پندار؛ حادثه ی مترو
اوایل، یعنی دو، سه، ســـال ِ پیش خیلی ســـریع آماده می شـــدم، نه اینکه بی تفاوت باشـــــم ها، نه! اما حوصلـــــه ی ایستادن روبروی آینه و تحمل ِ چهره ای که با هیچ وسیله ای نمی شد قشنگش کرد را نداشتم. ولی وقتی از خانه بیرون می زدم، تازه پی می بردم که ای کاش شانسم را روبروی آینه امتحان می کردم، حداقل کرمی، کرم پودری، رژی، چیزی. اذیت می شدم وقتی کسی هیچ توجهی بهم نمی کرد. اما فردا دوباره با بی حوصلگی و بدون آرایش از خانه بیرون می زدم.
این روزها کمی بهتر با این قضیه کنار می آیم. نه اینکه فکر کنید با بی تفاوتی آدم ها، -اصلا چرا تعارف کنیم، بی تفاوتی پسرها- کنار می آیم، نه! سعی می کنم بدون ِ آرایش خانه را ترک نکنم. گرچه هیچ تاثیری در برخورد پسرهای خیابان و مخصوصا مترو که با توقف بیشتری در مقابلشان مواجه هستم، نداشته است. از همکاران هم که کلا قطع ِ امید کرده ام. خوب که فکر می کنم می بینم عقده ای شده ام، اصلا اگر کسی که مورد توجه قرار می گیرد، شاید دلش چیزهای هرزه ای که دل ِ من می خواهد را نخواهد. نمی دانم.
امروز، امروز که نه، الان ساعت نزدیک 6 صبح است، دی روز! دی روز، میله ی وسط ِ واگن ِ خانوم ها را در آغوش گرفته بودم و در افکار خودم غرق بودم. اصلا این مترو و جوی که دارد، هوایی ام می کند. به سمت ِ واگن ِ آقایان که همیشه در منطقـــه ی جـــدا کننــــده ی این دو واگـــــن چند پسر ِ جلف می ایستند و چشم می اندازند به سر و سینه ی خانوم ها، نگاه می کردم. پسری به من خیره شده بود. سرم را برگرداندم. درست دیده بودم!؟ دوباره برگشتم، بله دقیقا زل زده بود و داشت نگاهم می کرد. لبخندی بر لب داشت. وقتی نگاهم متمرکز شد، چشمانش تکان خوردند. خدایا دارم خواب می بینم. ابروهایش را بالا داد و هنگامی که قطار ایستاد با ابروهایش به سمت ِ بیرون اشاره کرد. می خواستم عشوه گری کنم که مثل ِ همه ی دخترهای دیگر به این راحتی ها پا نمی دهم، اما ترسیدم فرصت از دست برود. خارج شدم. کنارش روی صندلی قرمز رنگ نشستم...
درست نفهمیدم چه منظوری در سر داشت. اما این یک ساعتی که باهم بودیم حسابی دستمالیم کرد و در آخر گفت که مرا با کس دیگری اشتباه گرفته است و رفت. حالا من اینجـــا نشسته ام روبـــــروی شما. ســـــال های بی شماری ست که وبلاگ می خوانم و در این سال ها بسیار دیده ام دخترانی را که شکوه کرده اند از اینکه دستی با غرض برای لحظه ای به آنها برخورد کرده است، روزها، و هفته ها همین تماس ِ کوچک خواب و خوراکشان را گرفته است و مدام اشک و آه می ریزند. چیزی که سبب شده یک شب ِ تمام خوابم نبرد، دقیقا به همین نکته برمی گردد. عذاب ِ وجدانی که باعث شد مسئله ای به این خصوصی را عنوان کنم درست، نداشتن ِ ذره ای عذاب ِ وجدان و حتی به خطر افتادن ِ نوع ِ زنانگی، یا حتی مورد آزار قرار گرفتن، بواسطه ی جنسیتم است. چه کار کنم. اینجا که نمی توانم دروغ بگویم. نه تنها در آن لحظات احساس شرم و درد نکردم، بلکه لذت هم بردم...
تنهايى