و بهار 94
صفحهی اصلی لغتنامهی دهخدا را با یک فیلــترشکـن زغالی باز میکنی. در قسمت واژهیاب، کلمه " آینه" را تایپ میکنی. دهخدا، کتاب مرجعی است که سالها پیش ایمانت را کامل کرده تا بدون تردید روی دکمهی "بیاب" کلیک کنی. در باران ِ نوازش باد ِ بهاری، زیر پنجرهی اتاقت، جملهای در تشریح واژه مورد جستجو، بهانضمام یک آهنگ خوب و قدیمی بهنظرت میرسد.
آینه، همان صفحهی زلال شیشهای است که قرار شده حقیقت ظاهرت را بازگو کند. که حجم موهایت تقلیل یافته و کنارهی گوشت سفید شدهاست. که خمی به ابرویت آمده و اینبار تعمدی نیست. زیر چانهات گودی خفیفی افتاده و روی گونهات چالهای پدید آمدهاست.
روی صفحهی آینه که آه کشیدی، گواهی زنده بودنت صادر میشود. با گوشهی آستین پیراهن نارنجی رنگت، اثر خفیف نفست را پاک میکنی تا بهتر و عمیقتر نگاه کنی. حالا که صداقت دیدهای، باید صادق باشی. باید بازتاب حرف مخفی ِ درونت را به گوشهایی برسانی که در کنارش تار موی سپیدت پیداست.
خوب که نگاه کنی، آن دوردستها پیداست، انسانهایی ظاهر میشوند که دوستشان داشتی، که پا توی زندگیت گذاشتهاند. دقت میکنی. بلی، چهرهی پدرت با لبخند همیشگی. آخر نفهمیدی که این لیخند از روی رضایت است یا تنفر. نتوانستی به نتیجهای درست برسی. که چه چیز در رابطهات با پدر بود. مهر یا خشم. آینه اینجاست تا نتیجهگیری کنی.
پدر کنار میرود و اجازهی ورود آدمهای قد و نیمقد صادر میشود. یک قطعهی ده در ده سانتیمتری بیجان چه دنیایی را در خود پنهان داشته. دهها نفر، و سالهای سال، و لحظهها و دقایق پر خاطره...
هر روز بهار گویی روز ِ دیگریست. با شروع هر بهار، انگار اولین بهار عمرت را تجربه کردهای. امروز، دقیقا همین حس را داشتم. انگار اولین بهار زندگیم است. آدمهای درون آینه را بهدست باد سرکش بهاری میسپارم. در هرصورت دیگر نیستند و میتوانم خود را برای نبودنشان ویران کنم یا نکنم. هنوز تصمیم درستی نگرفتهام.
آنها را بهدست باد میسپارم. درست است که آینه یک بستهی کامل است، اما... اما آینده را شاید در خود نداشتهباشد. آینه را میشکنم. میخواهم جای آدمهای گذشته را به یک انسان جدید بدهم. یک انسان از جنس خاک، نه از آینه زلال. یک انسان که مهربان میشود، عاشق میشود، دروغ میگوید، خیانت میکند، قلبش میزند و در چشمهایش زندگی جریان دارد. مسیر زندگی ِ در جریان ِ چشمهایش در دستان خودم است.
هنوز هم دیر نشده. من یک انسان خاکی میخواهم.
تنهايى