یک‌زمانی اتاق جدا نداشتم و با خواهرم و برادرهام توی هال می‌خوابیدیم. اگر هرکدام از ما بی‌خوابی به‌سرش می‌زد، ان‌قدر باید چشمانش را روی هم فشار می‌داد تا خوابش ببرد. اجازه نداشتیم تلویزیون ببینیم، چون صداش بابا رو بیدار می‌کرد. روشن‌کردن چراغ برای خوندن کتاب یا مجله‌ هم ممنوع بود. بعد از مدتی موفق شدم واک‌من دسته‌دومی بخرم که متاسفانه صدای غلتک‌هاش بیش‌تر از صدای خروجی هدفن باعث آزار و پریدن خواب اطرافیان می‌شد. وقتی موفق شدم اولین تلفن همراهی که می‌شد توش فیلم نگاه کرد رو بخرم اتاق جدا داشتم و همه‌ی امکانات گذراندن بی‌خوابی‌های طولانی در دسترسم بود. اما به‌تلافی گذشته‌ها تماشای فیلم در موبایل و زیر چراغ خاموش اتاق به علاقه‌مندی‌ها و بعده‌ها جزو عادت‌هام تبدیل شد.

پرسپولیس مرجان ساتراپی که غصه‌ی دل‌پذیری از ایران هم‌عصر ما، شادی خلاقیت یک فیلم‌ساز هم‌وطن و لذت عبور از گذشته رو به من می‌داد جزو اولین‌ها بود...