پندار؛ دادگاه
عذاب وجدان دارم.
پسر ِ خوبی نبودم. چشمانم را بستم. خستگی، سبب شده بود به مبارزه با وجدانم بروم. خودم را به خواب زده بودم. چشمانم بسته بود در حالیکه شک نداشتم پلک هایم به هم می خورد و اگر کسی با دقت به صورتم نگاه کند می فهمد که تظاهر می کنم. چشم ِ سوم لعنتی، پیرمرد را دید که وارد شد. آرزو کردم از بین چهار وجه، قسمت مرا انتخاب نکند. اما نه تنها این قسمت را انتخاب کرد، بلکه آمد و دقیقا مقابلم ایستاد. حتی پاهایش هم به پاهایم برخورد کرد.
آدم ِ کثیفی هستم. چون لج کردم و از جایم تکان نخوردم و سرانجام پیرمرد، لنگان از قطار پیاده شد.
عذاب وجدان ندارم.
زن ِ همسایه هر روز که ساعت 7 برای خرید روزنامه بیرون می زنم، با شیلنگ ِ داراز قرمز رنگی به بهانه ی شست و شوی کوچه، مشغول به هدر دادن آب است. وقتی صدای بسته شدن درب می آید، توجه ش جلب می شود. نگاهی به سمت من می اندازد که نمی دانم مفهومش چیست. چون ارتباط کلامی بین ما وجود ندارد به رسم ِ ادب لبخندی می زنم و کمی سرم را خم می کنم.
امروز جای ِ نیشگون های زن ِ همسایه، روی بازوانم آزارم می دهد.
احترام و نگهبانی از حریم خصوصی و خانوادگی دیگران اهمیت بیشتری دارد یا رعایت رفتار مناسب اجتماعی!؟
آیا من که اولی را رعایت نکردم و تاوانش را پس داده ام، دلیل می شود که دومی را هم زیرپا بگذارم!؟
به من چه که پیرمرد توی قطار با زن ِ همسایه رابطه دارد!
تنهايى