Scarecrow با کیفیت
اوریجینال پوزش میطلبم. امید که دوستان لذت واقعی که درخور این قطعه است
رو ببرند...

گوش کنید، لذت ببرید.
از کاوهی
عزیز برای آپلود قطعهی Crossless Bridge از آلبوم Scarecrow با کیفیت
اوریجینال پوزش میطلبم. امید که دوستان لذت واقعی که درخور این قطعه است
رو ببرند...
ما هر موقع نون می خریم، نــــون های فریزر رو در می آریــــم و می خوریم و نون های تازه رو بسته بندی می کنیم و می ذاریم توی فریزر. دفعه ی بعد هم دوباره همیـــــن کار رو تکـــــــرار می کنیم و دقیقا به تعــــداد نون های تازه ی خریداری شده که داخل فریزر می رن، نون فریز شده در می آریم.
حالا بنده این سوال رو مطرح می کنم که چرا اون نون تازه ی خریداری شده رو نمی خوریم تا از خوردن نون تازه لذت ببریم!؟ چرا همون بسته اول خریداری شده و فریز شده برای روز مبادا رو نمی ذاریم تو فریزر بمونه و جون خودمونو برای چارتا دونه نون برای روز مبادا در می آریم!؟ کجای مخمون ایراد داره تو این زندگی!؟
گوشه اتاقم، خسته و تنها و غمگین نشسته ام، و هیچ دلم نمی خواهد این کنج ِ عزلت ِ غم آلوده را ترک کنم. اهمیتی ندارد اگر راضیه تکه بیندازد؛ "برای خروج پندار از خانه، باید تا درب سیب بچینیم." و یا مادر بزرگ در پاسخ به اعلان برنامه های روزهای تعطیل، عنوان کند؛ "تو که همیشه تعطیل هستی!"
اهمیتی ندارد پسر سی ساله ای که در آستانه سی و یک سالگی ست، و زیر بار سنگین انتظار دیگران، و بیشتر، انتظار خودش از خویش، در حال ِ له شدن است، اینجا، روی زمین، کنار صندلی که مدام جیر جیر می کند، و تختی که اگر پارچه ی روی آن کنار برود، در زیر خود، انباشته هایی از خاطرات بلا استفاده ی گذشته را جای داده است، نشسته باشد، پاهایش را در آغوش کشیده باشد، و فکر کند چه خوب است که مجبور نیست از خانه خارج شود. مجبور نیست از این اتاق گرم که کوچکترین خنک کننده ای ندارد، خارج شود. ترجیح می دهد عرق بریزد و از این بابت عصبی شود، اما سیل گدا، دست فروش، و متکدیان بدبخت آن بیرون را نبیند. دوست دارد خیال کند که همه چیز آرام است و آرزوی دیرینه اش، مبنی بر زندگی شاد و بدون فاصله ی مردم شهرش در کنار هم، محقق شده است.
بعد از مدتی نسبتا طولانی که صفحه ام دست نخورده باقی مانده بود و ترجیح می دادم تمام وقت آزادی که دارم را صرف وبلاگم کنم، و از اکانتی که ساخته بودم تنها در جهت یافتن ِ دوستان استفاده می کردم، تصمیم گرفتم یک رونقی به آنجا بدهم و مثل بقیه ی آدم ها ازش استفاده کنم.
به هرحال وقت ِ آزادم توی این روزهای گرم توسعه یافته بود. (امروز دقیقا تاریخ ِ بی کاری ِ ما به دو هفته می رسد.) شروع کردم به دعوت و جوین کردن رفقا، اول فامیل که به نظر خیلی زیاد متعادل می رسیدند. روابط، عادی و خوب بود. علی رغم ِ مشکـــــل ِ بزرگی که شاخه ی اصلی خانـــــــواده ی ما دارد و هرچه دورتــــر می شویم البته این مشکل کمرنگ تر می شود، همه چیز عادی به نظر می رسید. در مرحله ی بعد شروع کردم به پیدا کردن بچه های م.
فکر می کردم بعد از چند سال دوری از آن ها و تحول فرهنگی جامعه مون، م. ها یک تغییر مختصری حداقل کرده باشند، اما دریغ. یک مشت آدم ِ ریشکی یا گردن های کلفت، تصاویری مرده، چشم های پف کرده و دوباره انکار مسئله ای که همیشه فکر می کردم در وجود تک تکشان پنهان است. جـ نسیت، مشکل اساسی بچه های آنجاست. هنوز نتوانستند با خودشان کنار بی آند که آدم ها می توانند و حق دارند با جنس مخالف ارتباط برقرار کنند. فهرست دوستانشان را که نگاه می کنی، تشکیل شده از هرچیزی جز همان جنسی که می دانم نسبت بهش تمایل شدیدی دارند، اما همچنان در حال انکارش به سر می برند. این خواب خرگوشی که حالم را به هم می زند. متنفرم از کسانی که انکارش می کنند. مردانی که خیلی خوب می دانند حضور زن در زندگی، معنایش طراوت است و روح تازه و متفاوتی به زندگیشان می دهد و روند خشک آن را تغییر می دهد، اما در رفتارشان نشان نمی دهند.
خلاصه از این روی بود که افراد پیشنهادی فیس بوک برای من، از یک سری فرشته تبدیل به یک مشت اژدها شد و شوق و اشتیاقمان را در هم شکست. فعلا که به بن بست ِ عاطفی رسیده ام، شاید یک روز دوباره برگردم و شروع کنم به ادامه ی یافتن دوستان. البته ممکن است آن روز همین امروز باشد...
راستی مشکل اساسی خانواده ی ما این بود که بیشتر دایی ها، خاله ها، عمه ها، عمو ها، مادر بزرگ ها، پدر بزرگ ها، نوادگانشان، اجدادشان و بستگانشان، "پسر زا" هستند.
می بخشید بچه ها اگه فکرم خوب کار نمی کرد. آخه الان رو میـــــــز نهار خوری کنار آشپـــــــزخونه دارم کار می کنم و معلوم نیست مامان بزرگ کلم خیس کرده اند یا گوشت ِ سگ. دارم خفه می شم، عجب بویی داره...
همه شصت کیلو باقالی که مامان بزرگ دی روز گرفته بود، پاک شد. دو روز ظرف ِ چرک و دیگ ِ بزرگی که باقالی ها رو توش پخته بودیم، شسته شد. خونه ای که چند روز بود گردگیری نشده بود، جارو و گردگیری شد. به ماهی سیاه و گرسنه، غذا داده شد. خریدهای عقب افتاده انجام شد.
همچنان در تلاشم که حضورم توی خونه مثبت تر از این هم باشه. امیدوارم روزی نرسه که برای بیرون کردنم مجبور باشند تا دم ِ در سیب بچینند.
فکر کنم در حالت نرمال کامل قرار دارم. یادم می آد به مامان بزرگ گفتم؛ اخلاقش برام مهمه. در جواب سوالی که پرسیده بود: چه چیز ِ این ماهی سیاه و زشت رو دوست داری!؟

عکس ماهی قشنگم، به پیشنهاد مهناز
دختر عصمت خانم را یادتان می آید!؟ همانی که خیلی خوب بود و همه ی خانواده، نشانش کرده بودیم. حالا مریم خانم که خب خواهر داماد هستند و نظرشان بسیار صائب است، ایشان را به دلایلی که بر ما پنهان است نمی پسندند. البته از نظر ظاهری خیلی عالی است، تنها ایرادی که دارد، قدش می باشد که در مقابل داماد 187 سانتی کوتاه به نظر می رسد.
مامان برای پختن سمنو به خانه ی دایی حسین رفته بود. و ظاهرا از آنجا یک دختر خانم همسایه را که زندایی برای داماد ِ مان نشان کرده بود، پسندیده و قرار است ابتدا خانم ها برای دیدن عروس خانم، یک روز قبل از پانزدهم اردی بهشت، عروسی بابک، به منزلشان بروند.
و حالا نقش ِ من:
من اینجا نشسته بودم و کامنت ها را تایید می کردم که امیر، تماس گرفت و از پشت گوشی - درحالیکه به نظر می رسید دارند می کِشنش - فریاد زد؛ "پندار بیا کمک، من از دست ِ اینها چه کار کنم!؟" این بود که در همان حین رفتم ببینم چه بلایی سر ِ خانواده می آید. نگو امیر خان قصد ندارند بیایند تهرانسر به خواستگاری ِ دختری که زندایی سعیده نشان کرده. بعد از مشاجره ی دوستانه ی خانوادگی و شوخی های امیر، تشکیل جلسه ای سه نفره دادیم _متشکل از من و مامان و مامان بزرگ_ و نتیجه گیری کردیم که امیر دختر عصمت خانم را دوست دارد.
بلی، امیر را می خواهیم داماد کنیم...
چه لذتی دارد شب هنگام برسی خانه. کیفتو بدی دست مامان و کتتو بسپاری دستِ مامان بزرگ و چهار زانو بشینی کنار بخاری با این دوتا گل ِ خارق العاده ی زندگیت چای بنوشی. خیالت راحت است که کار به اندازه ی کافی هست و فردا هم می توانی بروی کار کنی و زمان ِ کند و مسموم ِ بی کاری آزارت ندهد.
لذتی دارد بروی توی ِ اتاقت و خیالت از صحت ِ خانواده ات آسوده باشد، روی صندلی ِ پیر و وفادارت بنشینی، باهاش همناله بشوی و دکمه ی پاور لپ تاپت را فشار بدهی و انگشتانت را برقصونی روی کلیدهایش و همراه با آواز ِ مسحور کننده ی خواننده ی مورد علاقه ات بنویسی و بنویسی.
لذتی دارد به شلوغی خیابان ها دقت نکنی و التهاب و تکاپوی ِ مردم را دایورت کنی روی مبارک ترین قسمت ِ بدنت و تف بفرستی به روح ِ بهار و توی هوایی که رو به گرمای ِ حرام زاده می رود، عزای زمستان ِ پاک ِ خودت را بگیری.
لذتی دارد رعایت نکردن اصول را از جانب دوستانت بهانه کنی، درحالیکه واقعا هیچ لذت ِ پیش ِ پا افتاده ای توی زندگیت نیست و حتی نگاه کردن به مردم عادی داخل ِ مترو هم برایت لذت ِ مهم و اساسی قلمداد بشود.
چقدر لذت دارد شب را تا صبح بیدار بمانی، روی تختت دراز بکشی، توپ ِ جابلولانیت را که عاشقانه دوست می داری مدام به سقف پرتاب کنی و با بانویی که تاپ ِ سرخ رنگ با طرح ِ سپید و سیاه برتن دارد و روی صندلیت نشسته است گفتگو کنی...
قبض گاز 155 هزار تومان آمده. با مامان از خانه تکانی دست کشیدیم و نشستیم که قبوض محترم آب، برق و دو عدد تلفن هم بی آیند تا اگر چیزی باقی ماند در تعطیلات نوروزی از میهمانان پذیرایی کنیم.
با مامان بزرگ که مشورت کردم به این نتیجه رسیدیم روز اول، دوم عید که همه افراد فامیل پیش از عزیمت به تعطیلات نوروزی به منزلمان مُشَرَّف می شوند، بیست سی نفر مهمان کل تعطیلات، و روزانه ده تا پانزده نفر -خوشبینانه- که به شکل رندوم برای عید دیدنی تشریف می آورند، با چای از ایشان پذیرایی کنیم. اگر قبض برق قول بدهد که زیر 150 هزار تومان بی آید می توانیم از این شیرینی کرکی های کوچک اصفهان هم کنارشان بگذاریم.
به مادر بزرگ می گویم، مامان بزرگ من روی ِ این پذیرایی رنگین را ندارم. به بهانه ی کار هر روز، از ساعت ِ 7 صبح یکم فروردین 1390 از خانه بیرون می زنم و نیمه شب ها باز می گردم. مامان بزرگ می فرمایند، ننه، پس لطفا اضافه کاری هاتو روزانه بگیر تا بتونیم تخمه خربزه هم بو بدیم و بذاریم جلوی مهمونا...