من آدم ِ بدی نیستم.
هر لحظه این جمله را توی ذهنم مرور می کنم. هرلحظه تکرار می کنم. من آدم بدی نیستم.
باید آدم ِ بدی نباشم.
اطرافیانم به دو دسته تقسیم شده اند. یک سری ِ خیلی اندک، که نزدیکترند و معتقدند که آدم ِ بدی نیستم و یک سری ِ خیلی خیلی زیاد که به زبان نمی آورند اما رفتارشان توی سرم می زند که آدم ِ خوبی نیستم.
نمی خواهم باورم شود آدم ِ خوبی نیستم.

من آدم غیرقابل ِ اعتمادی نیستم.

رفتار دیگران که مدام می خواهند القا کنند که قابل اعتماد نیستم آزارم می دهد. مگر هر کس در مظان ِ اتهامی قرار گرفت مجرم است؟ اصلا به فرض دادگاه هم در یک تصمیم نادرست یا تحت تاثیر عامل خاصی مرا مجرم دانست و همه ی دنیا هم فریاد زدند که این آدم مجرم است. مگر قلبم می تواند بپذیرد که گناهکارم؟

اگر همه ی دنیا بگویند که مجرم هستم و انسان ِ خوبی نیستم می پذیرم. با احترام به همه ی آدم های دنیا می پذیرم که جرمی مرتکب شده ام. اما باز هم در خیابان ِ خلوت حتی، پشت ِ چراغ قرمز عابر پیاده منتظر می مانم. به مسافران خسته و غمگین و عصبی مترو لبخند می زنم. برای بزرگتر ها احترام قائلم و به حقوق دیگران احترام می گذارم. به دارایی های محدود خودم قناعت می کنم. از مهمانان ِ بی شمار آخر هفته پذیرایی می کنم. پشتیبان ِ برادران ِ کوچکترم می شوم. هرکاری از دستم برآید برای غریبه و آشنا انجام می دهم. به این احساساتی بودن و نیاز به ارتباط داشتن و دلتنگ شدن ادامه می دهم. من اسمم آدم ِ بد و گناهکار است اما خوب رفتار می کنم و همچنان نمی گذارم سیاهی به قلبم رخته کند...